X
تبلیغات
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

پنجشیریهای مقیم تهران

رفته ام بيرون من از کاشانه ي خود غم مخور!

تا مگر بينم رخ جانانه ي خود غم مخور!

بشنوي پاسخ ز حافظ گر که بگذاري پيام

زآن زمان کو باز گردم خانه ي خود غم مخور !

 

پيغام گير سعدي:

از آواي دل انگيز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پيغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتي دادي به دستم

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 20:13 توسط آتیش | یک نظر

ماه خدا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 10:26 توسط آتیش | 7 نظر

 

 

***سالگرد رحلت امام امت تسلیت باد ***

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد ...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 22:55 توسط آتیش | 4 نظر

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ي ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود ...!!

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي ...

خسته ام زين عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه دگر نيستم

اين توي ليلاي تو .... من نيستم !!

گفت اي ديوانه ليلايت منم

در رگت پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلي ساختي

من کنارت بودم و نشناختي ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 22:24 توسط آتیش | 2 نظر

یا فاطمه

الهی ای فلک هرگز نگردی

اگر دور سر حیدر نگردی

الهی ای نفس بی یاد زهرا

اگر رفتی به سینه بر نگردی

 

* ایام فاطمیه تسلیت باد *

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:28 توسط آتیش | 4 نظر

یه شعر درباره حجاب از مرحوم اغاسی

خواهرم ای دختر ایران زمین یک نظر عکس شهیدان را ببین

در خیابان چهره آرایش مکن از جوانان سلب آسایش مکن

پوشش زهرا و زینب بهترین بر تو ای محبوبه خواهر آفرین

پیش نامحرم تو طنازی مکن با اصول شرع لجبازی مکن

یادت آید از پیام کربلا گاه گاهی شرمت آید از خدا

در جوارش خویش را مهمان نما با خدا باش و بده دل را صفا

یاد کن از آتش روز معاد طره گیسو را مده بر دست باد

زلف را از روسری بیرون مریز با حجاب خویش از پستی گریز

در امور خویش سرگردان مشو نو عروس چشم نا محرم مشو

خواهر من قلب مهدی خسته است از گناه ماست کو رو بسته است

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:27 توسط آتیش | یک نظر

يک حقيقت تلخ

يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره

يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسکناساشو مي شمره

ميخواد امتحان کنه که تا داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش

اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره

 

بابا ميخواد واسه دخترش عرو سک بخره

انتخابم ميکنه ، پولشو اما نداره

يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه

اون يکي مداد براي آب و بابا نداره

يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي

اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره

يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه ميخواد

مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

 

يه نفر تولدش مهمونيه ، همه ميان

يکي تقويم واسه خط زدن رو روزاش نداره

يکي هر هفته يه روز پزشکشون مياد خونش

يکي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره

يکي انشاء شو ميده توي خونه صحيح کنن

يکي از بر شده درد و ، ديگه انشاء نداره

 

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يکي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چيزي ميشه که همه دارن

يکي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره

يکي دوس داره که کارتون ببينه اما کجا

يکي اينقدر ديده که ميل تماشا نداره

يکي از واحداي بالاي برجشون ميگه

يکي اما خونشون اتاق بالا نداره

يکي جاي خاله بازي کلاس شنا مي ره

يکي پول نداره تا دوروز به شهرشون بره يکي طاقت واسه صدور ويزا نداره

يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه

يکي از بس نخورره شب و روز نا نداره

يکي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس

يکي هم براي گرماي دستاش ها نداره

نظر یادتون گلها

 

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:48 توسط آتیش | 2 نظر

دیدنی های دنیا ...

سلام دوستای گل

این عکسای که یه فرانسوی گرفته به عنوان دیدنی های دنیا

دیدم حیف ما نبینیم

البته هم جای افتخار داره که این عکسا مال اصفهون خودمونه

هم ناراحتی که بقیه کشورمون رو بیشتر از خودمون میشناسند و دوسش دارن

البته ما نمیذاریم دیگه از این فکرا در مورد ما بکنند

 

نظر که حتما می دید

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:9 توسط آتیش | 5 نظر

خب بعدش چي ؟!!!

يک تاجر آمريکايي نزديک يک روز مکزيکي ايستاده بود که يک قايق کوچک ماهيگيري از بغلش رد شد که توش چندتا ماهي بود. از ميکزيکي پرسيد چقدر طول کشيد که اين چند تا رو گرفتي ؟

ميکزيکي پاسخ داد : مدت زيادي طول نکشيد .

آمريکايي : پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟

مکزيکي : چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافيه .

آمريکايي : اما بقيه وقتت رو چه کار مي کني ؟

مکزيکي :تا دير وقت مي خوابم ، يک کم ماهيگيري ميکنم ، با بچه هايم بازي مي کنم ، بعد ميرم توي دهکده مي چرخم و با دوستام شروع مي کنيم به گيتار زدن و آواز خوندن و خوشگذروني . خلاصه اين هم زندگي ماست .

آمريکايي : ببين من توي هاوارد درس خوندم و مي تونم کمکت کنم . تو بايد بيشتر ماهيگيري کني . اون وقت ميتوني با پولش يه قايق بزرگتر بخري . بعد با در آمد اون چند تا قايق ديگه هم اضافه مي کني . اون وقت کلي قايق براي ماهيگيري داري !

مکزيکي : خب بعدش چي ؟

آمريکايي : به جاي اينکه ماهي ها رو به واسطه بفروشي ، اون ها رو مستقيما به مشتري ميدي و براي خودت کار و بار درست مي کني .... بعدش کارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي کني.... اين دهکده ي کوچک رو رها مي کني و مي ري مکزيکوسيتي..... بعدا لوس آنجلس و از اونجا هم نيويورک ... اونجاست که دست به کارهاي مهمتري مي زني .

مکزيکي :اما آقا اين کار چقدر طول مي کشه ؟

آمريکايي : پانزده تا بيست سال !

مکزيکي :اما بعدش چي آقا ؟

آمريکايي : بهترين قسمتش همينه :موقع مناسب که گيرت اومد مي ري و سهام شرکتت رو به قيمت خيلي بالا ميفروشي ! اين کار برات ميليونها دلار عايدي داره .

مکزيکي :ميليونها دلار !!!!! آه ! خب بعدش چی

آمريکايي : اون وقت باز نشسته ميشي ! ميري به يه دهکده ي ساحلي کوچک جايي که مي توني تا دير وقت بخوابي ، يه کم ماهيگيري کني ، با بچه هايت بازي کني ،بري دهکده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و آواز بخوني و خوش بگذروني . . . . . .

نکته ي اخلاقي:

" زياد هم درگير زمان و آينده نشويد. "

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:47 توسط آتیش | یک نظر

عشق گم شده

حکومت اسلامی آن حکومتی است که مردم را به فکر کردن دعوت کند

و هدایت ذهن مردم را بدست گیرد

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 9:56 توسط آتیش | 3 نظر

امتحان کن ...

دوچیز راهرگز فراموش مکن

خدارا مرگ را

دوچیزراهمیشه فراموش کن

به کسی که خوبی کردی کسی که به توبدی کرد

درمجلس واردشدی

زبان نگه دار

درسفره حاضرشدی

شکم نگه دار

درخانه واردشدی

چشم نگه دار

درنمازایستادی

دل نگهدار

دنیادو روزاست

یک روزباتو ویک روزعلیه تو

روزی که باتوست مغرورنباش روزی که علیه توست صبورباش

هردوپایان پذیراست ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:11 توسط آتیش | یک نظر

طناب

داستان درباره ي يک کوهنورد است که مي خواست از بلند ترين کوه ها بالا برود .

او پس از سال ها آماده سازي ، ماجراجويي خود را آغاز کرد.

ولي از آنجا که افتخار کار را فقط و فقط براي خود ميخواست تصميم گرفت به تنهايي از کوه بالا برود. شب بلندي کوه هارا در بر گرفته بود و مرد هيچ چيز را نمي ديد . همه چيز سياه بود اصلا ديد نداشت ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .

همان طور که از کوه بالا مي رفت پايش ليز خورد. در حالا که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله ي قوه ي جاذبه او را در خود مي گرفت .

همچنان سقوط ميکرد ،در آن لحظات تمام رويدادهاي خوب و بد زندگيش به يادش آمد . اکنون فکر ميکرد مرگ چقدر به او نزديک است

ناکهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در ميان آسمان و زمين معلق ماند. در اين لحظه سکون چاره اي برايش نماندجز آنکه فرياد بزند :

خدايا کمکم کن

ناگهان صداي پر طنيني از آسمان شنيده شد

چه مي خواهي

اي خدا نجاتم بده

واقعا باور داري که مي توانم نجاتت دهم

البته که باور دارم

اگر باور داري طنابي که دور کمرت بسته است پاره کن

يک لحظه سکوت ......و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد

گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوه نورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود در حالي که او فقط يک متر از زمين فاصله داشت .

م. ک

+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 15:16 توسط آتیش | یک نظر

شروع خوب ...

نگاه کن که نه شبها و نه روزها ابتدای پشیمانی ما نیستند

نگاه کن که بیش از آن چه فکر کنی زمان میگذرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:9 توسط آتیش | نظر بدهید

تسلیم نشو ...

تسليم نشو

وقتي اوضاع خراب مي شه

وقتي راهي که داري ميري همه اش سر بالايي

وقتي ميخواي لبخند بزني ولي بي اختيار آه ميکشي

وقتي داري زير بار مسئوليت خم ميشي

اگه لازم استراحت کن

ولي تسليم نشو

موفقيت همون شکسته که پشت و رو شده

خورشيديه که پشت کوه ترديد مونده

هيچوقت نمي توني بگي چقدر بهش نزديک شدي

ممکنه خيلي نزديک باشه ولي به نظر دور برسه

پس دست از تلاش نکش

حتي وقتي شديد ترين ضربه رو ميخوري

وقي اوضاع انگار از هميشه بدتره

همون وقتيه که نبايد تسليم بشي ...!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 22:25 توسط آتیش | 2 نظر

برا ی دوست

قطرات باران روی گونه هایم

گرمی خورشید توی دستانم

و بادی در گیسوانم

و قلبی مملو از عشق

باران وخورشید و باد را می دهم

اما قلبم را نه.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 23:45 توسط آتیش | 2 نظر

خودت را از بند رها کن !

رام کنندگان حيوانات سيرک براي مطيع کردن فيل ها از تر فند ساده اي استفاده مي کنند . زماني که حيوان هنوز بچه است ،يکي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند . حيوان جوان هرچه تلاش مي کند نمي تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک اين عقيده که تنه ي درخت خيلي قوي تر از اوست در فکرش شکل ميگيرد .

وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،کافي ست شخصي نخي را به دور پاي اين فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند . فيل براي رها کردن خود تلاشي نخواهي کرد .

پاي ما نيز ، همچون فيلها ، اغلب با رشته هاي ضعيف و شکننده اي بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگي قدرت تنه ي درخت را باور کرده ايم ، به خود جرات تلاش کردن نمي دهيم

غافل از اين که براي بدست آوردن آزادي يک عمل جسورانه کافيست .

آزادی واقعی رو به خودت هدیه کن

م. ک

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:26 توسط آتیش | 2 نظر

نور ونان

دست های مکایئل از رزق پر بود ،از روزی ،از هزاران خوراک وخوردنی اما چشم های آدمی همیشه نگران

بود، دستهایش خالی و دهانش باز میکایئل به خدا گفت :خسته ام ، خسته ام از این آدم هاکه هیچ وقت

سیر نمی شوند ، خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود ؟

 

 

چقدر خدا به میکایئل گفت : آنچه آدمی را سیر میکند نان نیست ،نور است . تو مآمور آنی که نان بیاوری اما نور تنها در نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور ، نان میخورد گرسنه است

 

 

میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت و او نیز به فرشته ای دیگر و هر فرشته به فرشته ی دیگری تا اینکه همه ی هفت آسمان این راز را دانستند ،تنها آدمی بود که نمی دانست . اما رازها سر می روند .

پس راز نان و نور هم سر رفت تا آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است پس در جستجوی نور بر آمد. در جست جوی هر چراغ و هر فانوس وهر شمع ،اما آدم که همیشه شتاب میکند ، برای خوردن نور هم شتاب کرد ، و نفهمید نوری که آدمی را سیر میکند نه در فانوس است و نهدر شمع ،نه در ستاره است ، نه در ماه . او ماه را خورد و ستاره ها را یکی یکی بلعید اما باز هم گرسنه بود .

 

 

 

 

خداوند به جبریئل گفت گفت : سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار و گفت : هر کس بر سر این سفده بنشیند سیر خواهد شد .

سفره ی خدا گسترده شد از این سر جهان تاآن سوی هستی . اما آدمها آمدند و رفتند ،از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند .

آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند

اما گاهی فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای از نور برداشت و جهان از برکت همان لقمه روشن شد و گاهی فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان عشق رونق گرفت و گاهی فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و جهان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید ....

سفره ی خداوند پهن است اما هنوز هم چقدر خلوت است . میکایئل نان قسمت میکندِ، آدم ها چنگ می زنند ونان را از او میگیرند . میکایئل گریه میکند و میکوید :

"کاش می دانستید کاش می دانستید که نور از نان بهتر است...."

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 9:16 توسط آتیش | نظر بدهید

درد دل خودموني...

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 17:16 توسط آتیش | 2 نظر

درد دل خودموني...

و ما انسان را فراموش کار آفریدیم . . . . .

از همان روزی که دست حضرت قابیل ،

گشت آغشته به حضرت هابیل ،

از همان روزی که فرزندان آدم ،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد ،

گرچه آدم زنده بود

فریدون مشیری

سلام

واقعا عجب دنيايي ، پر از تمدن و مردم به اصطلاح با فرهنگ

ديشب خيلي خيلي ... خيلي عصباني بودم !!!

ماجرا از اين قراره که خانم همسايه ي طبقه ي پايين ما اومد گفت "فردا شب جشن پايان خدمت شوهرمه ببخشيد اگه يه کم سر و صدا ميشه ما جوونيم از نوع با فرهنگ؟!" چون از قبل قرار مدارامون رو گذاشته بوديم ، گفتيم نهايت امشب صداي دستشون ميياد بالا وشايد کمي صداي نوارشون بيشتره بشه !!! غافل از اينکه متمدن تر از اين حرفان!!!!!!!

جشنشون که شروع شد ما به احترام اينکه مجبور نشيم چيزي بهشون بگيم رفتيم مهموني اجباري خونه ي فاميل ، پيش خودمون گفتيم در قرن ۲۱ مردم شخصيت خودشون رو نگه مي دارن ؟؟؟

حداقل خوبيش اين بود صداشون توي کوچه نمي اومد که آبروي ما روهم ببرن.

ساعت۱۲ که اومديم خونه چشمتون روز بد نبينه،در اين شرايط بايد بگم اصلا نبينه ........... چه افتضاحي بود ،اول اينکه روي پل ماشين بود ،دوبل هم که پارک کرده بودن گفتيم حالا يه شبه ، با اجازه تون صدا هم که بيرون مي اومد " ببخشيد ها عين حموم عمومي يا بهتر باغ وحش ..." باز هم گفتيم آبروي خودشونه ، در را باز کرديم رفتيم توي پارکينگ در خونهشون باز بود وهر نوع بويي که بگيد همراه با دود غليظ همه جا پر بود باصداي موزيک خارجي زياد! ،۲ جوان و۱ پير مرد به اصطلاح متمدن توي راهرو ميکشيدن و ............ در آخر هم همهشون مثل دزد ها نيم ساعت نگذشته با چه افتضاحي در رفتند.

 

نتيجه اخلاقي:

با اينکه ما اصلا مثل اونها احساس تمدن و فرهنگ نمي کرديم ولي ما سربلند بوديم نه همسايه مون که روش نشد توي صورت ما نگاه کنه.

 

بچه ها ، دوستان به خدا همه اش تمدن نيست فقط فقط يه کم عقل رو به کار انداختن ، فکردن ساده ، سبک و سنگين کردن

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 18:26 توسط آتیش | یک نظر

عشق ....

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند

غریب و آشناترین واژه ی دوران ما . واژه ای که همه جا است مثل سایه اما کمتر دیده می شه . واژه ای که وقتی توی زندگی کم می یاریم همه ی کاسه کوزه ها رو سر اون می شکنیم و شکست زندگی رو توی یه جمله توجیه می کنیم : بسوزه پدر عاشقی که هر چی می کشم از دست اونه .....

این روزا وقتی اسم عشق می یاد سریع به گوشی موبایلشون ، مانیتور کامپیوتر شون خیره میشن

اره عشق توی زمونه ی ماتو واژه هایی به اسم چت و اس ام اس معنا یا شاید مه مفقود شده و هزاران چیز دیگه ... !!

انگاری یادمون رفته تمام این دنیا به خاطره همین ۳ کلمه آفریده شده، یادمون رفته انسان همون شبنم عشق و فروتنی خاک متولد شده .

 

آره عشق زیباست چون به ما یاد میده آدمها رو ،دنیا رو زیبا درک کنیم نه اینکه با آدم های زیبارو زیباپوش فقط عشق را تقسیم کنیم.

عشق یعنی به یاد هم بودن نه در کنار هم بودن ، عشق یعنی وقتی توی دوری دستها و دوری نگاهها گرفتار شدی

"دلت و عشقت رو نبازی و تو رنگ و لعاب هوا وهوس نکشی"

یادمون نره عشق را معنا و لطافت عشق را توی ابزارها و وسایل بی روحی که ساخته و پرداخته دست آدمی است جا نذاریم و بریم ... ... ...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 10:17 توسط آتیش | 2 نظر

عشق دايناسور بود ....

گفت :معشوق واقعي کسيه که بتوان توی نگاهش غسل کرد

جواب داد :عشق رو دست بنويس نه درشت!

گفت :بعضي مواقع آدم توي يه نگاه غرق ميشود

جواب داد:بعضي ها دلشون عينک ميخواد نه چشمشون

گفت بعضی ها در اعماق دل آدم فرو می رن اما ریشه نمی زنن.

جواب داد : آرشیو قلب بعضی ها خیلی وسیعه

گفت : دوست داشتن برای قلب یه وظیفه است نه یه حق

جواب داد : بعضی ها عشق رو نمی فهمن فقط حفظ می کنن

گفت :قلب همیشه از عقل سبقت می گیره چون دائما در حال بوق زدنه

جواب داد : عقل دیوار دله

گفت : واسه رسیدن به انتهای عشق باید قاف رو فتح کرد

جواب داد : اگه قلبی رو تونستیم فتح کنیم واسش فاتحه نخونیم !!!

گفت : عشق محصول وارستگیه نه وابستگی

جواب داد:بعضی ها عشق رو بالا آوردن !

گفت :عشق نور پسنده نذاریم بره زیر سایه عقل

جواب داد : عقل چراغ دله

گفت : وقتی دو تا عاشق به هم نمی رسن این عشقه که متضرر می شه

جواب داد : عشق بعضی ها مثل مجسمه می مونه قشنگه اما رشد نمی کنه!!

گفت : اگه باند پرواز نیستیم لااقل باند زخم باشی

جواب داد : خش خش برگها خشخاش روحه

گفت : عشق تصادفي نيست مگر نه جريمه داره !

جواب داد : عشق دايناسور بود منقرض شد ........

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 9:13 توسط آتیش | نظر بدهید

حکایت ماه و پلنگ

عشق پلنگی است که در رگهایم می دود ، پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بر دارد .

من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم .... حتی اگه قفسم را بشکند.

خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد .حکایت ماه و پلنگ عجب نا ممکن است .

اما هرچه نا ممکن تر است زیبا تر است . پلنگ عشق، به هوای گرفتن ماه است که به آسمان

جست می زند اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد. دره های جهای پر از پلنگان مرده است

که هرگز پنجه هاشان به آسمان نرسیده .

خدا اما پرش پلنگ عشق را اندازه میگیرد نه رسیدنش را و پلنگان میدانند که

"خدا پلنگی را دوست تر می داند که دورتر می پرد....."

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 7:41 توسط آتیش | نظر بدهید

صراط مستقیم

سلام سلامتی مییاره سلام

در سلسله مطالب هوشیاری حالا می رسیم به اصل مطلب چه کار کنیم که آدم خوبی باشیم

در این پست راه کار های رسیدن به مطلوب رو میگم یعنی

نماز

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 15:27 توسط آتیش | نظر بدهید

بهترين لباس

سلام به دوستاي گلم

ميگن جوينده يابنده بود عاقبت ماست اين قدر گشتم تا بهترين لباس رو ،مد سال ،مد قرن ،اروپا ،امريکا ،افريقا رو برات پيدا کنم که اگه بپوشش هيچ وقت دمده نميشه

 

اي عزيز

 

موفقيت لباسي نيست که تنها به قامت ديگران برازنده باشد ،

گياهي نيست که فقط در سرزمين هاي ديگر برويد ،

باراني نيست که نتها در فصل بهار برويد،

ما هر کسي که هستيم و در هر کجا و با هر شرايطي

که زندگي مي کنيم مي توانيم موفق ترين باشيم ،

و به خواسته هاي خود دست بيابيم .فقط بايد بدانيم

که موفقيت رايگان بدست نمي آيد

قيمت دارد و قيمت

آن کوشش ، جهد و تلاش مستمر است ،

انسان هايي که فکر ميکنند و باور دارند

که موفق اند مي تواند موفق باشند و هستند

همين امروز عنان زندگي خود را به دست گرفته

و به اهداف مقدست فکر کن

و اعتقاد داشته باش :

دست حق بر سربنده بود عاقبت جوينده يابنده بود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 9:46 توسط آتیش | نظر بدهید

ادامه ي هوشياري(دام هاي شيطان)

چند مطلب درچند پست به عنوان هوشياري گذاشتم تا همهمون از اين خواب بيدار شيم به خودمون بيايم .اين مطالب شايد زياد خوشايند بعضي ها نباشه ولي چه ما بخواهيم چه نه واقعيت اينه عزيزه من . پس بيا با خودمون رو راست باشيم

بيا يه ذره به فکر خودمون باشيم

دام هاي شيطان :

شيطان به خدا گفت :من هفتاد هزار سال تو را عبادت کرده ام و خود فرموده اي که هر کس مرا عبادت کند ، عبادتش را بي نتيجه نمي گذارم و عوضش زا به او مي دهم .

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 23:41 توسط آتیش | نظر بدهید

50 تومانی !!

سلام سلام

داستان در حد لالیگا پیدا کردم برو بخون دوست دارم ببینم تو چه نتیجه ای میگیری

این نتیجه ی منه

پسر کوچکي روزي هنگام راه رفتن در خيابان سکه اي 50 توماني پيدا کرد . او از پيدا کردن اين پول ،آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد که او بقيه روزها هم با چشمان با ز سرش را روبه زمين بگيرد و در جستجوهاي سکه هاي بيشتري باشد

او در مدت زندگي اش 296 سکه ي10 توماني ،48 سکه ي 25 توماني ،19 سکه ي50 توماني ، 16 سکه ي 100 توماني و يک اسکناس مچاله شده ي هزار توماني پيدا کرد يعني در مجموع چيزي کمتر از 4000 تومان .

در برابر بدست آور دن اين 4000 تومان ،او زيبايي دل انگيز 30369 طلوع خورشيد ؛درخشش 157 رنگين کمان و منظره ي درختان افرادر سرماي پاييز را از دست داد .

او هيچگاه حرکت ابرهاي سفيد را برفرازآسمان در حالي که از شکلي به شکل ديگر در مي آمدند ، نديد . پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئي از خاطرات او نشد .

نتيجه ي اخلاقي :اگر بخواهي به فکر اين چيزها باشيد حتي محبت مادراتون رو هم فراموش مي کنيد . خاطره ها يکبار پيش مي آيند ،ولي هزاران بار مرور ميشوند .

 

نظر یادت نره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 23:17 توسط آتیش | یک نظر

هوشياري (ستايش شيطان )

سلام گلها امروز يه متن ناراحت کننده گذاشتم اي کاش مردها نخونن و زن ها درس عبرت بگيرن

ستايش شيطان از زن ها :

در ملاقاتي که شيطان با حضرت يحيي ‌( ع) داشت ضمن گفتگوهاي زيادي که با هم داشتند عرض کرد :

اي پيغمبر خدا !اميدوار کننده ترين چيزها پيش من وآن چيز که پشت مرا محکم ميکند وباعث روشني چشم من ميشود زن ها هستند ،چون آنها وسيله ي گمراهي مردم و دامها وتيرهايي هستند که به خطا مي روند . پدرم به فداي انها باد . اگر آنها نبودند قدرت نداشتم حتي يک نفر را گمراه نمايم ؛بوسيله ي آنها به مقصد ميرسم ،مردم را به مهلکه مي اندازم ،چقدر آنها خوب هستند .

وقتي نيکان بر من غالب شدند و لشکريانم را تار و مار کردند ،پيش زن ها ميروم قلبم روشن و ناراحتي هايم تمام مي شود . اگر زن ها از ذريه ي آدم نبودند ،من آنها را سجده ميکردم . آنان سرور من هستند ،جايگاه آنان برگردن من است و آنها را بر گردن خود مي نشانم .اگر خواسته اي داشته باشند نه با پا بلکه باسر انجام ميدهم . چون ايشان مايه ي اميد ،قوت کمر ،نگه دار ،تکيه گاه ،مورد وثوق و فريادرس من هستند .

ا

سلسله مطالب هوشياري در چند پست ديگه رو که بعدا ميذارم ادامه بديد.ممنون

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 8:16 توسط آتیش | نظر بدهید

باغ قشنگ آرزوها. . .

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم . . . . . .

برو به ادامه بخونه نظر بده

اين رو خودم خيلي دوست دارم ،نخونيش بري ضرر کردي گلم

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 23:22 توسط آتیش | نظر بدهید

تاج افتخار!!!

در دنیا انواع تاج ها رو داریم اما این یکی اصله اصل

تاج افتخار

 

بشنو از چادر که در توصیف زن تار و پودش با تو میگوید سخن

 

تار و پودم را شرافت تافته تا شرافت را به عصمت بافته

در کلاس حفظ تقوا وشرف دختران دُرند و چادر چون صدف

بهترین سرمایه ی زن چادر است زانکه زن را زینت زن چادر است

حفظ چادر در سرای اقتدار دختران را هست تاج افتخار

حفظ چادر حفظ دین و مذهب است شیوه ی زهرا و درس زینب است

حفظ چادر سد فحشا می کند رو سفیدی نزد زهرا می کند

حفظ چادر چاره ساز کارهاست حافظ گل از هجوم خارها ست

حفظ چادر زخم ها را مرهم است دست رد بر سینه ی نامحرم است

پس دوست گلم به خودت بیا که تو هم صاحب بهترین تاج باشی.

ممنون که با من بودی نظر یادت نره گلم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 22:25 توسط آتیش | نظر بدهید

خودشناسی

این مطلب رو گذاشتم تا شان و قدر خودمون رو روی زمین بدانی که عمر و سر نوشتمون رو مفت از دست ندیم عزیزم

 

برو ادامه بخون ببین کجای کره ی خاکی دست توست در کجای زمین پادشاهی میکنی

 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:50 توسط آتیش | یک نظر

درباره

و بگو :(پروردگارا ، مرا در هر کاری به طرز درست داخل کن و به طرز درست خارج ساز و از جانب خود بر من تسلطی یاری بخشش قرار ده ) اسراء 80

سلام دوستای خوبم چون بیشتر هم سن های خودم این روزها پای این غول آهنین هستند پیش خودم گفتم سوالهای در ذهنمون است که وقت پرسیدنش را نداریم از اصل عشق گرفته تا اصل زندگی .در اصل وقت صحبت را از خودموت گرفتیم

پس بپرس تا باهم بتوانیم مشکلاتمان را حل کنیم.منتظرتم گلم

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

عناوین مطالب وبلاگ

پیوندهای روزانه

ناجا

نمايشگاه عکس نور عشق

ساندویچ

تغذیه وسلامت

22 بهمن حجت را تمام کرد

آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

آبان 1389

مرداد 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آرشیو موضوعی

عشق

اخلاقی و اجتماعی و پند آموز

صراط مستقیم

پیوندها

عالم

حزب فقط حزب علي...

ما اهل کوفه نيستيم ...

سيب سرخ

راز

ابديت غم

مشق شب

عشق و نفرت

هواداران سونگ ايل گوک

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:22  توسط شفیق عطایی  | 

سفر به استرالیا 2

سه شنبه 18 فبروری 2003 - امروز قبل ازظهرمصاحبه ای با سازمان ملل داشتم که مربوط به خلاصه کردن کيس واصلاح آن بود وبعدازآن برای ارائه به سفارت اقدام خواهد شد! ببينيم که سرنوشت ما به کجا ختم خواهد شد...ازطرف ديگرعجله هم داشتم چون امروز عبدلله هم عازم آمريکا است .به محض رسيدن به خانه همراه ديگردوستان که درخانه بودند منزل رابه قصدفرودگاه يا همان ميدان هوايی خودمان ترک گفتيم ... بعدازمدت طولانی انتظارطاقت فرسا بالاخره امروز عبدلله خان عازم آمريکا بود .برای رفتن به فرودگاه دوتاکسی گرفتيم طبق معمول مدت نسبتا طولانی رامنتظرآمدن افرادمسئول ازطرف سازمان وآي.او.ام شديم ... با آمدن افراد مسئول آن عده که عازم آمريکا بودند دورمسئول مذکورکه ازاتباع ترکيه وبنام آقای ارکان بود جمع شدند وبه نصيحت های اوگوش می دادند .... اوخطاب به مسافرين گفت بين راه تارسيدن به کشورآمريکا کسی مسئول سرويس دهی به شما نيست وبهتراست که ازهمين جا مقداری خوراکی بخريد تابين راه گرسنه نمانيد !!! ازجمع مهاجرين افغانی سه نفرعازم آمريکا بودند ...با شنيدن حرفهای ارکان مسافرين درصدد تهيه وخريد موادخوراکی برآمدند هرکدام به طرفی پراکنده شدند ولحظاتی بعد همه شان برگشتند لحظه به لحظه به زمان حرکت نزديک می شدند ...چندقطعه عکس به رسم يادبود گرفته شد وسپس به سمت دروازه ی سالن پرواز براه افتاديم ...درحمل اثاثيه دوستان مسافرمان کمک می کرديم ..درجمع مسافرين چندعرب عراقی وسودانی هم به چشم می خورد...بالاخره زمان خداحافظی فرارسيد ...ازمسافرين خداحافظی کرديم ...آنها جلوی دروازه ايستاده بودند بعضی ازمسافرين با دوستان شان خداحافظی نکرده بودند واين تا اندازه ای ناراحتی ارکان ترک را به دنبال داشت ومی گفت که سريعترخداحافظی کنيد...آقای ارکان با لحن بد وزننده ای مسافرين راصدامی کرد اوباگفتن حرف ندايی (( هی )) مسافرين راصدا ميکرد واين درفرهنگ ما دورازمعرفت است اگرچه او نام مسافرين را نميدانست اما ميتوانست يا گفتن کلمه ی مستر آنها راصدا کند ..عبدلله داخل سالن پروازشده بود ..ديواری ازشيشه ميان ما وآنها جدايی انداخته بود ..صدای يکديگررانمی شنيديم ولی با تکان دادن دست هايمان ازيکديگرخداحافظی ميکرديم ...عبدلله با تبسمی برلبان وخنده ای آرام ازما جداشد ...ازلبخند وی چنين استنباط می شد که اوبسيارگرفته وغمگين است وبسيارمحزون وافسرده به نظرمی رسيد..هيچ يک ازمسافرين چنان بنظرنمی رسيد که عبدلله آنگونه می نمود .بالاخره حدودساعت 7 ونيم سوارتاکسی شده وبه خانه برگشتيم ...بين راه هرکدام ازدوستان جوک ولطيفه ای گفتند که بسيارهم خنديديم وبارفتن عبدلله اکنون جمعيت منزل ما به چهارنفررسيده بود ..چهاراتاق وچهارنفر! ازحالا نگران بوديم که با اين جمعيت کم چيکارکنيم ؟منظورآنکه دوماه ديگرهم وقت خانه تمام می شد؟
سه شنبه 25 فبروری - قبل ازظهربه مدرسه رفتم برای رفتن به آنجا ازقطارداخل شهری استفاده ميکنيم ... گرچه درآن ساعت ازروز يعنی هشت صبح سيل جمعيت به ايستگاه های قطارروی می آورند وسوارشدن به قطاردرآن ساعات فرزی ومهارت خاصی ميخواهد ..که البته دراين قسمت زنان با مشکلاتی مواجه می شوند بدين معنی که تراکم جمعيت وبه تعقيب آن فشارحاصل ازآن زياد است وزنان به سبب ضعف طبيعی جسمانی شان که ازجثه ی کوچکتروضعيف تری نسبت به مردان برخوردارند به صد مشکل سوارقطارمی شوند ... هنوز مسافرينی که قصدخروج را دارند ازقطارخارج نشده اند که مسافرين جديدی که درايستگاه منتظرسوارشدن هستند به طرف دروازه ورودی هجوم می برند که بعضی اوقات باعث می شود که مسافران نتوانن ازقطارپياده شوند !! وچندايستگاه دورترازمقصدشان اجبارا پياده شوند..!! بعدازظهربه جلسه ای که برای مهاجرينی که اخيرا درمصاحبه خودبا ملل متحد قبول شده اند رفتم .. گرچه من کارديگرداشتم اما مجبورشدم به علت اينکه تمام مسئولين درجلسه بودند به آنجا بروم .. درپايان وختم سخنان مسئولين ملل متحد جلسه ی پرسش وپاسخ بود که من هم با گرفتن اجازه برای سئوال کردن درمورد کم بودن پولی که ازطرف سازمان ملل برای معاش وزندگی مهاجرين داده می شود گلايه کردم واظهارکردم که اين مبلغ جوابگوی زندگی درشهرگرانی مانند جاکارتا نيست ازسئوال وانتقادمن تعدادزيادی ازمهاجرين پشتيبانی وحمايت کردند ..بدين معنی که سئوال مرامورد تاييد قراردادند ..ولی متاسفانه جواب قانع کننده ای نشنيديم ...جواب مسئولين چنين بود : با توجه به سطح زندگی واقتصاد اندونزيا ومردم آن مبلغی که سازمان ملل متحد برای هزينه های زندگی شما می پردازد با درنظرداشت سطح زندگی قشرمتوسط جامعه ی اندونزيايی است ودرنظرگرفتن مبالغ بيشترفعلا امکان ندارد... بعدازجلسه به خانه برگشتم ... ادامه

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:48 توسط هميشه مسافر | 11 نظر

 

 

زمزمه پرواز ... قسمت سی ويکم -

امروز شنبه ونوبت شنا بود حدوديکساعتی دربريتيش کنسول مانديم ..سپس حدودساعت 11 به استخررفته وتا ساعت 12 ونيم مشغول آب تنی وشنا بوديم . هوا آن روز ابری بود وبرای آب بازی جان ميداد ..يعنی بسيارمناسب بود چون مانندهفته های گذشته نور خورشيد باعث آزاردادن پوست بدن شناگران نمی شد.دربرگشت سوارمينی بوس شديم هنگام پياده شدن يکی ازخانم ها که کيف اش را روی شانه اش انداخته بود صحنه ای توجه مسافرين راجلب کرد ..قبل ازآنکه آن خانم پياده شود يک مرد جوان اندونزيايی جلوی دروازه مينی بوس ايستاد بطوريکه خانم نمی توانست پياده شود ..دراين هنگام خانم جوان نگاهی تند وباسياست به آن جوان انداخت وبا نگاهش گفت که راهم رابازکن ! مردجوان يک نيمه راه برای خروج وی بازکرد ..زن به زحمت زياد قصدعبورازمسيرتنگ راکرد دراين لحظه ديديم که مردجوان دستش رابطرف جيب زن برد تاجيب اوراخالی کند...ولی زن جوان متوجه شده بود که مرد چه قصدونيتی دارد وبه همين دليل کاملا متوجه جيب هايش بود بالاخره نتيجه اين شد که زن جان سلامت بدربرد ومردجوان جيب بر هم تيرش به سنگ خورد!! ازهمه جالب تراين بود که هيچکدام ازمسافرين که داخل مينی بوس بودند عکس العملی نشان ندادند فقط شاهد منظره بودند .درضمن مردجيب برهم تنها نبود واين مسئله رامازمانی فهميديم که درحال پياده شدن ازمينی بوس بوديم که چهارمردجوان ديگرکه همسن وسال اوبودند ازجايشان بلند شدند وجلووپشت سرماراگرفتند آنها وسط راهروی مينی بوس ايستاده وراه رابسته بودند ..من ودوستانم به زورراه رابازکرديم آن چهارنفربه ماچسبيده بودند وبه اين طريق قصدخالي کردن جيب هايمان راداشتند ولی اين بارهم تيرشان به سنگ خورد .من قبلا داستان های جيب بری ودزدی آنهاراشنيده بودم وبعلت فقرزياد ونبود قانون صحيح ونيزمجازات های کيفری لازم ..ميزان جرايم ودراندونزی وبه خصوص درجاکارتا بالااست وماهرکجا که می رويم متوجه اين نکته هستيم وحواسمان جمع است ! خيلی خسته بوديم به محض خوردن نهار استراحت کردم تاساعت 7 خواب بودم باصدای لطف الله که مرابرای شام صدا می کرد بيدارشدم .

يکشنبه 26 جنوری - بعدازظهرمن به همراه غلامحسين وباقربه فروشگاه لباسی که نزديک موناس بود رفتيم ...باقريک شلوار ويک زيرشلواری خريد ..با خارج شدن ازفروشگاه به موناس رفتيم وحدوددوساعتی به گشت وگذاردرآنجا پرداختيم ...سپس به منزل آمديم ازآنجايی که باقرعجله داشت توسط تاکسی به خانه آمديم . دوست دخترباقر درسوئد زندگی ميکرد ووالدين دوست دخترش هم درآمريکا زندگی ميکردند ..دوست دخترباقر هرازچندمدتی مبلغ زيادی رابرای باقرارسال ميکرد به همين خاطرهيچوقت وی احساس کم پولی نکرده بود به گفته يکی ازدوستان گاهی اوقات تا مبلغ 1000 دلارهم برای باقرفرستاده بود .

شنبه 1 فبروری - بعدازظهردراتاق نشيمن نشسته بودم ..بيرون ازمنزل ما درکناريک زمين خالی که درروبروی منزل ما موقعيت داشت تعدادی ازجوانان بی بند وباراندونزيايی جمع شده بودند وترياک ومواد مخدرديگرمانند ماری جوآنا ( چرس) می کشيدند ..اکثرشب ها وبخصوص شبهای يکشنبه 7 يا 8 نفر جمع می شوند وچرس وترياک می کشند ولی هيچکدام ازهمسايه ها جرات شکايت راندارند ..ماهم که مهاجرهستيم وسعی برآن داريم که زندگی مسالمت آميزی با اين مردم داشته باشيم !

دوشنبه 3 فبروری - نزديک غروب آفتاب چهارتن ازدوستان به منزل ما آمدند درحقيقت آنها دعوت شده بودند سه تن ازدوستان بنامهای علی بابا..اقبال وباقر فرداعازم دانمارک خواهند شد وبه همين دليل دوستانشان رادعوت کرده بودند. کش وفش سرسفره يعنی تنوع غذاها نسبت به شبهای قبل فرق ميکرد چند بوتل نوشابه بزرگ ..چندين کيلوپرتغال وسيب وسايرميوه های محلی وچندين نوع غذاهای ديگربرسرسفره به چشم می خورد...همه دورسفره نشستند وباقرچندقطعه عکس يادگاری انداخت همزمان با صرف شام می گفتيم ومی خنديديم ...به خصوص سه نفری که بانی اين مهمانی بودند وفرداعازم کشوردانمارک بودند بيش ازهمه خوشحال بودند ...اين آخرين شبی بود که آنها درکشوراندونزی بعنوان مهاجرزندگی ميکردند وفردا آنها جزو شهروندان کشوردانمارک حساب می شدند واين پايانی برسفرطولانی وسخت آنها وانتظارشان برای تغييرسونوشت شان بود وبا رفتن به دانمارک زندگی جديد با هويت جديدی راآغازميکردند.درضمن چندشب قبل دستگاه وی سی دی يکی ازهمسايه های اندونزيايی راامانت گرفته بوديم وآن شب اقبال يک فيلم جديد بنام سفرقندهارکه توسط کارگردان ايرانی محسن مخملباف ساخته شده بود راآورده بود که تماشا کنيم ...سناريوی فيلم روی مسئله مهاجرت مهاجرين افغانی می چرخيد وداستان فيلم بيانگرمشکلات وتلخی های زندگی مهاجرافغانی بود ...گرچه افراط وتفريط فراوان دراصل داستان وجودداشت وبعضی ازصحنه های فيلم با واقعيت زندگی موجوددرافغانستان مطابقت نداشت .
سه شنبه 4 فبروری - همراه دوستان توسط دوتاکسی به فرودگاه يا همان ميدان هوايی رفتيم به علاوه ی دوستان ما دوافغانی ديگربنامهای عبدلله وحاجی قادرونيزتعدادی عرب عراقی هم عازم دانمارک بودند .همه درسالن انتظارروی صندلی نشستيم چندعکس گرفته شد.حدوددوساعتی منتظر مانديم تا اينکه افراد مسئول ازآی .او.ام و سازمان ملل متحد آمدند ...مسئول آی .او.ام به هرکدام ازمسافرين يک پلاستيک داد .پلاستيک سفيدرنگ ومارک ونام آي.او.ام راباخط درشت وآبی رنگ نوشته شده بود.اسناد مربوط به مسافرت هرکدام ازمسافرين داخل همان پلاستيک قرارداشت وروی هرپلاستيک اسم همان مسافرهم تحريرشده بود.ساعت حدود 3ونيم بعدازظهربود دراين هنگام ازمسافرين خداحافظی کرديم مسافرين داخل سالن پروازشدند تاآخرين لحظات وتازمانی که يکديگررادردوطرف شيشه ای که حايل مان بود می ديديم به همديگرنگاه ميکرديم وبانگاه هايمان آنهارابدرقه ميکرديم آنها درسالن پروازومابدرقه کنندگان درسالن انتظارايستاده بوديم .سوارتاکسی شديم وبه خانه برگشتيم ... هواهم تاريک شده بود به اطاقم رفتم که ديگرعلی بابا درآن نبود والان سوارهواپيما به مقصد کشوروزندگی جديدش رهسپاربود ...کمی وضعيت وحال وهوای غمناک درساکنان منزل به چشم می خورد ... نمازمغرب وعشأ را خواندم وازاتاق بيرون آمدم ...متوجه عبدلله شدم که جلوی دروازه اتاق لطف الله ايستاده است جلورفتم وديدم که لطف الله گريه مي کند ! عبدلله ومن اورادلداری داديم اوبدان خاطرگريه ميکرد که که ازمصاحبه ای که با سفارت آمريکا داشته بود ناکام شده بود ...لطف لله بعدازعبدلله دومين کسي است که مدت طولانی درجاکارتا مانده است واين انتظارطولانی اوراسخت آزرده خاطروپريشان کرده است .

5شنبه 6 فبروری - نزديک غروب آفتاب بود تازه ازبيرون به خانه رسيده بودم ..داخل اتاق لطف الله شدم ..عبدلله هم همراه وی دراطاق بود باسلام کنارشان نشستم ..لحظه ای بعد لطف الله روبه من کرد وگفت :خبرداری يا نه ؟؟ من که تعجب کرده بودم منظورش چيست جواب دادم ازچه چيزی خبردارم يا نه ؟! وی ادامه داد به همين زودی ها عبدلله هم عازم آمريکا خواهد شد امروز ازدفترسازمان ملل متحد به وی خبردادند .با شنيدن اين خبرخوشحال کننده با عبدلله بغل کشی کرده وخبرمذکوررابه وی تبريک گفتم ... ادامه دارد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 13:52 توسط هميشه مسافر | یک نظر

 

 

مار گزيده ... قسمت سی ام

چهارشنبه 15 جنوری - بعدازظهرهمراه غلامحسين به قصد ديدن بلوک ام حرکت کرديم تارسيدن به بلوک ام دو موتر عوض کرديم ..فاصله ی بلوک ام تا منزل ما خيلی بود .با رسيدن به بلوک ام ناگهان متوجه شدم که قبلا من آنجاراديده ام ..بلی ! بلوک ام راحدود14 ماه پيش که همراه شيخ احمدحسين تازه وارد شهرجاکارتا شده بوديم ديده بودم ...آن زمان درهتلی بنام مالاوای اقامت داشتم که شما می توانيد با مرور قسمتهای اول ماجرای آن رابخوانيد ..هتل مذکوردرنزديکی بلوک ام قرارداشت آنزمان من وشيخ کم وبيش درمارکيت های آن خريد کرده بوديم ..باقدم زدن دربلوک ام خاطرات گذشته رامرور کردم ..تمام خاطرات بصورت بسيارشفاف وواضح درذهنم مجسم می شد...آنزمان نام بلوک ام را نمی دانستم حدوديک ساعت درپلازا های بلوک ام قدم زديم وقيمت اجناس را چک کرديم ..بلوک ام يک بازاربزرگ وطولانی (طويل) بود که تراکم جمعيت هم زياد بود ..واين بازارومنطقه درتمام جاکارتا معروف است ..ديدن دوباره ی بلوک ام واقعا برايم خاطره انگيزودرعين حال بسيارجالب ولذت بخش بود ..بالاخره بازارراترک کرده وبسمت پلازا بلوک ام حرکت کرديم برای رسيدن به آنجا دوراه وجودداشت ولی من راهی را انتخاب کردم که ازمقابل هتل مالاوای می گذشت با عبورازمقابل هتل مالاوای ميخواستم که تجديد خاطره کنم ..راستی که با گذشتن ازمقابل آن هتل تمام خاطراتی که ازآنجاداشتم رابياد آوردم درآن لحظه احساس شادي ميکردم ...مدتی درطبقات پلازا بلوک ام قدم زديم وبه تماشای مغازه ها ومارکيت های لوکس آنجا پرداختيم ودرنهايت با تاريک شدن هوا قصد برگشت به خانه را نموديم چون فاصله ی آنجا با منزل خيلی بود وبايد زودتربرمی گشتيم ..يکراست به ايستگاه اتوبوس ومينی بوس ها آمديم ...آنجاراقبلا ديده بودم ...ولی اينکه با چه خطی بايد برگرديم را بلد نبوديم ازاين وآن سئوال کرديم تااينکه بالاخره اتوبوس مورد نظررايافته وسوارشديم وبه خانه آمديم .
شنبه 25جنوری - برای مدت چند روزی يک ورکشاپ ازطرف دفترسازمان برای کسانی که قصدتدريس رادردفتر بی .ام .سی داشتند درمنطقه ی چيساروآ که ازشهرجاکارتا نسبتا دور بود برگزارشد ومن به همراه بقيه دوستان که قبلا برای تدريس ثبت نام کرده بوديم برای شرکت درورکشاپ مذکوربه آنجارفتيم ودراين مدت دريک ويلا که ازطرف دفترمذکوربرای ما اجاره شده بود اقامت داشتيم ...بعدازختم ورکشاپ دريک مهمانی شرکت کرديم که ازطرف دوستان مقيم درآنجابه افتخارسه تن ازدوستان ازجمله داکترعلی بابا که با ما يکجا زندگی ميکرد وبه همراه اقبال وباقرديگردوستان بزودی عازم کشوردانمارک می شدند برگزارشده بود ..بعدازختم شام ازميزبان وبقيه دوستان اجازه ی رخصت خواستيم البته اقبال وباقرولطف الله درآنجا ماندند ومن وغلامحسين وداکترعلی بابا وعبدلله خداحافظی کرده وبسوی جاکارتا حرکت کرديم ميزبانان ماراتادم درب ويلای شان همراهی کردند با نشستن دراتوبوس ازآنها خداحافظی کرده ...کرايه اتوبوس تا منطقه ای که نزديک منزل ما بود حدودا 10000 روپيه بود.اتوبوس درحال حرکت بود دراين هنگام به ياد گذشته افتادم ..به ياد زمانی که درجاده های ايران مشهد - تهران - قم واصفهان اتوبوس درحرکت بود ...بين راه چند مرد اندونزيايی داخل تا اتوبوس شدند ...آنها فروشنده بودند چيزهايی دردست داشتند ..اما چهره های مشکوک وخلافکاری داشتند به اين معنی که موهای بلند وبافته شده ...چهره های غيرطبيعی مانند خلافکاران ولباس های ژوليده بتن داشتند يکی ازما بنام دکترعلی بابا که کم جرات بود فورا با ديدن آنها درآن موقع شب رنگ ورويش تغييرکرد اوسخت ترسيده بود وذاتا هم ترسو بود ...البته بنده ی خدا قبلا يک بار گرفتارچنين آدمهايی شده بود به قول معروف آدم مارگزيده ازريسمان سياه وسفيد هم می ترسد ! فاصله ی صندلی ها نزديک وجابرای مسافرتنگ بود اگرچه برای خوداندونزيايی ها کافی بود چون جثه های کوچکتری نسبت به مادارند هرلحظه احتمال می داديم که آن چندمرد تازه وارد وناشناس حرفی به ما بزنند ويا چيزی ازما طلب کنند سکوت دراتوبوس حاکم شده بود !! ولی بحمدلله بخيرگذشت واتفاقی نيافتاد...دراندونزی افرادی با مشخصات فوق معمولا خلافکارهستند ويا باج گيری ميکنند واين کاملا شايع است ولی کسی هم هم گرفتاراين دسته آدمها شود بيچاره است معمولا اگرپول داشته باشد وبه آنهابدهد خوب است وممکن است که بدون آزارواذيت رها شود اما درصورت نداشتن ويا مقاومت کردن دربرابرآنها بطورحتم مورد اصابت شمشيرهای تيزوبلند آنها که درزيرلباسهای ژوليده شان معمولا پنهان است قرارگرفته وجانش را ازدست خواهد داد بسياراتفاق افتاده که افرادزيادی به همين صورت کشته ويا شديدا زخمی شده اند ...ماهم که مهاجر! بايد هوای کلاهمان رامی داشتيم که باد نبرد يا بقول وطنی پرده خودراکنيم وشله ی خودرابخوريم . ديروقت شب شده بود ومادرايستگاه رمبوتان پياده شديم ...تعداد زيادی تاکسی درايستگاه بود ..هرکدام ازراننده ها ماراصداميکردند وچون متوجه خارجی بودن ما شده بودند فکرميکردند که شايد بتوانند پول بيشتری ازما بگيرند وميگفتند : هی مستر! مائو پرگی کيمانا ؟کيمانا پرگی ؟يعنی ميخواهيد کجابرويد آقا ؟! آنها متوجه اين مطلب شده بودند که ماها خارجی هستيم وميتوانند پول بيشتری هم بگيرند!به هبچ کدامشان جواب نداديم واگرهم جواب می داديم ميگفتيم درجستجوی اتوبوس ويا موترخطی هستيم !! منظورازگفتن اين جمله اين بود که راننده ها دست ازسرمان بردارند!درنهايت دريک گوشه رفته وبا يکی ازراننده ها صحبت کرديم وسوارتاکسی شديم ..جاده ها خلوت بود وتاکسی باسرعت زياد حرکت ميکرد ...درنزديکی منزل پياده شديم ...خيلی خسته بودم سه شب بود که خواب راحت نکرده بودم ..لذا به محض رسيدن به خانه که حدودا ساعت 1 شب بود لباس ها راعوض کرده وخوابيدم وخيلی زودخوابم برد....ادامه دارد ....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:5 توسط هميشه مسافر | 2 نظر

 

 

بدون عنوان !! قسمت بيست ونهم

سرشب بالشت وپتويی که روی آن می خوابيدم را ازاتاق بيرون آوردم تادراتاق نشيمن بخوابم چون نميخواستم که هم اتاقی ام بخاطرخروپف کردن من ازخواب نازش بيداشود..ساعت حدود 11 شب شده بود وطبق معمول هم اتاقی ام راس ساعت 9 شب ميخوابد بقيه دوستان تا پاسی ازشب بيدارهستند ساعت 11 يعنی زمانی که تقريبا کم کم همه خواب آلود می شدند وهرکس به اتاقش می رفت تا استراحت کند ..عبدلله يکی ديگرازکسانی که باهم منزل بود به من گفت که چرادراتاق نشيمن خوابيده ام ؟وپيشنهاد کرد که دراتاق اوبخوابم ..من ابتدا تشکرکردم وجواب رد دادم ولی او اصرارکرد که اينطورکه خوب نيست ! دليل من اين بود که ملاحظه ی هم اتاقی ام راداشتم که نکند او ازمن دلگيروناراحت شود ..بالاخره با اصرارعبدلله من آن شب رادراتاق او بسر بردم ...عبدلله حدودا سی وچند ساله است ومتاهل است ...زن وفرزندش درافغانستان زندگی ميکنند ولی خوداومدت مديدی درحدود4 سال است که دراندونزی به سرمی برد اوهشت ماه پيش قبول کشورآمريکا شده بود تعدادی ازدوستانش که قبول آمريکا شده بودند تدريجا به آنجا رفته اند ولی عبدلله همچنان درانتظارآن روزلحظه شماری ميکند که به آمريکا ونزد ديگردوستانش برود ..اوباسابقه ترين فردی است که درمنزل ما زندگی ميکند همچنين امروزروی کيفيت وکميت غذابحث شد ويک برنامه غذايی تهيه وتنظيم شد..
يکشنبه 5 جنوری - امروز داکترعلی بابا با اطلاع ازاينکه شب گذشته رادراتاق عبدلله استراحت کرده ام ازمن گله کرد وبعدازمدتی صحبت قراربراين شد که به اتاق خودم برگردم !
يکشنبه 12 جنوری - بعدازظهرهمراه لطف لله وغلامحسين به پلازايی لوکس بنام ايتريوم رفتيم داخل موترخطی شديم به اضافه ی ما سه نفردويا سه زن ودختراندونزيايی هم داخل موتربودند ...سرعت موتربسيارزياد بود ...سرعت زياد آن هم در شهرشلوغی مانند جاکارتا بسيارخطرناک است ..راننده بی خيال بود ..اومثل يک فرد مست که درحالت عادی وهوشياری نيست رانندگی ميکرد يک ازخانم های اندونزيايی چندين باربه راننده هشدارداد وازوی خواهش کرد که آهسته تربراند وباجان مسافران بازی نکند ولی راننده ياهمان موتروان گوشش به اين حرفها بدهکارنبود!دختران جوانی که درموتربودند هم وحشت زده به نظرمی رسيدند وازراننده خواهش کردند که آهسته تر براند واورانصيحت کردند ! اما انگارنه انگارکه کسی با راننده حرفی می زند من ودوستانم عليرغم آنکه با آن خانم ودختر موافق بوديم ولی نمی توانستيم جلوی خنده خودرابگيريم ..جالب آنکه راننده حتی به چراغ ترافيک يعنی چراغ قرمز هم اعتنايی نداشت !بهرحال به پلازای مذکوررسيديم وداخل شديم ...لوکس وشيک بود..از5 طبقه تشکيل شده بود ودارای فروشگاه های متعدد ورستورانهای فراوانی بود ويک طبقه هم سينما بود گرچه برای من که مدتی مديدی درشهرماترم که شهرکوچک ودورافتاده ای هست اين پلازا جالب بود اما برای دوستان تکراری شده بود ..داخل محوطه ی سينما شديم ...به عکس هايی که بيانگرفيلمهای درحال نمايش روز بود نگاه ميکرديم ولی قيمت بليط ها گران بود ..سازمان ملل متحد آنقدربه ما پول نمی داد که ما بتوانيم درسينما فيلم تماشا کنيم !! آن روز بطورخيلی گذرا ازايتريوم ديدن کرديم اما من پيش خودم گفتم که درآبنده به آنجارفته ومفصل ترازفروشگاه ها وديگرجاهايش ديدن کنم .
13 جنوری - امروز به سازمان ملل رفته بودم کاری داشتم که بايد انجام ميدادم درآنجاشاهد اين صحنه بودم که درجلوی دفتريو.ان.اچ.سي.آر تعدادی ازمهاجرين عراقی تحصن کرده بودند درميان آنها تعدادی زن واطفال هم به چشم می خورد..اکثرآنهارامردان جوان وقوی باهيکل های درشت تشکيل می داد تعدادشان تقريبا بيست وچند نفری می شد..آنها به اين مطلب اعتراض داشتند که چراسازمان ملل متحد درامورپناهندگان آنهارابه حيث مهاجرقبول نميکند وزيرپوشش وحمايت خودقرار نمی دهد ؟؟قابل توجه است که اين روش مهاجر ين عراقی است که باتوسل به اعتصاب وتحصن روی سازمان ملل متحد فشاربياورند تاآنهارامجبوربه قبول کردن(عراقی ها) کنند ولی ازطرفی قبول شدن دربعنوان رفيوجی يا پناهنده کاری بس دشواروسخت است ...من به حرکات ورفتارآنها خيره شده بودم ..مردان جوان عراقی به جای اينکه عصبانی وناراحت باشند ...کاملا برعکس سرشار...خوشحال وخنده برلبانشان نقش بسته بود وکاملا شاد بودند وبايکديگرمی گفتند ومی خنديدند ومستی ميکردند ....آنها همه شان موبايل به دست داشتند وگهگاهی به اين طرف وآن طرف تلفن ميکردند وبعضا برايشان زنگ هم می آمد !! رهگذرانی که ازآنجا ميگذشتند ونيزرانندگان ومسافرانی وسايط نقليه درحال عبور ازمحل همه شان به آنها نگاه ميکردند بعدازانجام کارخودازسازمان ملل خارج شدم ولی کماکان عراقی ها درتحصن باقی بودند... ادامه دارد ....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:35 توسط هميشه مسافر | نظر بدهید

 

 

روزمره جات درجاکارتا - قسمت بيست وهشتم

پنجشنبه 2 جنوری 2003 - از اول صبح سردرد شده بودم ... ساعتهای 12 ونيم ظهر ازخواب بلند شدم دوش گرفتم وبا ياد خدا به طرف دفتر سازمان ملل متحد حرکت کردم جلوی دروازه ی سازمان برگه قرارملاقات خودرابه نگهبانان نشان دادم اوبعدازچک وبازرسی بدنی اجازه داخل شدن رابه من داد به اتاقی که چندروزقبل همراه بقيه مهاجرين آمده بوديم داخل شدم حدود نيم ساعتی زودترازموعد آمده بودم ...روی يکی ازصندلی ها ونزديک درب اتاق نشستم ..قبل ازمن يک عراقی آمده بود که باکمی فاصله ازمن نشسته بود ...قرارملاقات من ساعت 2 ونيم بود چنددقيقه مانده به موعد يکی ازنگهبانان به اتاق آمد ونام مراخواند ..ازجا بلند شده وبه دنبال اوبراه افتادم توسط لفت يا همان آسانسوربه طبقه ی چهاردهم رفتيم به محض خروج ازآسانسورنگهبان ديگری که درطبقه 14 وظيفه اجرامي کرد بلند شد وبازرسی بدنی نمود برای چند دقيقه ای منتظرماندم با نگهبان ديگری که اندونزيايی بود به زبان اندونزيايی شروع به صحبت نمودم ... چندثانيه بعد محمود که کارمند سازمان ملل بود واصالتا ايرانی بود مراصدا کرد وبه رسم مردم ايران مرا حاج آقا خطاب کرد اودرب شيشه ای رابازکرد ومن داخل شدم.

هدف ازملاقات امروز سئوال وجواب درباره ی تعداد اعضای خانواده وتاريخ تولد آنها وهمچنين تنظيم خلاصه بيوگرافی زندگی من بود وهمچنين در رابطه با نحوه ی قبولی درکشورسوم واينکه چه نوع پرونده هايی برای چه کشورهايی قابل قبول است واينکه چه کشورهايی ممکن است درآينده نزديک برای گرفتن وپذيرش مهاجربه سازمان ملل متحد درامورپناهندگان مراجعه خواهند کرد توضيح داده شد.با ختم مصاحبه ازمحمودخداحافظی کرد وبه خانه برگشتم ....اخيراهنگام خواب خروپف ميکنم واين باعث مزاحمت واختلال درخواب هم اتاقی ام شده بود ...بخصوص برای آن عده که ازحساسيت بالايی نسبت به ايجاد سروصدا برخوردارند ..هم اتاقی من هم ازين دست آدمها بود که به صدا حساسيت داشت ...اوحدود 5 ماه پيش درمصاحبه باسازمان ملل متحد قبول شده بود وقبلا هردوی ما درشهرماترم ودرويسما زندگی می کرديم ..اوبيش ازحد به سروصدا دراطرافش حساسيت داشت ونسبت به آن عکس العمل نشان می داد ...به هرحال امشب به خاطر خروپف من ازخواب بلد شد وپتو وبالشت اش را گرفته وباگفتن ..لاحول ولا....!!! اتاق را ترک کرد ودراتاق نشيمن درازکشيد ..من باشنيدن صدای لاحول ولا...ی اوازخواب بيدارشدم اوهنگام خروج ازاتاق درب را محکم کوبيد من که متوجه تمام جريان شده بودم ازخواب بلند شدم وازوی خواستم که به اتاق برگردد ودرآنجا بخوابد ولی اوگفت که همين جاخوب است من اصرارکردم که به اتاق برگردد ولی اودراتاق نشيمن جاخوش کرده بود بهرحال آن شب آنطورگذشت وصبح شد.
شنبه 4 جنوری 2003 - امروز بعدازاستحمام وصرف صبحانه که املت بود قرارشد که همگی به اتفاق هم به شنا برويم . هر5 نفرمان سوارتاکسی شديم وبه سمت بريتيش کنسول حرکت کرديم ..من قبلا نام اين بريتيش کنسول رادرمالزي اززبان دوستانم شنيده بودم .درحقيقت بريتيش کنسول خانه فرهنگ سفارت بريتانيا درجاکارتا بود . درمکان مذکورفعاليتهای فرهنگی صورت مي گيرد ازجمع ما 5 نفر فقط عبدلله وعلی بابا عضويت آنجاراداشتند ..گرچه ورود همه درمرکزفرهنگی مذکورآزاد است ولی حق استفاده ازتمام امکانات راندارند ...کسانيکه درمرکز عضويت ندارند فقط مجازند که ازاخبار بی بی سی ومطالعه کتابهای موجوددرآن مرکزبهره مند شوند ولی آن عده که عضويت آنجا را دارند می توانند ازفيلم ها ..اينترنت ..امانت گرفتن کتاب وبردن آن به منزل هم استفاده کنند .بعدازمدتی آنجاراترک کرديم وبه سمت استخرشنا که درهمان نزديکی قرارداشت حرکت کرديم نام محلی که بريتيش کنسول واستخرشنا قرارداشت بنام سنايان بود .عرض خيابان اصلی که روبروی بريتيش کنسول قرارداشت رابا استفاده ازپل هوايی عابرپياده طی کرديم ..قابل ذکراست که ردشدن ازعرض خيابانهای شهرجاکارتا کارآسانی نيست واحتياط زيادی نيازدارد چون وسائط نقليه باسرعت زياد وبدون توقف وپشت سرهم حرکت ميکنند واين گذشتن ازعرض جاده رابا مشکل مواجه کرده است ..بالاخره قدم زنان خودرابه استخرشنا رسانديم ..اين اولين باربود که به اين استخرمی آمدم وآشنايی با موقعيت آن نداشتم آخرازهمه ايستاده بودم تاهرکاری يا هرمرحله ای که دوستانم انجام دادند من هم همان کاررامی کردم ..برای مثال آنها دفتري راکه يکی ازکارکنان استخرپيش رويشان گذاشت راامضا کردند وشماره پرونده سازمان ملل خودراآنجايادداشت کردند ..سپس به راهی رفتند که به رختکن منتهی ميشد لباس ها راعوض کرديم وساک ها رادرگوشه ای گذاشتيم که ديد داشته باشد تاهرازچنددقيقه ای هرکدام ازما نگاهی به آنجا بياندازد که وسايل گم وگورنشود!!
يکی ازسرگرمی های من وتفريحی که واقعا ازآن لذت می برم شنا است . ازشنا کردن بخصوص دردريا لذت زيادی می برم ...درگوشه ای ازاستخر تخته های شيرجه قرارداشت جايی که من ودوستانم شنامی کرديم عميق ترين قسمت استخر بود ...دوستان پيشنهاد کردند که ماهم شيرجه بزنيم که درنهايت غلامحسين که درشيرجه زدن وارد بود ازهمه بهترشيرجه زد . ولی من بخاطراينکه دربين راه جهت بدنم تغييرنکند وبا شکم ويا پهلو درآب پرتاب نشوم خودراباپا انداختم که درنتيجه درقسمتی ازپاهايم احساس درد کردم ...تخته پرتاب مذکوردرارتفاع 7 متری بود .دوساعتی دراستخر مشغول بوديم وسپس با استفاده ازدوخط اتوبوس به خانه برگشتيم خيلی سعی کردم که مسيررايادبگيرم که درصورت تنها آمدن گم نشوم ...ادامه دارد ....

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 6:9 توسط هميشه مسافر | یک نظر

 

 

آخرين لحظات سال 2002 درجاکارتا - قسمت بيست وهفتم

او همچنين يادآورشد که درصورت بروز هرحادثه ای ازقبيل دزدی .. تهديد .. دعوا با ديگرمردم سازمان رادرجريان قراردهند تادرصورت نياز سازمان ملل متحد اقدامات وحمايت لازم رابعمل آورد ..همچنين اودرخواست کرد که مهاجرين مواظب رفتاروحرکات خودباشند وبه قوانين کشوراندونزيا احترام بگذارند .. سپس نوبت صحبت به آقای احمد رسيد که مسئول امنيتی ساختمان سازمان ملل متحد درجاکارتابود...وی با صدايی نسبتا بم وکلفت پيرامون وظيفه اش توضيح داد وازطرزصحبت اش کاملا مشخص بود که اودرچه بخشی کارميکند ويا چه کاره است ؟بعدازختم جلسه همه به دفتربي.ام.سی رفتيم وحقوق خودرادريافت کرده وبه هتل يا همان مهمانخانه بازگشتيم . نزديک غروب آفتاب بود که دکترعلی بابا به مهمانخانه آمد وهمراه اوبه منزلشان که درمنطقه ای بنام تبيت بود رفتم وبرای رفتن به آنجا ازقطار داخل شهری استفاده کرديم ..قبلا وی به من پيشنهاد داده بود که درصورت تمايل ميتوانم با آنها يکجا زندگی کنم .. نتيجه ی رفتن من به منزل آنها اين شد که با زندگی همراه وی ودوستانش موافقت کردم ...منزل مذکوردارای 4 اتاق ودوحمام وتوالت ويک آشپزخانه ويک هال بزرگ بود ونستبا تميزومناسب زندگی بود .
سه شنبه 31/12/2002 - امروز وسايلم راباکمک دوستم غلامحسين ازمهمانخانه به منزل آوردم وحسابي هم خسته شديم هواخيلی گرم بود .نزديک غروب دوباره به مهمانخانه برگشتم سراغ محمداکرم دوستم را گرفتم که نبود وبه همراه يکی ديگرازدوستان بنام اقبال به منزل جديد ما درتبيت رفته بود .درآن لحظه عباس دوست ديگرم را ديدم به اوگفتم که امشب آخرين شب سال 2002 است مردم زيادی به ميدان موناس می آيند ولحظات تحويل سال رادرآنجاسپری ميکنند سپس دونفره به سمت ميدان مذکورحرکت کرديم که حدوديک کيلومتربا مهمانخانه فاصله داشت قدم زنان فاصله ی مذکورراطی کرديم وداخل محوطه ی موناس شديم ..ساعت حدود 7 شب بود درآن لحظه مردم رامي ديديم که باموتورسيکلت وماشين همراه خانواده هايشان به موناس آمده بودند هنوزاول شب بود وتازه خورشيد غروب کرده بود وساحه موناس چندان شلوغ نبود برای مدتی دراطراف ميدان موناس قدم زديم اين اولين بارنبود که موناس را می ديدم حدوديک سال ونيم قبل هم يعنی زمانيکه همراه شيخ ازمالزی به اندونزی آمده بوديم وبرای مدت دوهفته درهتل مالاوای زندگی کرديم وآنزمان که هتل رابه مقصد ايستگاه راه آهن ورفتن به سورابايا ترک گفتيم همراه شيخ به ميدان موناس آمده بودم ...بلی ! باقدم زدن درموناس خاطرات گذشته ام رابياد آوردم به ياد آوردن خاطرات واقعا دلچسب وخوشاينداست گاهی اوقات يا بهتربگويم غالبا انسانها به خاطرات شان مانوس ودلخوش هستند ..آدمی با خاطراتش زنده است ...خاطرات جزئی ازتجربه است وبيشترين تجربه راآدم درسفرکسب ميکند .. تجربه بهترين استاد است ... آن زمان که درموناس بودم ...شيخ را که نامش احمدحسين بود رابياد آوردم .. شيخ دوست وهمسفری که مدت ششماه همگام وهمسفرمن بود.

بعدازمدتی عباس قصدبرگشتن به مهمانخانه را کرد به اتفاق موناس را ترک گفته وبه مهمانخانه برگشتيم .درواقع برنامه ام اين بودکه آن شب رادرموناس باشم ولی تنهايی مزه ای نداشت ازطرفی درآن ساعت ازشب نمی شد که به منزل برگردم بنابراين درمهمانخانه ماندم ...يک صندلی سه نفره درحياط مهمانخانه بود که روی آن نشستيم ..من .. عباس ويک جوان عرب کنارهم نشستيم وبه رفت وآمد وجنب وجوش مردم نگاه ميکرديم ...مهمانخانه درخيابانی قرارداشت که تعداد زيادی توريست خارجی درآنجابچشم می خورد..امشب با تمام شبهای سال تفاوت داشت ..رفت وآمد زيادشده بودوبه تناسب ترافيک هم زيادترشده بود .. درآن لحظات اکثرمردم اندونزيايی آنهايی که قدرت وتوان مالی آنراداشتند که شادی کنند وجشن بگيرند خوشحال بودند ولی درطرف ديگرعده ای قرارداشتند که درجستجوی سرنوشت شان بودند ودرصدد يافتن بخت واقبال مهاجرشده بودند ودرحال حاضردورازخانه وکاشانه وفاميل شان درمهمانخانه مذکوراقامت داشتند ..مهاجرين به عبورومرورمردم شاد اندونزيايی وتوريست ها خيره شده بودند ...درروبروی اقامتگاه ما يک باريا مشروب فروشی وجودداشت که تعدادی توريست گردهم آمده بودند وبانوشيدن شراب وآبجواوقاتشان راخوش می گذرانيدند ...درجمع آنها تعدادی دخترجوان اندونزيايی هم بچشم می خورد...من درآن لحظه به ياد لحظه ی سال تحويل 2002 افتادم وبه يکسال قبل برگشتم به شهرماترم وبه ويسما !! که درجلوی دروازه ی ويسما و روی يک صندلی چوبی نشسته بودم وبه آن عده که بطرف ساحل سيگيگی می رفتند خيره شده بودم ...!! باهمه تلخی ها ولحظات سختی که داشتم يادش بخير... ولی امشب به مردمی خيره شده بودم که درباررقصيده بودند وشراب می نوشيدند وخوش ميگذراندند حدودساعت 12 شب لحظه ی سال تحويل بود با تحويل شدن سال صدای ترقه ها وبوق ها فضای شهرراپرکرد ...آسمان رنگين شده بود .. انفجارترقه ها درميدان موناس کاملا قابل رويت بود ..ديگرهمه ی مهاجرين به اتاق هايشان رفتند وخوابيدند ومن تنها تاساعت يک بيداربودم درلحظه ی تحويل سال دعا کردم که سال 2003 سالی نيک وخوش وپربرکت وموفقيت برای من باشد وسپس به اتاقی که برايم تعيين شده بود رفته واستراحت نمودم ...ادامه دارد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:30 توسط هميشه مسافر | یک نظر

 

 

بسوی زندگی جديد درجاکارتا ... قسمت بيست وششم

اتوبوس ازويسما دور ودورترشد وازجلوی دانشگاه ماترم هم رد شديم وساعت 7 بعدازظهربه بندرماترم (اسکله) رسيديم .اندونزی با توجه به وسعت وموقعيت جغرافيايی اش ازتعدادبسيارزيادی جزيره تشکيل شده است وبه همين خاطرمسافرت دراين کشورتوسط اتوبوس وکشتی باهم انجام می شود مگراينکه با هواپيما مسافرت کنيد..يعنی درخشکی اتوبوس مسيرراطی ميکند ولی با رسيدن به دريا بايد اتوبوس داخل کشتی هايی بنام می شود .
اذان مغرب به گوش می رسيد وماازاتوبوس خارج شديم تاآماده شدن بقيه اتوبوس ها بايد دراسکله منتظرمی مانديم دراين هنگام همراه يکی ازکودکان مهاجربنام مرتضی به طرف اسکله رفتيم ..روی اسکله چنددقيقه ايستاديم ...باران بصورت قطرات ريزدرحال باريدن بود دوباره به طرف اتوبوس آمديم ودرجلوی اتوبوس بايکی ازمردان اندونزيايی آشنا ومشغول صحبت شديم تااينکه وقت حرکت شد وهمه سواراتوبوس شديم حدود 4 اتوبوس وتعدادی کاميون های سنگين وسبک داخل کشتی شدند نام کشتی هايی که اتوبوس ها وموترهای حامل بارداخل آن می شوند فری است .کشتی از3 طبقه تشکيل شده بود طبقه همکف وسيع وجای پارک موترها هست وطبقه دوم محل اسکان مسافرين است يعنی صندلی هايی است که مسافرين درطول سفربا کشتی روی آن می نشينند وطبقه سوم هم برای قدم زدن وتفريح می باشد مهاجرين افغانی همه دريک سمت صندلی انتخاب نموده وعراقی ها دريک سمت وعربهای ايرانی هم دريک سمت ديگر!!! روبروی صندلی های مسافرين يک تلويزيون 29 اينچ قرارداشت که يک وی سی دی هم درزيرآن ديده می شد ويک نفروظيفه داشت که برای سرگرم نگهداشتن مسافرين فيلم بگذارد...کشتی راس ساعت 8 ونيم شب حرکت کرد..من خسته بودم ودرجستجوی محلی برای استراحت بودم اما نتوانستم جای مناسبی پيداکنم بناچارروی صندلی نشستم وسرم راروی ميزی که درجلوی صندلی قرارداشت گذاشته وبه چرت زدن پرداختم ...گرچه چندان راحت نبودم ولی ازهيچی بهتربود. يکی ازپرسنل آی .او.ام نيزکنارمن استراحت کرده بود دراين سفردوپليس ودوپرسنل آی .او.ام مهاجرين راهمراهی ميکردند .ساعت حدود 12 شب بود که به شهربالی رسيديم کسانيکه بيداربودند افراد خواب رفته رابيدارکردند ..مدت نيم ساعت طول کشيد که کشتی بطورکامل توقف کرد ومسافرين سواراتوبوس شدند واتوبوس با بازشدن درپشتی کشتی مانند هواپيماهای باری ازآن خارج شد .اتوبوس مجددا حرکت راازسرگرفت وبه سمت شهرسورابايا براه افتاد...هوای بيرون نسبتا سرد بود ونيازی به استفاده ازکولرنبود..فضای شهربالی کاملا آرام وخاموش بود همه شهروندان آن درخواب عميق فرورفته بودند ...بالی شهری بود که مدتی پيش بمبی بسيارقوی دريکی ازکاباره ها يا همان نايت کلب های آن منفجرشد ودراثرآن جمع زيادی کشته وزخمی شدند وخسارات مالی وجانی فراوانی به بارآورد...اکثرکشته شدگان ازکشورهای نيوزيلند واستراليا بودند.
اتوبوس تمام شب راحرکت کرد وحدودساعت 7 صبح جلوی يک رستوران بنام پوريتاما توقف کرد مسافرين يکی بعدازديگری ازاتوبوس خارج شدند ..همه گرسنه بودند چون شب قبل غذانخورده بوديم ....ابتدابه دستشويی رفته وآبی به سروصورتم زده وسپس به سالن رستوران بازگشتم غذادرگوشه ای ازرستوران چيده شده بودوهرمسافرباگرفتن يک بشقاب وقاشق وچنگال بطرف غذارفته وبه اندازه اشتهاي شان غذابرمی داشتند..بعدازآنکه غذاراخوردم وچون عده ای هنوزدرحال غذاخوردن بودند برای گذراندن وقت به بيرون رفته وقدم زدم با سئوال کردن ازکارکنان رستوران متوجه شدم که اين رستوران درمنطقه ای بنام سيتی باندون درحومه شهرسورابايا واقع شده است .بالاخره وقت حرکت شد واتوبوس يک بارديگرحرکت راازسرگرفت ناهارراهم دررستوران بنام ميترا صرف کرديم وشام راهم دريک رستوران ديگردربين راه تا جاکارتا خورده شد که نامش را بيادندارم ...درنهايت ساعت 4 ونيم صبح روزيکشنبه به شهرجاکارتا رسيديم ...حومه شهرپرازکارخانه های کوچک وبزرگ بود اتوبوس دريک گاراژتوقف کرد وهمه مهاجرين پياده شدند.کارمند آي.او.ام که مسئوليت داشت مارابه هتل برساند مدتی اين دست وآن دست ميکرد واصلا معلوم نبود که چه کارمی کند گيج ميزد!! بعدازحدوديک ساعت انتظاربه وی گفتيم که چراحرکت نمي کنيم ؟منتظرچی هستيم ؟همه رفتند ! اودرجواب گفت که رانندگان موترهای کوچکی که قرار است شمارابه هتل تان برسانند هنوزنيامده اند !مهاجرين دوباره گفتند جلوی چشم ماموترهای کوچک ازمسافرپرشدند ورفتند !! بنده خدا نميدانست چه ميگويد وچيکارميکند؟! بعدازحدود 3 ساعت انتظارخسته کننده درگاراژ مذکورموترهايی که قراربود مارابرساند آمده ومابه هتل رفتيم البته هتل که نه بيشترشبيه يک مهمانخانه بود... مردجوانی خودراکارمند دفتربي.ام.سی معرفی کرد که اززيرمجموعه های سازمان ملل متحد است وگفت همه تان فردابه دفترمرکزی سازمان ملل متحد برويد وبعدازيک ميتينگ قراراست که حقوق شما داده شود..همچنين وی گفت که اقامت شمادراين مهمانخانه موقتی است وبايد بعدازدوهفته مهمانخانه راترک کنيد ويادرصورت اقامت خودتان کرايه آنرابپردازيد ...
دوشنبه 30/12/2002 - صبح زودتردوش گرفتم مختصرصبحانه ای که داشتيم راخورده وبرای رفتن به دفترسازمان ملل متحد درامورپناهندگان آماده شديم ..تمام مهاجرين اعم ازافغانی وعراقی وچندتن هم عرب ايرانی به 23 نفر می رسيدند ..جمع عربهای ايرانی خودشان راازما جداکردند وما بهمراه مهاجرين عراقی به سمت دفترمذکورکه شب قبل آنرا يادگرفته بوديم براه افتاديم ...وسط راه بوديم که سروکله ی عربهای ايرانی هم ازپشت سرماپيداشد بقول معروف آنها تافته ی جدابافته بودند..احمق ها... وخودشان راجداحساب ميکردند ولی به علت آهسته رفتن ما آنها به مارسيدند فاصله مهمانخانه تادفترمذکورحدوديک کيلومتربود مهاجرين جلوی دفترتوقف کردند وبرگه های قبولی شان رابه نگهبانان دم دروازه دفترملل متحد نشان داده ويکی پس ازديگری داخل شدند بعدازبازرسی بدنی همه به طبقه ی زيرزمينی هدايت شدند وداخل يک اتاق بزرگ شديم...تعدادی صندلی ودوميزدراتاق موجودبود...مهاجرين درروی صندلی ها جابجا شدند ونشستند ..لحظاتی به سکوت گذشت وبدنبال آن تعدادی ازکارمندان ملل متحد وارد اتاق شدند ..قبل ازهمه مردی حدود40 ساله شروع به حرف زدن کرد وخودش را استفن معرفی کرد وگفت که رئيس دفترسازمان ملل متحد درامورپناهندگان اندونزيا هست وبه تفصيل سخن گفت وقبل ازهرچيزقبول شدن مارابه حيث مهاجرانی که تحت حمايت وقيوميت ملل متحدقرارگرفته اند رابه ماتبريک گفت ..اوبه سادگی وروان سخن می گفت وبه دنبال هرچندجمله مترجم حرفهای وی راترجمه ميکرد.بعدازسخنرانی استفن نوبت به آقای تونی رسيد که مهاجرين قبلا با وی آشناشده بودند ..آقای تونی پيرامون وظيفه اش توضيحاتی داد ....ادامه دارد ...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:29 توسط هميشه مسافر | یک نظر

 

 

آخرين روزها درماترم ... قسمت بيست وپنجم -

جمعه 20/12/2002 - امروز شنيدم که افتخاری با آقا نعمت ساعت 3 صبح که همگی درخواب نازبودند جنگ ودرگيری نموده اند ..نام مستعارافتخاری (( محمود)) ونام مستعارنعمت (( نماينده )) بود ..محمدعلی چنين نقل کرد : نماينده نيمه های شب ساعت 3 صبح ازبيرون ويسما آمده وداخل اتاق می شود ..نماينده لامپ را روشن کرد وايجاد سروصدا ميکند که درنتيجه افتخاری ازخواب پريده وبانماينده درگيری مي کند ... ولی تاآنجايی که من درجريان بودم ميانه آنها مدتها است که خراب است وشب قبل هم بهانه خوبی برای درگيری بوده است .باتوجه به اينکه هردوی آنها درمصاحبه رد شده اند اعصاب شان هم بشدت خراب وازنظرروحی دروضعيت خوبی قرارندارند. امروز يکی ازجوانان مهاجربنام عبدالملک که اهل جاغوری بود به گفته بچه ها قبول شده است البته عبدالملک نامه ی قبولی اش را هنوزدريافت نکرده است فقط خانم شکوفه بطورشفاهی به اوگفته که قبول شده است او دراتاق 27 يعنی همسايه اتاق ما بود.شب بود که متوجه شدم کمی آنطرف تر جلوی اتاق 24 يکی ازمهاجرين بنام شوکت علی سرگرم وغرق گوش کردن صدای حزن آلود وغم انگيزخواننده ايرانی شکيلا بود ..اوباتوجه به ناکام شدن درمصاحبه دوم حال درستی ندارد وخيلی پريشان ومشوش است وبه همين خاطربه غزل های شکليلا گوش می کرد ..شنيدن صدای محزون شکيلا غم آدمی رادوچندان ميکرد واوهم همين را می خواست اوميخواست که باشنيدن آواز اوهمدم وهمرازی پيداکرده باشد.درضمن نذرکرده ام که درصورت قبولی درمصاحبه يکبارديگرقرآن شريف راختم کنم .
دوشنبه 24/12/2002 - امروز آقای يانگ مسئول آي.او.ام اندونزيا به ويسما آمد وگفت که کسانيکه اخيرا درمصاحبه خودبا ملل متحد قبول شده اند برای روز جمعه آماده باشندن که به سمت جاکارتا حرکت کنند.جمعه 27/12/2002 - امروز قراراست که مارابه جاکارتا منتقل کنند.. چه حسی دارم ...نميدونم ... هم خوشحال هم ناراحت ... يکسال واندی دراين شهرزندگی کردم ..روزهای خوب وخاطرات خوب ..روزهای سختی که هيچ پولی نداشتم شايد شش ماه بيشترهيچ پولی نداشتم ... وسايل اندکی راکه داشتم جمع کردم ...کم کم به لحظات خداحافظی نزديک می شديم ...يکی ازدوستان بنام جعفرآدرس ايميل مراخواست ومن برايش نوشتم ودادم .مهاجرين همه اعم اززن ومرد به صحن حياط ويسما آمده بودند مردان جلوی دروازه در دوطرف صف کشيده بودند ومسافرين جاکارتارا بدرقه می کردند ...من ازخانم ها وآقايان خداحافظی کردم ..لحظه ای که قضدداشتم باحميد الله ووکيل حسين هم اتاقی هايم خداحافظی کنم آنها رادرآغوش گرفتم ... نتوانستم خودراکنترل کنم وناگهان گريه کردم ...گريه ای شديد که مثل باران اشک هايم جاری شده بود ...بخصوص زمانی که روبه حميدلله کردم وميخواستم بگويم که " حميدالله تو دوست وهم اتاقی خوبی برايم بودی ! جمله مذکور را نتوانستم به آخربرسانم چرا که بغض گلويم را گرفته بود وبه شدت گريه ميکردم وازشدت گريه وبغض نتوانستم جمله ی مذکورراازگلويم خارج وآنرا ادا کنم و زمانيکه با وکيل حسين هم خداحافظی کردم اين اتفاق تکرارشد... من آخرين مسافری بودم که سواراتوبوس شدم ... همه قبل ازمن سوارشده بودند وبه همين خاطريک صندلی درآخروسمت راست اتوبوس خالی بود که آنجانشستم ... دقايقی بعديعنی راس ساعت 5 بعدازظهر اتوبوس حرکت کرد ومن به مهاجرين ودوستان اندونزيايی ام دست تکان دادم ...دراين لحظه بود که همه آنها ازساحه ی ديد من خارج شدند ولی ياد وخاطره ی تک تک آنها درذهن ودرفکرمن باقيست ... بعدازحدوديکسال و25 روز ماترم رابه مقصد جاکارتا وبرای يک زندگی جديد ترک گفتم ..يک سال که مملو ومالامال ازخاطرات تلخ وشيرين بود ...ادامه دارد ...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:14 توسط هميشه مسافر | یک نظر

 

 

روز سرنوشت ... قسمت بيست وچهارم -

دوشنبه 16/12/2002 - طبق گفته ی مهاجرين امروز کارمندان سازمان ملل متحد می آيند ونتايج مصاحبه دوم راابلاغ ميکنند ..بدين لحاظ من ..محمدعلی افتخاری .. آقا محمود مزاری جلوی دروازه ی ويسما نشسته بوديم وانتظارخبرآمدن کارمندان سازمان ملل رامی کشيديم ..اکثرمهاجرين داخل ويسما جمع شده بودند ومنتظرتشريف آوری کارمندان بودند ...قبل ازظهربه ظهررسيد وظهرهم به غروب رسيد ولی ازکارمندان خبری نشد که نشد ...همه سخت نگران بودند که نکند خدای ناکرده درمصاحبه دوم هم ناکام شويم ...
سه شنبه 17/12/2002 - ساعت 3 ونيم بعداز ظهربود که آقای تونی وخانم شکوفه ازکارمندان ملل متحد آمدند ..مهاجرين بی صبرانه منتظرآنهابودند وبارسيدن آنها همه دورشان راگرفتند آقای تونی مفصل صحبت کرد وگفت اميدوارم که باقلبی بازوگشاده به پولدا آمده ونتايج تان رابگيريد همچنين آقای تونی گفت فردا هرساعت 15 نفرراجواب ميدهم از روی اين اوراق نوبت بندی کنيد وهمگی يکجا ودريک زمان درپولدا تجمع نکنيد چون ضرورت ندارد که همگی دريک زمان بياييد وازطرفی مزاحم پليس می شويد.
من سردرد بودم احساس بدی داشتم وحالت تهوع داشتم ..آرام وقرارنداشتم ...انتظارشنيدن نتيجه مصاحبه دوم آرامش مراگرفته بود ... مدتی کوتاهی به ساحل دريا رفتم وبعدبرگشتم ..گرسنه هم بودم ولی اشتها نداشتم ..حمام کردم مقداری بيسکويت خوردم وبرای رفع سردردی ام قرص پانادول خوردم ...قبل ازظهرمقداری شامپووصابون وخميردندان وچای خشک و.. که مازاد سهميه ماهانه ام بودرابه افتخاری داده بودم که برايم بفروشد چون واقعا کم پول شده بودم شب اومبغ 27000 روپيه رابه من داد ويادآورشد که 5000 ديگرش راخودش خرج کرده است منم چيزی نگفتم .

پنجشنبه 19/12/2002 - حدودساعت 10 صبح ازپولدا يعنی محلی که مهاجرين برای گرفتن نتايج شان به آنجارفته بودند خبری گرفتم تقريبا 30 نفرجلوی اتاقی که کارمندان ملل متحد بودند جمع شده بودند ..آقای يانگ رئيس آی .او.ام هم درمين مهاجرين به چشم می خوردزمانيکه من به آنجا رسيدم تازه دونفرنتايج شان راگرفته بودند وهردوهم ناکام شده بودند ..يکی ازآنها بنام اصغرگريه ميکرد وآقای يانگ که شاهد اين صحنه بود سعی داشت وی را دلداری بدهد...چنددقيقه بيشترآنجانماندم وتحمل ديدن آن صحنه ها رانداشتم باديدن کسانی که ناکام شده بودند يادآن لحظه راپيش خودمجسم ميکردم که شايد من هم جزو همين عده خواهم بود...به ويسما برگشتم به محض ورود تعدادی ازدوستان احوال پولدا را ازمن سئوال کردند .
حدود ساعت 3 ونيم بعدازظهرحمام کردم ..نمازظهروعصرونيزدورکعت نمازحاجت راخواندم وبعدازختم نمازها آنچه ازدعا ها رابلد بودم خواندم ...لباس ساده ولی مرتبی پوشيدم وعطرهم زدم وموها راشانه کرده وبا بوسيدن قرآن وگفتن نام خدا اتاق را به مقصد پولدا ترک گفتم ... درضمن بيوگرافی ومتن مصاحبه ام راهم مرورکردم وبارسيدن به پولدا نوبت من هم نزديک شده بود ...لحظات واقعا سختی بود ..نميدانم شايد برای کسانی که تجربه اين مهاجرت ها ومصاحبه ها راداشته باشند قابل درک باشد ...بهرصورت برای من آن لحظه سرنوشت سازبود ... قبل ازمن محمد اکرم داخل اتاق شد ..لحظه ای بعد اوبيرون آمد وقبول شده بود ..نوبت من بود ..داخل اتاق شدم وبا گفتن hello واحوالپرسی مختصرروی صندلی روبروی آقای تونی وخانم شکوفه نشستم ..آقای تونی تاريخ تولدم راپرسيد ومن جواب دادم ..زيرلب دعاهارازمزمه ميکردم واين درحالی بود که آقای تونی پاکت حامل جواب مصاحبه دوم من راجستجومی کرد ..اوپاکت سفيدی را ازپشت سرش برداشت وآنرا بازکرد ونام وتاريخ تولد مراچک کرد ..سپس روبه من کرد وگفت congratulation اوباگفتن آن کلمه به من تبريک گفت با شنيدن کلمه تبريک فهميدم که درمصاحبه قبول شده ام ...پاکت نامه رابه من داد ...خيلی خوشحال شده بودم واحساس ميکردم که خواب می بينم واين واقعيت ندارد ...بالاخره يک طوری ازآنها تشکرکردم وازفرط خوشحالی بجای اينکه به زبان انگليسی تشکرکنم به زبان اندونزيايی تشکرکردم !!! اتاق را ترک کردم مهاجرينی که جلوی اتاق منتظرخروج من بودند باشنيدن خبرقبولی من هرکدام جداگانه وبه نوبت مرابه آغوش گرفتند وقبول شدنم راتبريک گفتند ...بعدازمن نوبت آقا نيازبود اوچنددقيقه بعد با صورتی گرفته وافسرده اتاق را ترک کرد ..چنددقيقه ای جلوی اتاق ماندم سپس به همراه محمد اکرم بطرف ويسما آمدم ..هردوی مان باورمان نمی شد که قبول شده باشيم واين احساس ناشی ازين بود که قبول شدن درمصاحبه با ملل متحد درشرايط فعلی که افغانستان به ظاهرامن شده است بسيارمشکل شده بود تارسيدن به ويسما با يکديگر درددل ميکرديم ...شب همراه يکی ازمهاجرين بنام محمدعلی محسنی بيرون ازويسمانشسته وگرم صحبت بوديم ...وی هم مانند من فردی فکری بود ..اوبه اين می انديشيد حال که اودرمصاحبه دوم هم قبول نشده است چکاربايد کند؟! اودرمورد مالزی سئوالاتی کرد ..به ظاهرقصدرفتن به مالزی راداشت ولی بعدازينکه حرفهای من راشنيد ازرفتن به مالزی هم منصرف شد وقصدبازگشت به افغانستان راکرد..من سعی داشتم که به وی اميد ودلداری بدهم ...نيمه شب بود که کم کم خواب آلود شده وبه اتاقمان بازگشتيم تااستراحت کنيم ....ادامه دارد ....

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:7 توسط هميشه مسافر | نظر بدهید

 

 

روزمره جات .... قسمت بيست وسوم -

پنجشنبه 21/11/2002 - تازه ازخواب بيدارشده بودم درحقيقت باشنيدن صدای يکی ازمهاجرين بنام شوکت علی ازخواب بيدارشدم ..اوگفت که کارمندان آي.او.ام آمده اند ميخواهند بامهاجرين صحبت کنند .به حمام رفتم وآبی به سروصورتم زدم وموهايم راشانه کردم وبه مکانی که چهارنفرازکارمندان جديد آي.او.ام نشسته بودند رفتم احوالپرسی نمودم وکنارشان نشستم چهارياپنج نفربيشترازخواب بيدارنشده بودندوهنوزاکثرمهاجرين خواب بودند آقای ناصری هم دربين جمعيت جمع شده ها بچشم ميخورد.از4 نفرمذکوريک نفرشان مرد ومابقی زن بودند ..يکی ازآن خانم ها شروع به صحبت کرد وهدف ازآمدنش راچنين شرح داد ..آي.او.ام طرح جديدی وبرنامه های تازه ای دارد که ميخواهد بين مهاجرين به اجراگذارد درکل طرح اين بود که ميخواستند مهاجرين رابيشترسرگرم ومشغول نگه دارند تاقدری ازمشکلات فکری و...شان کاهش يابد.مهاجرين به نوبت وطبق معمول گله وشکايت زياد کردند باختم صحبت ها آنها ميخواستند که زنان مهاجرراهم ببينند وصحبتی هم باآنها داشته باشند.ساعت تقريبا 12 بود ومن بايد به کورس انگليسی می رفتم .برای چند شب پی درپی است که همراه محمدعلی به اينترنت می روم نام مستعاروی (( محمود)) است عليرغم گذشت چندشب اوهنوزقادربه بازکردن آدرس ايميل اش نيست يکی ازدلايل آن هم اين است که اوسواددرست وحسابی ندارد ..دليل دوم آنست که ازوی عمری گذشته است وآنطورکه بايد وشايد فکرش کارنميکند ..بطوريکه وقتی ازمرکزاينترنت خارج می شويم وی احساس گيجی ميکند به گفته بچه ها زمانيکه من درکافی نت بودم زلزله ای خفيف بوقوغ پيوسته ولی چون من سرگرم کاربااينترنت بودم کوچکترين احساسی نکردم گرچه قبلا هم زلزله ای مانند امشب رخ داده بود ولی من نفهميده بودم .جمعه 22/11/2002 حدودساعت 3 بامداد باصدای هم اتاقی ام يعنی وکيل حسين ازخواب بلند شدم آنها هوس می که شبيه ماکارونی است کرده بودند ..شش بسته می راوکيل خريد ازشب قبل مقداری گوشت ران مرغ وقورمه (خورشت ) مانده بود گوجه فرنگی ها (بادمجان رومی ) وپيازهارا ريزريز کرديم ...داخل ديگ انداخته وسرخ نموديم ..شش يا هفت عدد تخم مرغ هم موجودبود آنهاراهم داخل ديگ انداخته تاهمراه قورمه ...گوجه فرنگی وگوشت پخته شود درآخرمی ها راهم اضافه کرديم ...درآن لحظه غذای مخلوط ما آماده شده بود ازطرفی هرکدام دونان ساندويچی داشتيم ازيک طرف خانواده ی آقا نيازهم يک بشقاب بادمجان ومقداری ماست آورده بود..بهرحال سحری مان متنوع ورنگارنگ بود .. ابتدابادمجان وماست رابانان ساندويچی خورديم سپس به می حمله ورشديم ...می بسيارزياد شده بود خيلی زودسيرشديم حداقل نصف غذای مان دست نخورده باقی مانده بود ..ازطرفی تاصبح هم خراب می شد بنابراين ازدوستان ديگرکمک خواستيم ابتداآنها تعارف کردند وتشکرکردند ولي وقتی يک لقمه خوردند به دهانشان مزه داد وهرکدام به نوبه خودشان ميگفتند که خيلی خوشمزه است ..ودرآخرهم تمام نشد ومقداری برای حميدالله که خواب بود ماند.
سه شنبه 26/11/2002 - حدودساعت 4و10 دقيقه بعدازظهرخواب بودم ..درخواب ديدم که وسايل ام راجمع وجورميکنم وقصدبرگشت به افغانستان رادارم ونيزساعت 2 بامداد روزچهارشنبه هم خواب ديدم که اندونزی راترک گفته وبه نزد خانواده ام بازگشته ام ...درهردودفعه وقتی ازخواب بيدارشدم برشيطان لعنت فرستادم وازخدايم مددخواستم مدتی است که ازين قبيل خواب ها زياد ميبينم وبه همين خاطراست که سخت مراتحت تاثيرقرارداده است نگران می شوم ..نميدانم چه حکمتی درکاراست ؟! هرچه هست خداخودش خوبتروبهترميداند وهميشه به او پناه می برم وازاومدد می جويم .
6/12/2002 - به علت عيد فطر آشپزها به مدت 2 روز اجازه گرفته اند ومرخصی رفته بودند . نتيجه آنکه خودمهاجرين بايد غذايشان رابپزند.به همين دليل چندنفريکجاشده اند وغذای شان رامی پختند..اتاق 26 و27 که تعدادمان 4 نفرمی شد شروع به آشپزی نموديم بعدازجنجال زياد آنطورکه ميخواستيم وزحمت کشيده بوديم غذايمان باکيفيت نبود ولی مجبوربوديم آنرا بخوريم چون گرسنه بوديم ...خانواده ها هيچگونه مشکل نداشتند چون خانم هايشان بودند وآشپزی ميدانستند وفقط مامجرد ها مشکل داشتيم وچون نه امکانات درست وحسابی داشتيم ونه مهارت آشپزی !! کيفيت قورمه ( خورشت لوبيا وگوشت وسيب زمينی ) خوب بود ولی برنج لامصب خميرشده بود وبه شله تبديل شده بود فقط تنها اختلافش با شله زرد رنگ آنها بود.برنج رابه زورخورديم واضافه آنرا مجبورشديم دوربيندازيم !
اکثرمهاجرين بارسيدن به يکديگرعيدفطر راتبريک می گفتند ..کسانی هم بودند که بدون تفاوت ازکناريکديگرمی گذشتند وچيزی نمی گفتند !!.... ادامه دارد .....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 15:45  توسط شفیق عطایی  | 

سفر به استرالیا

سال ۲۰۰۱ بود تقریبا شبیه همین روزا که اینتخابات در استرالیا نزدیک شده میرفت به قسمیکه بقیه خواطراتم را خوانده اید دولت وقت استرالیا که توسط حزب لیبرال اداره می شد کشتی مارا نگزاشت به استرالیا داخل شود و با شعار که اینها (مهاجرین ) تروریست هستند مردم استرالیا را ترساند و رای مردم را از ان خود کرد و در انتخابات سال ۲۰۰۱ پیروز شد و مارا که حدودا ۴۳۸ نفر بودیم به جزیره نورو برد و از یک سال تا پنج سال ما انجا زندانی بودیم

حالا تقریبا ۱۰ سال ازاین ماجرا می گزرد با حمله نیروهای ایتلاف به رهبری امریکا و سرنگونی حکومت فاشیستی طالب همه خوشبین بودند که در افغانستان امنیت تامین می شود و اکثر کشورها حتی سازمان ملل متحد UNHCR مهاجرین را تشویق به بازگشت به وطن شان میکردند

میبینم که با گزشت این همه سال و با انهمه خوشبینی های که کشورهای خارجی و سازمان ملل داشت افغانستان هنوز در بی ثباتی کامل به سر می برد. نمونه بارز این بی ثباتی حملات گسترده طالبان به مراکز شهرها از جمله شهر کابل است

در این که افغانستان در بی امنیتی کامل به سر می برد هیچ شکی نیست ولی انچه که این حقیر را وا داشت تا مطلبی را در این مورد نوشته کنم تصمیم دولت استرالیا در به تعویق انداختن پروسه مهاجرین افغانی است که اخیرا از افغانستان به استرالیا امده اند

در سال ۲۰۰۱ حزب کارگر استرالیا بی نهایت تلاش کرد تا کشتی ما یعنی کشتی تمپا به داخل استرالیا بیاید و لی دولت وقت استرالیا با پراپاگندایی که راه انداخته بود در صحنه سیاسی استرالیا خوب بازی کرد و ما اجازه نیافتیم داخل استرالیا شویم سوال اینجاست که چرا حزب کارگر که تا دیروز خواهان امدن مهاجرین بود یک شبه تصمیم خود را تغیر داد و اعلان کرد که وضعیت افغانستان و سریلانکا بهتر شده است و تا شش ماه مهاجرین افغانی پرونده های شان به تعویق می افتد در حالیکه ۳ روز قبل از به تصویب رسیدن قانون به تعویق انداختن پرونده های مهاجرین اقای کیوین راد در مصاحبه ای در جواب خبر نگار که پرسید در کرسمس ایلاند جا برای مهاجرین تازه وارد نمانده و اقای کیوین راد در جواب گفت که ما اطاق زیاد داریم WE HAVE MORE ROOMS .

فکر میکنم باز زمان به عقب بر میگرده و سال ۲۰۰۱ تکرار میشه چون در استرالیا در زمان انتخابات مسله مهاجرین به یک بحث داغ بین احزاب استرالیا تبدیل میشه و به نظر من تصمیم دولت کیوین راد همان تریک و یا حرفه باشد که ۱۰ سال پیش حزب لیبرال به رهبری جان هاوارد از ان استفاده کرد و انتخابات را برد. در اینکه امسال حزب کارگر برنده انتخابات شود احتمال اش خیلی ضعیف است چون بهران اقتصادی که دامنگیر اکثر کشورها شده است استرالیا را هم بی نصیب نگزاشته است و امار بی کاری امسال زیادتر شده است و همچنین ورود مهاجرین غیر قانونی به استرالیا به خودی خود زبان مخالفین را دراز تر کرده است و با متهم کردن دولت در اینکه مرزها را بر روی مهاجرین غیر قانونی باز گزاشته خودش مشکلات خواهد بود برای دولت فعلی استرالیا به رهبری کیوین راد

ولی انچه که بسیار ازار دهنده است این است که چرا بر واقعیت ها سرپوش میگزارند و حق و حقوق انسانها به سادگی پامال می شود استرالیا از جمله کشورهای است که معاهده ۱۹۵۱ ملل متحد را امظا کرده است و در قبال مهاجرین مسول می باشد وهمچنین استرالیا از جمله کشورهایی است که در حال حاظر برای تامین امنیت در چوکات ای اس اف در افغانستان خدمت می کند

مطمین نیستم تا چی حد تصمیم دولت استرالیا در قبال مهاجرین افغانی شدید است منتظر باشیم تا بعد از انتخابات ولی تجربه تلخی که من از بازداشتگاه استرالیا در جزیره نورو دارم میترسم ازینکه سرنوشت ما را دیگران هم تجربه کند

در ضمن خبر که امروز در وبسایت فارسی بی بی سی امده است بیانگر موج خشونت در افغانستان است . بخوانید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در Thu 20 May 2010ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط فریاد | 8 نظر

قسمت یازدهم

کمپنارو

امشب اولین شبی است که به جزیره نارو امدیم چادر یا خیمه که ما در زیر ان جا گرفتیم تا وقتی هوا روشن بود خوب بود همدیگر را میدیدم اما با تاریک شدن هوا از یک طرف و از طرف دیگر هجوم پشه ها و از طرفی هم گرمی هوا بسیار ازار دهنده بود آن شب به هر قسمیکه که بود از فرط خستگی خوابیدم و فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم صورت و دست بقیه بدنم و خصوصا صورتم ورم کرده بود از بس که پشه غذای خوب گیر کده بود

با روشن شدن هوا از خیمه بیرون امدم داخل محوطه کمپ ارام بود و همه جا سکوت یک چند نفری انطرفتر نشسته بودند و با هم گپ میزدند کمی انطرفتر حمام و دستشویی سیار درست کرده بودند چند نفری هم امده بودند سر و جانش را بشورند یکی از حمام ها خالی بود و رفتم داخل تا منم بعد از مدتها یک حمام حسابی بکنم لباسم را کشیدم و شستم و اب کش کردم و خودم هم حمام کردم با تنها خوشک که نیروی دریای استرالیا به ما داده بود خودم را پیچاندم و از حمام بیرون امدم و لباسم را روی سبزه ها انداختم و به خیمه برگشتم

بچه ها یکی یکی از خواب بیدار می شدند و به همدیگر صبح به خیر می گفتند به دوستم احمد صبح به خیر گفتم و او تازه از خواب بیدار شده بود و مثل که دیشب درست نخوابیده بود چشمانش سرخ بود و صورتش هم معلوم بود پشه نیش زده است و مثل من ورم کرده بود بریش گفتم تا فرصت هست برو حمام تا اب تمام نشده چون یک تانک اب برای همه کافی نبود احمد رفت حمام و منم رفتم بیرون نشستم سگرتی اتش زدم تا احمد بر گردد و صبحانه خوردن بیرویم

کمپ در قسمت بالایی این جزیره ساخته شده بود و محوطه کمپ به اندازه کمتر از یک زمین فوتبال بود که لانگ هوز ها در اطرافش ساخته می شد و یگ گروه از نجار ها که معلوم بود از استرالیا امده بودند روی این لانگ هوز ها کار میکردlong house در قسمت های قبلی نوشته بودم که کشتی منورا برای چند روز روی اب می چرخید و به ما هم علت را نمی گفت که چرا بی هدف روی اب میچرخد علتش حالا معلوم شد دولت استرالیا بعد از اینکه مارا از جزیره کرسمس حرکت داده بودن همزمان چندین خانه سیار را هم از استرالیا به نارو توسط کشتی های باری فرستاده بوده ولی از بسکه سرنوشت قسمی دیگری برای ما رقم خورده بوده و ما را باید بشتر شکنجه میکردند خیلی زود تصمیم دولت استرالیا عوض میشود و تصمیم گرفته می شود که به جای خانه های سیار مهاجرین باید در یک جای بد بدور از اب و برق و سایل رهایشی جا داده شود این بود که کارگر از استرالیا فرستاده بود و روی خاک ها برای ما خیمه زده بود و لانگ هوز درست میکردند یکی چند ماه بعد یک روز وقتی نوبت بیرون رفتن من رسید یک از کارمندای IOM به ما خانه های سیار را نشان داد و ګفت که اول قرار بود شما را داخل این خانه ها دهند ولی خیلی زود نظر دولت استرالیا عوض شد

احمد از حمام امد و رفتیم صبحانه خوردن یک ماه شده بود غذا درست به ما نداده بودند ولی امروز صبج همه چیز روی میز دیده می شد در طول این یک ماه که به ما غذا نداده بودند بچه خیلی ګرسنه بودند امروز صبح حسابی تا توانستند خوردند ماموران حفاظتی و اش‍پز همه و همه کمره های عکاسی خود را بدست ګرفته بودند و عکس میګرفتند و در ضمن حیرت کرده بودند که چرا اینها اینقدر پور خور هستند اما غافل از اینکه نیروی دریایی استرالیا یک ماه به ما غذا نداده بودند

+ نوشته شده در Tue 18 Aug 2009ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط فریاد | 7 نظر

مردن به خاطر زندگی

مردن به خاطر زندگی


ادامه مطلب

+ نوشته شده در Thu 7 May 2009ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط فریاد | 2 نظر

قسمت دهم

بعد از ۲۱ روز که از جزیره کرسمس حرکت کرده بودیم به جزیره نورو رسیدیم کشتی نظامی منورا کمی دور تر از جزیره به روی آب لنگر انداخته بود و گاهی هم به خاطر که انجین نمک نگیرد در حرکت بود.

جزیره نارو اولین جزیره مستقل دنیاست که توسط نظام جمهوری اداره می شود و انتخابات ازاد بر گزار می شود یازده هزار نفر نفوس دارد و درامد شان در سابق فاسفید بوده که برای فعلا هیج چیزی نمانده و در گزشته به خاطر معدن فاسفید سرمایه دار ترین جزیره اقیانوس ارام بوده است و لی اکنون فقیر ترین جزیره است قراریکه در موزیم این جزیره من دیدم این جزیره از نگا سوق الجیشی بسیار با اهمیت بوده که در طول جنگ های اول و دوم جهانی توسط المان و امپراتوری جاپان اشغال میشود و بعد ها استرالیا این جزیره را تصاحب میکند و هر جی که فاسفید داشته بوده برده شده است که حالا به جز سنک هیچ چیزی دیکه نمانده است مردم این جزیره ماهی گیری میکند البته نه به قسمیکه که صادرات داشته باشند

مهاجرین به چند گروه تقسیم بندی شد و هر گروه باید در روز مشخص کشتی را ترک می گفت من جز گروه سوم بودم که در روز سوم از کشتی بیرون امدم

روز سوم نوبت من رسید و باید کشتی منورا ترک میگفتم و به جزیره می رفتم ساعت یک بعد از ظهر بود که نوبت من رسید قراریکه قبلا گفته بودند هر کسی باید تخت خواب سیار عکسری خود را نیز همرای خود جمع کرده به جزیزه بی برد منم تخت خوابم را جمع کردم و جاکت نجاتم را بستم و به دهانه کشتی جای که قایق نظامی نیروی دریایی استرالیا منتظر ما بود رفتم دروازه عقب کشتی به قسمی روی اب قرار گرفته بود که می شد گقت یک پل کوچک است و ازین پل به قایق میرفتیم پایم درست به زمین گیر نمکرد و دو نفر از عساکر نظامی مارا کمک کرد و به قایق رساند

قایق حرکت کرد و مارا اندکی پس از سوار شدن به جزیره رساند و در جزیره پیاده شدیم گروپ ده نفری که پیشتر از ما رسیده بودند توسط خبر نگاران محاصره شده بودند و با رسیدن گروپ ما دوربین ها به طرف ما نشانه رفت و عکاس ها و خبر نگار ها به ما نزدیک شدند

مردم نورو و جمعیت که اینجا جمع شده بودند همه و همه به ما نگاه میکردند از بین جمعیت عبور کردیم و مارا به سمت هدایت میکرد که یک مینی بوس منتظر ما بود تا مارا به کمپ انتقال دهد داخل مینی بوس شدیم و هوا خیلی گرم بود

موتر ما حرکت کرد و از یک جاده باریک و کمی کج و پیچ مارا به سمت کمپ میبرد تقریبا جزیره را نصفه دور زده به کمپ رسیدیم کمپ هنوز ساخته نشده بود و نجار ها کار میکرد چند تا خیمه یا چادر زده بودند و ما باید داخل همین چادر ها زندگی میکردیم موتر ما نزدیک یک خیمه کلان توقف کرد و ما از موتر پیاده شدیم

به زیر یک خیمه کلان رفتیم انجا همه جمع بودند نماینده های از بخش های ملل متحد در قسمت پناهنده گان نماینده دولت استرالیا و نماینده دولت نورو و پولیس استرالیا و نورو که هر کدام شان به صورت جدا گانه صحبت های خود را شروع کردند که از جمله نمایند ملل متحد در بخش پناهنده گانUNHCR / یو ان هیچ سی ارIOM/ و ای او ام/ این دو نهاد برای ما توضیحات دادند که یو ان هیچ سی ار مسول مصاحبه ما بود و ای او ام مسول تهیه جا و مسکن برای ما در اینجا نماینده استرالیا مثل یک ناظر بود و دولت نورو هم از خاطر فقر و پول که استرالیا از خاطر ما مهاجرین وعده شده بود خدای خود را شکر میکرد که ما در این جزیره امدیم

خلاصه سخنرانی ها تمام شد و نتیجه این شد که تا سه ماه اینده از همه به صورت فردی مصاحبه گرفته می شود و هر کسی ادعای پناهنده گی خودش را ثابت کرد ملل متحد برایش در یکی از کشور های مهاجر پزیر جای پیدا میکند و تا سه ما همه ازین جزیره میرند. در ضمن نماینده دولت استرالیا به ما گفت که هیچ کدام شما به استرالیا نخواهی رفت

گفتنی ها تمام شد و یکی از کار کنانIOMای اوام مارا تقسیمات کرد و جای من در بلاک شش بود و انجا رفتم و در یک گوشه خالی ما چند نفری که تازه رسیده بودیم جا گرفیتم و تخت خواب سیارم را به زمین پهن کردم و رویش دراز کشیدم و به اینده نا معلومم چشم به سقف خیمه دوخته و از فرط خستگی و نگرانی دراز کشیدم و به آینده که معلوم نبود چی می شود فکر میکردم

+ نوشته شده در Sun 12 Apr 2009ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط فریاد | 4 نظر

قسمت نهم

دوهفته می شد جزیره کرسمس را ترک کرده بودم منورا مارا به سمت اقیانوس ارام می برد که از جزایر اندونیزیا از جاکارتا و سرابیا و بالی و جزایر فلوریس تا به اخرین جزیره اندونیزیا که هم مرز با تیمور شرقی است ګزشته بودیم و به داروین شهر مرزی استرالیا با اندونیزیا رسیده بودیم

کشتی ما این روزا بی هدف روی اب می چرخید و ما هم از همه چیز بی خبر داخل کشتی بودیم روزانه یک ساعت که بیرون هوا خوری میرفتیم ګاهی کدام تا جزیره را به اطراف میدیدیم و ګاهی هم به جز اب نیلګون دریا هیج جیزی دیده نمی شد

نرسیده به داروین یک جزیره است خیلی کوچک و خالی از سکنه به نام آش موریف اکثر مهاجرین که از اندونیزیا به استرالیا از راه دریا میامدند و با طی هفت تا ده شبانه روز یا بعضی وقتها که اب خراب بودن بین یک ماه با بسیار حالت بد به این جزیره رسیده بوده که بعدا با کمک دولت استرالیا به داخل استرالیا انتقال داده شده بوده

ماه سیپتامبر است و تاریخ دقیقش یادم نیست امروز یکی از راهروهای کشتی به روی ما بسته شد و ما هیچ وقت نتانسیتم از دست شویی و یاحمام او بخش استفاده کنیم و فقط اجازه داشیتم از یک قسمت استفاده کنیم در ای قمست از لحاظ دستشویی و حمام بسیار مشکل شد به قسمیکه بعضی وقتها صف دستشوی از صف غذا دراز و طولانی تر می شد

جالب اینکه کسی را دیدم به نام داکتر یاد می شد که حالا در نیوزیلند است ای بنده خدا صبح بود و من در صف دستشوی بودم که ای از خواب ببیدار شد و به صف نګا کرد که خیلی صف طولانی است و یک طرفند عجیبی را به خرچ داد!! بچه اش کنارش خواب بود و اورا بیدارش کرد و از دستش کرفت برد دستشویی خیلی خنده دار بود. ولی خوب در جمع ما یا به رسم ما افغانی زنها و بچه ها همیشه حق اولویت را دارند و زنها همیشه اول برای غذا میرفتند و هم چنین چیز های دیکر

قراریکه در قسمت قبلی هم نوشتم غذای ما چندان درست نبود و یک قسمی بود که نه زنده شویم و نه بیمریم ولی خوب شرایط پیش امده بود و باید تحمل میکردیم از هیچ چیز خبر نداشتیم و نمیدانستیم در دنیای اطراف ما چی میګزرد

نزدیک به سه هفته می شد که روی اب بودیم در یکی ازین روزا مارا نګزاشتند بیرون بیرویم و دلیلش را هم پرواز هلیکوپرها عنوان کردند و از فردایش قسمی که معلوم می شد کشتی ما به یک مسیری روان است و راه میرود ان روز من خیلی حالم بد شده بود سرم ګاه ګاهی درد میکرد و لی امروز بی حد درد ګرفته بود تب داشتم حالم خیلی بد شده بود دست و پا میزدم احساس میکردم مغز سرم بیرون میریزد به یکی از بچه ها که اسمش رحیمی بود ګفتم داکتر را خبر کو که من حالم خیلی بد است داکتر امد و مرا معاینه کرد و از من خون ګرفت و یکی دو ساعت ګزشت که داکتر با لب خنده امد و به من ګفت که دیکه زنده شدی!! منکه از خود بی خبر به حرف داکتر تعجب کرده بودم و به دردم می پیچیدم و ګفتم مګه قرار بود من بیمیرم ګفت که اره ولی دیکه نمیمری

ګرچند که خیلی درد داشتم ولی حرف داکتر درد را کمی از من دور کرد و دوای که داکتر با خود اورده بود به من داد و من خوردم و لحظ ای پهلویم نشست و به من ګفت که شما به مرض مالاریا مبتلا شده بودین ممکن زمانیکه در اندونیزیا بودید یا جای دیکه ولی از امروز به بعد دیکه خوب خوب میشی چون استرالیا پشه مالاریا ندارد از داکتر تشکر کردم وکاغذ به من داد که زمان و وقت دوای مرا مشخص میکرد و از پیشم رفت وګفت در جزیره نورو که رسیدی بازم دوا از استرالیا برایت میاریم.

دوای خودم را روزانه میخوردم و از شدت درد و تب از هیچ چیز خبر نداشتم تا اینکه یک روز چند نفر با لباس های غیر معمول به جمع ما امدند و خود را نماینده ملل متحد معرفی کردند و به ما ګفتند ما امدیم به شما کمک کنیم و برای شما اب غذا و جای در جزیره نارو تهیه میکنیم و در ضمن یک خبر خوش داریم برای خوانواده های که در بین شما است دولت نیوزیلند همه خوانواده ها را به شمول اطفال قبول کرده و به نیوزیلند میبرد متباقی به جزیره پیاده میشین و یو ات هیج سی ار از شما مصاحبه میګیره

در ضمن ملل متحد یک پیشنهاد هم با خود اورده بود البته فکر کنم که از طرف دولت استرالیا بود کی میګفت اګر شما بیخواهید به افغانستان بر ګردید دولت استراایا یک مقدار پول به شما کمک میکند و ای اوام ملل متحد کارای شما را جور میکند که این پیشنهاد با قاطعیت از طرف همه رد شد

ترجمان که خود را خانم کریمه معرفی میکرد و ترجمان دیکر به نام سید که هر دو از استرالیا امده بودند به خوانواده ها ګفتند که یکی یکی بیاید ثبت نام کنید تا زمینه رفتن شما به نیوزیلند فراهم شود و به بقیه ګفتند که از امروز کشتی به جزیر نورو پهلو میګیرد و کار انتقال شما توسط نیروی دریای استرالیا با کمک مردم محل و پولیس نورو و ملل متحد انجام می شود که شما به چند قسمت در جزیره میرید و کار انتقال شما سه یا چهار روز انجام خواهد ګرفت.

+ نوشته شده در Sun 15 Feb 2009ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط فریاد | یک نظر

قسمت هشتم

قسمت هشتم خاطرات مرا میخوانید

ممکن است بعضی از خوانندگان وبلاگ در این مدت که نبودم و نتوانستم بقیه خاطراتم را با آنها قسمت کنم دیگر به وبلاگم سر نزده باشند از همه عذر میخواهم چون سال ۲۰۰۸ بسیار گرفتاری زیاد بود و نمی شد وبلاگم را بروز کنم.

قراریکه خواندید دولت استرالیا به ما اجازه نداد داخل خاک استرالیا شویم و مارا طبق توافق که با ملل متحد شده بود وتوافق که با دولت نورو شده بود مارا از کشتی تمپا به کشتی منورا انتقال دادند.

کشتی منورا یک کشتی نظامی بود با دوتا هلیکوپتر و تجهیزات نظامی دیگر. سربازان استرالیا از ما با یگ بوتل(شیشه یا بطری) آب پذیرایی کردند و یک گروه ازین سربازان که بر روی شانه های شان آرم صلیب سرخ بودند در جمع ما آمدند و شروع کردند به معاینه. همه را یک به یک معاینه کرد و در ضمن هر کسی را یک شماره داد و همه شماره دار شدند و از روی شماره شناسایی می شد، بعد ازاتمام این کارها مارا از عرشه کشتی به سوی طبقه پایین کشتی راهنمایی کردند که بعد از طی کردن راهرو های دراز و طویل به طبقه پایین کشتی به یک سالن خیلی دراز رسیدیم.

در آنجا تخت های عسکری قبلاً جا به جا شده بود و هر کسی روی تختی دراز کشیدند. این سالن مثل یک تونل معلوم می شد که نصفش کمتر برای ما جا درست کرده بودند و نصف دیگرش پرده کشیده بود و معلوم نمی شد چی هست.

غروب همان روز برای ما غذا آوردند وهر کسی به نوبت از جای خود بلند می شد و میرفت در صف غذا. ما که چند شبانه روز غذای درست حسابی نخورده بودیم انتظار داشتیم امشب خوب شکم سیر نان میخوریم ولی با رسیدن نوبت غذا به من و بعد از اینکه مامور غذا اسم و شماره ام را برایش نشان دادم و سر نامم در دفترش خط کشید نوبت رسید که غذایم را بگیرم ، بشقاب را بدستم دادند و پیش آشپز رفتم و آشپز یک کف گیر برنج از دیک برداشت و کمی هم تکان داد تا خدای نکرده این کف گیر پر از برنج در بشقاب نریزد و یک دانه سیب هم به من داد و همین. تعجب کردم به بشقاب نگاه کردم، می شد برنج ها را حساب کرد. خلاصه هر چی بود همین بود و به برای همه و باید گذران میکردیم(میگذراندیم).

بعد ازاینکه نان شب را خوردیم گفتند که یکی یکی بروید و حمام کنید از یک طرف از نزدیک در ورودی شروع شد تا نوبت به من رسید پاهایم زمین را گرفته نمیتوانست چون هم گرسنه بودم و هم در طول دو هفته راه نرفته بودم سرم گیج میرفت به هرصورت خودم را به محلی که برای حمام درست کرده بودند رساندم و لباسم را کشیدم(درآوردم) و به فکر اینکه یک حمام درست حسابی کنم ولی دریغ، هنوز تر (خیس) نشده بودم که سرباز آمد و به من گفت که وقت شما تمام است و من که تازه زیر آب رفته بودم حیران به این سرباز نگاه کردم و به انگلیسی که زیاد روان صحبت نمیتوانستم گفتم که من تازه آمدم و سر باز با لگد به من زد و گفت شما پنج دقیفه وقت داشتید و اینجا بود که نیمه تر و خشک از زیر آب بیروم شدم. و در گوشه بچه ها مشغول پوشیدن لباس کهنه ها بود و منم از اینکه لباسی دیگر نداشتم به سراغ لباس کهنه ها رفتم.

بیرو بار(برو بیا) زیاد بود و هر کسی تلاش میکرد یک لباس مناسب پیدا کند و خودش را بپوشاند چون هیچ کسی لباس نداشت هر کسی هر چی داشت در کشتی قوچاقبر(قاچاقبر) ماند و زیر آب رفت و لباسهای که در طول این دو هفته پوشیده بودیم چرکی شده بود و بو میداد.

یک دانه پیراهن کهنه بدستم افتاد و فورا پوشیدم هر چی که گشتم شلوار نمانده بود و نتوانستم پیدا کنم بلاخره چشمم به یک دامن زنانه افتاد که تقریبا می شد خودم را بپوشانم ، دامن را پوشیدم و از پله ها پاین آمدم و به سوی تختم رفتم و خیلی تند رفتم تا کسی نبیند دامن زنانه پوشیده ام اما این دامن از چشم مردم دور نماند و به خصوص خانمهای که آنجا بودند خیلی به من خندید و بلاخره آمدم سر جایم از یک طرف ناراحت شده بودم از طرف دیگر خودم هم خنده ام گرفته بود . خلاصه شب خوابیدم و صبح از خواب بیدار شدم و رفتم دست و صورتم را شستم ورفتم برای صبحانه بازم نام و شماره را به دفتر خط زدند و صبحانه را به من دادند صبحانه هم مثل نان شب بود خیلی کم نمی شد سیر شد.

دلم برای دیدن آفتاب و هوای بیرون تنگ شده بود ولی اجازه نداشتیم بیرون برویم شب و روزها به همین قسم گذشت تا اینکه یک روز به ما گفتند امروز بیرون میروید خیلی خوشحال شده بودم نوبت رسید و بیرون رفتم افتاب آنروز خیلی قشنگ بود آفتاب و پرواز پرنده و جزایر که از دور دیده می شد ولی نمیتانستوم(نمیتوانستم) خوب به آفتاب نگاه کنم چون چند روز می شد در زیر دریایی (ناو) حبس شده بودیم . یک ساعت وقت ما خیلی زود تما شد و دوباره برگشتیم به زیر زمین. شب و روزها به همین قسم میگذشت و ما به جزیره نورو نمیرسیدیم و دلیلش را هم نمیدانستم چرا اینقدر طول می کشد واگر از نیروی دریای استرالیا سوال میکردیم نمی گفت ما کجا هیستم و کی به جزیره می رسیم.

+ نوشته شده در Sat 17 Jan 2009ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط فریاد | 7 نظر

قسمت هفتم

با سلام

قسمت هفتم خاطرات مرا میخوانید ولی با تاخیر چند.

در قسمت های پشین خواندید که کشتی تمپا مارا نجات داد و دولت استرالیا قبول نکرد ما داخل ابهای جزیره کرسمس شویم و کاپیتان ناگزیر وارد اب کرسمس شد و سربازان نیروی دریای استرالیا داخل کشتی تمپا امدند

در اولین ساعات ورود نیروی دریای استرالیا به داخل کشتی درهای ورودی خروجی بین مهاجرین و کاپیتان کشتی بسته شد اطراف مارا بسته کردند به قسمیکه ما در یک جنگ اسیر شدیم سربازان استرالیا رفتار متفاوت داشت و خشین بر خورد میگرد !! ارتبات ما با دنیای خارج قطع شد حتی با کاپیتان کشتی. ما فقط کاپیتان را میدیدیم که از ان بالا مارا نگاه میکرد. دیگر رادیو ها امکان مصاحبه را با ما نداشت و هر چی میگزشت بین کاپیتان و سربازان نیروی دریای استرالیا بود و ما به خبر از همه چیز و نگران سرنوشت خود بودیم

بعد ازاینکه نیروی دریای استرالیا همه جا را در کنترل خود گرفت یک نفر شان در جمع ما امد و به نماینده گی از دولت استرالیا گفت که من نمیتوانم بگویم که ایا شمارا اجازه خواهد داد به استرالیا داخل شوید یا خیر؟ ولی یک چیز دیگه گفتنی است که بسیاری از مردم استرالیا و گروهای که از مهاجرین در استرالیا حمایت میکنند و همچنین سازمان ملل و حزب گارگر استرالیا خواهان ان است که دولت استرالیا به شما اجازه بدهد و به استرالیا داخل شویدبعد از تمام شدن حرف های افسر. داکتر های نیروی دریای امدند و به انهای که مریض بودن دوا داد و طرف های غروب برای ما غذا اوردند و شب شد.

شب و روز ها یک چند روزی به همین قسم گزشت و ما منتظر دولت استرالیا بودیم که به ما اجازه ورود به استرالیا را بدهددر این مدت سفیر نوروژ در استرالیا از ما دیدن کرد چون کشتی تمپا که مارا نجات داده بود از نوروژ بود. نماینده ملل متحد امد و با ما گفتگو کرد و از مهاجرین دیدن کردند و رفتند به ما گفتند که ما از دولت استرالیا میخواهیم که به شما اجازه وردود به استرالیا را بدهد.

یک افسر کلان نیروی دریای استرالیا روزانه میامد و لپ تاب کوچک که با خود داشت انرا باز میکرد و از خبر های مربوط به دیروز استرالیا و انچه که در استرالیا در باره ما می گزشت مارا مطلع میکرد.

کشتی ما و مهاجرت ما در استرالیا سر خط خبرهای روز دنیا و استرالیا شده بود به خصوص که در استرالیا انتخابات خیلی نزدیک بود و دولت وقت استرالیا کوشیش میکرد به هر قسمی که شده از ما خوب استفاده کند.

یکی دو روز می شد هیچ کس از ما خبر نگرفت یک قسم سکوت ترسناک دیده می شد یک حس دیگه پیدا کرده بودم تقریبا دو هفته می شد که در دریا بودیم وضع بهداشتی ما هر روز بد شده میرفت .

روز ۱۲ سیپتامبر ۲۰۰۱ شد افسر نیروی دریای در جمع ما امد و گفت که دولت استرالیا تصمیم گرفته شما را به جزیره نورو در اقیانوس ارام بیبرد و پروسه کارای شما تا سه ماه انجا تمام می شود و از هر کسی به صورت جدا گانه مصاحبه گرفته می شود و هر کسی شرایط پناهندگی را داشت ملل متحد برایش جای پیدا میکند و در ضمن خبر خوش دارم برای خوانواده ها و اطفال که در بین شما است.دولت نیوزیلند همه اطفال و زنها را قبول کرده و به نیوزیلند میروند.

بعد از اتمام سخنان نماینده استرالیا واقیعیت های دیگری که در دنیای اطراف ما به وقوع پیوسته بوده نمایان شد نهم سیپتامبر ۲۰۰۱ احمد شاه مسعود توسط خبر نگار عرب کشته شده بوده. ۱۱ سیپتامبر ۲۰۰۱ بورج تجارت جهانی در نیورک توسط سازمان القاعده منفجر شده. انتخابات که در استرالیا در جریان بود و دولت استرالیا از این و قایع به خصوص حمله ۱۱ سیپتامبر به نفع خود استفاده کرد و ورود ما به استرالیا را خطر برای امنیت استرالیا تعریف کرد و مارا تروریست نامید و افکار عمومی را نسبت به مهاجرین تغیر داد و حزب کارگر که تا دیروز خواهان امدن ما در استرالیا بود بعد از حمله یازده سیپتامبر نظر شان تغیر کرد و در پارلمان به نفع دولت رای داد و سرنوشت ما بد بود و بدتر شد.

بعد از شنیدن این واقعیت های تلخ دیوار امید ما فرو ریخت و خیلی از زندگی نا امید شدیم واقعا که سرنوشت چی دفتر را برای ما نوشته بوده؟ چند روزی که داخل کشتی شکسته بودیم و هر لحطه طوفان مارا غرق میکرد و از انجا نجات پیدا کردیم و تمام امید ما به دولت و مردم خوب استرالیا بود تا مارا پناه دهد ولی بد بختانه دولت استرالیا مارا زندان کرد.

جزیره نارو در بین ابهای اقیانوس ارام واقع شده است و مساحت خاکش فقط ۲۵ کیلومتر است و نفوسش ۱۱۰۰۰ نفر از مردم بومی جزیره و مردم فیجی و تعداد کمی از مردم چین هستند. در روی نقشه اگر نگاه کنی جزیره معلوم نمیشود فقط نامش نوشته شده نارو

بعد از ظهر کشتی نظامی مانورا در نزدیک کشتی تمپا پهلو ګرفت و کار انتقال ما توسط قایق های کوچک از تمپا به مانورا شروع شد یکی دوساعت طول کشید تا ما از تمپا به مانورا انتقال یافتیم

لحظه که از تمپا خارج می شدم یاد انروزی افتادم که تمپا امد و زندګی مارا نجات داد تمپا امد و به ما جان تازه بخشید یک زندګی نو به ما داد لبخند آرنی رینان کاپیتان کشتی و تمام خدمه کشتی تمپا همه اش یکدنیا ایثار بود و فدا کاری برای ما ولی بد بختانه امروز ارنی رینان با چهره ګرفته و مضطرب به ما نګاه میکرد در پس نګاهش یکدنیا غصه نهفته بود ارنی رینان میخواست مارا همان قسمیکه نجات داده بود با افتخار از ما خدا خافظی کند ولی امروز او ګرفته بود غمګین بود ناراخت بود او درک کرده بود سرنوشت ما چی است او فهمیده مارا کجا میبرند ولی ما بی خبر از خود به سوی زندان میرفتیم

به مانورا امدم کشتی نظامی بود با ششصد نفر نظامی و چند هلیکوپتر جنګی بر ګشتم و به تمپا نګاه کردم که ارام ارام از ما دور شده میرفت با خود ګفتم آرنی رینان شما مسولیت انسانی خودرا انجام دادی تو به ۴۳۸ نفر انسان زندګی دادی و ما تا زنده هستیم مدیون شما هستیم رنګ سرخت جریان زندګی ما است تمپا ســـــــــــــــــــــــلام بر آرنی رینان مرد دریا

+ نوشته شده در Sun 20 Jul 2008ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط فریاد | 9 نظر

قسمت ششم

صحنهبعدازنجاتکشتیتمپا

۲۶ آگست ۲۰۰۱ تمپا امد و مارا نجات داد.

بعد اراینکه آرنی رینان کاپیتان تمپا از ما خدا حافظی کرد کمی بعد نان شب امد چند تا دیگ کلان پر از غذا بچه ها چون چند روزی غذا نخورده بودند حسابی امشب غذا خوردند بعد از نان شب بچه ها دسته جمعی نماز خواندند و همه برای سلامتی همدیگر دعا کردند.زندگی و زنده ماندن معنای خاص خودش را پیدا کرده بود.

کشتی با سرعت خیلی زیاد حرکت می کرد قسمیکه کاپیتان به ما گفته بود فردا صبح به جزیره کرسمس میرسیم همه خوشحال بودیم که فردا صبح استرالیا مارا تحویل میگیرد و دیگه از این دربدری خلاص مشویم.

قسمیکه در عکس مشاهده میکنید کاپیتان کشتی همینجا برای ما جا درست کرده بود و دیگه از تختخواب و کمپل و تشک و لحاف هیچ خبری نبود اگر کسی لباس و یا کت گرم به همراه داشت خیلی خوش بخت بود چون هوا سرد شده میرفت من به جز یک تک پوش و یک شلوار حتی کفشم هم داخل ان تابوت ماند و هیچ چیزنتوانستم با خودم بیارم که خودم را بیپیچانم دوستم احمد کت خود را به من داد و گفت تو بخواب من خوابم نمیایه من با کت احمد خودم را پیچاندم و سر بر روی کشتی گزاشتم و از خستگی یک خوابی رفتم که در طول عمرم چنین عمیق و با خیال راحت نخوابیده بودم .

صبح وقتی بیدار شدم افتاب سر زده بود و لی کشتی خیلی ارام ارام حرکت میکرد و چند لحظه که گزشت کنجکاو شدم به یکی از بچه ها گفتم مگر به جزیره کرسمس نرسیدیم گفت رسیدیم ولی نمی فهمم چرا کشتی به جزیره پهلو نمیگیره!!؟جزیره دیده نمی شد ولی معلوم بود در نزدیکی جزیره هستیم.

طاقت ها طاق شده میرفت ساعت ۸ شد ۹ شد ۱۰ شد تا اینکه کاپیتان پاین امد و به همه صبح به خیر گفت و بعدیش گفت که خبری بدی دارم برای شما همه شاک شدیم که بازم چی بازی شروع شده؟کاپیتان گفت که دولت استرالیا نمیگزارد من داخل اب استرالیا شوم ولی شما نگران نشوید من با دولت استرالیا در تماس هستم و شرایط شما را به دولت استرالیا تذکر دادم و ممکن است به کشتی اجازه دهد به جزیره پهلو بیگیرم.

نگرانی باز شروع شد هنوز دریا و غرق شدن و چند بار مردن وزنده شدن یاد ما نرفته بود که قصه دیگر شروع شد خیلی نگران شدیم بوضوح نگرانی در همه دیده می شد مثل اینکه کشتی شکسته ما واقعا دیگه به گل نشسته و نمیخواهد ما به مقصد بیرسیم.

بچه ها وضع خوبی نداشتند بعضی ها مریض شده بودند و مریضی انها تاثیر بدی بر روحیه دیگران داشتند کاپیتان هم از این مسئله نگران شده بود و واقعا بسیار شرایط بد بودبه خاطریکه کشتی یک کشتی باربری بود و جا برای این همه ادم نداشت وضع بهداشتی به شدت خرابتر شده میرفت به قسمیکه یک قاب غذا به سه یا چهار و حتی به پنج نفر دست بدست می شد . دستشوی هم وجود نداشت. قسمیکه در عکس نگاه میکنید دوتا از کنتینر های خالی را دستشویی درست کرده بود که خیلی وضعیت بد بود.چند روزی که ما در دریا مانده بودیم حمام نکرده بودیم اب و غذا نداشتیم و حالا گر چند که نجات پیدا کرده بودیم ولی ضرورت به اب ونان وسایل بهداشتی داشتیم. یکی از بچه ها که به شدت مریض شده بود به کاپیتان خبر دادیم بعد از چند لحظه تاخیر کاپیتان امد و به ما گفت که اگر همنطوری ادامه بدیم ممکن است همه شما مریض شوید بهتر است حرکت کنم گر چند که استرالیا اجازه ورود به آبش را نمی دهد ولی چاره نیست شما نگران نباشید.

کاپیتان به ما دلداری داد و رفت اینجین کشتی صدایش زیاد شد و کشتی سرعت گرفت و به طرف جزیره کرسمس حرکت کرد کمی بعد سرعت کشتی کم شد وکم شده میرفت ناگهان دیدم چند تاقایق خیلی با سرعت زیاد به طرف کشتی ما در حرکت است و هر لحظه به ما نزدیک شده میاید قایق ها وقتی نزدیک کشتی رسیدند با سرعت تمام کشتی را دور زدند و سربازان استرالیا به یک چشم به هم زدن بالای کشتی امدند و به ما گفتند هیچ کس از جای خود تکان نخورد. همه مات و مبهوت به همدیگر نگاه میکردند واز اینده بی خبر.

+ نوشته شده در Sun 20 Apr 2008ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط فریاد | 13 نظر

قصه زندگی من قسمت پنجم

دردل خواب صدای گریهء بیدارم کرد چشم باز کردم دیدم مادری کودکش را در بغل گرفته هم خودش گریه میکند و هم کودکش قضیه معلوم بود بچه شیر میخواست مادر شیر نداشت رفتم سراغ غذای خودم دیدم داخل کوله پشتی من هم هیچ چیز نمانده مقدار غذای که بوده بچه ها دیشب خورده بودند.سری جایم نشستم ولی گریه این طفل نگزاشت بشینم بلند شدم بچه ها تقریبا همه خواب بودند پاین رفتم داخل موتور خانه کشتی چند تا از بچه ها انجا بودند به یکی از انها گفتم غذای من کاملان تمام شده کدام چیز دارید؟به من بدهید؟یکی از بچه ها از جای خود بلند شد یک بوطل اب و مقداری مکارونی خشک به من داد و گفت این اخرین غذای هست که ما داشتیم.اب و مکارونی را گرفتم اوردم بدست این خانم دادم خیلی خوشحال شد و از من تشکر کرد.

دیشب که خوابم برد مطمئین نبودم طلوع صبح فردا را بیبنم ولی الان که سپیده صبح ۲۶ آگست سر زده در خود حیرانم که چطور دیشب غرق نشدیم؟ چطور کشتی شکسته ما تا حالا دوام اورده؟اب دریا نسبت به دیشب ارامتر به نظر میرسد ولی طوفان هست نه به شدت دیشب.

افتاب از وسط دریا سر زد و کشتی ما رنگی سرخ به خود گرفت و بچه ها کمکم از خواب بیدار می شدند و با ناباوری به همدیگر نگاه میکردند شبی بسیار سختی را پشت سر گزاشته بودیم رنگ چهره ها کاملان فرق کرده بود چشمها پژمرده شده بود ضعف جسمانی به وضوح در مهاجرین دیده می شد روحیه بچه ها معلوم بود خیلی خراب است دیروز پریروز بچه ها روحیه نسبتاْ خوبی داشتند ولی طوفان دیشب بر همه تاثیر گزاشته بود به هر کس که نگاه میکردی خیلی لاغر به نظر میامد.

نزدیکی های ظهر شده بود که صدای هواپیما توجه همه را به خود جلب کرد دیدم همان هواپیما که پریروز امده بود بازم بالای سر ما دوره میزند ولی خیلی با ارتفاع کم به قسمیکه می شد پنجره پیلوت را دید و همچنین نوشته های درشت که در بدنه هواپیما بود.هواپیما خیلی زیاد دور ما چرخید و رفت.

با رفتن هواپیما گپ گپ و تبصره در بین بچه ها زیاد شد هر کسی یک چیزی می گفت بعضی ها می گفت امروز حتما برای ما کمک روان میکند ولی بعضی ها می گفت نه اگر این هواپیما مارا کمک می کرد چرا پریروز کسی را برای نجات ما روان نکرد؟خلاصه هر کسی نظری داشت و لی بهتر ان بود تا منتظر بیشنی و بیبنی تا غروب چی میشه.هواپیما متعلق به کستوم استرالیا بود .

ساعت ۲.۳۰ دقیقه بعد از ظهر شده بود در منزل دوم کشتی رفته بودم تا از دوستم سر بیزنم که تازه دیده بودم ما از همدیگر خبر نبودیم که در یک کشتی هستیم و در یک مسیر روان هستیم به صورت اتفاقی پریروز چشمم متوجه چهره اشنای شد که در منزل پاین کشتی خوابیده است نزدیکش رفتم خوب نگاه کردم دیدم احمد است پهلویش نشستم و به ارامی صدایش کردم احمد بلند شو چرا خوابیدی؟احمد چشمهایش را باز کرد ولی چیزی نگفت یک کس دیگه که در نزدیکی احمد بود به من گفت که خیلی حالش خراب است از وقتی سوار کشتی شدیم فقط استفراق میکرده.

فهمیدم که کشتی گرفته بوده چند تا تابلیت که برای موتر گرفتگی در جیبم بود با اب به احمد دادم و از زیر شانه اش گرفتم بالای کشتی پهلوی خودم اوردم که بعد از یکی دوساعت حالش خوب شد و به حرف امد و حسابی با همدیگر بغل کشی کردیم.احمد دوست دوران کودکی و بچه محل من بود منتهاهمدیگر را بعد از چند سال در کشتی میدیم.

امروز حال احمد خوبتر شده بود و مثل همیشه شوخ و مزاقی گپ میزد با همدیگر از خیلی چیزا گپ زدیم دلمان برای خاطرات گزشته مان تنگ شده بود از شما چی پنهان لحظء گریه کردیم .بعد ازینکه هواپیما رفته بود تا حالا من واحمد با هم حرف میزدیم ولی قصه احمد تمام شدنی نبود تا اینکه سروصدای بچه ها که میگفتند یک چیزی در بین اب معلوم میشود از جای خود بلند شدیم وبه بالای کشتی رفتیم به ان سمت که بچه ها چیزی را دیده بودند ما هم چشم دوختیم شیئ بود بسیار کوچک گاهی دیده می شد و گاهی دیده نمی شد خیلی دور بود.

یک چند دقیقه که گزشت چشمهای ما خوب میدید چیزی بود شبیه یک قوطی گوگرد به رنگ سرخ و هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شد هر چی به ما نزدیک شده می رفت کلانتر می شد تا اینکه شکل یک کشتی را پیدا کرد ولی هنوز مشخص نبود از چی نوع کشتی است؟خوب که نگاه میکردم ای قسم خیال میکردم که در افغانستان موتر های باری بیلر تیل بار است به رنگهای مختلف این کشتی هم همان قسم معلوم می شد.

کشتی به ما نزدیکتر شده میامدتا اینکه خوب نزدیک شد به قسمیکه صدای بلند گوی کشتی شنیده می شد و کاپیتان کشتی با ما حرف میزد از چند روز قبل ما پارچه های را با خط درشت نوشته کرده بودیم HELP و همچنین تابلوهای دیگر که نشان میداد کشتی ما خراب شده ولی کاپیتان کشتی مثل که از خرابی کشتی ما با خبر بوده و به ما میگفت که ما امده ایم که به شما کمک کینم ما شمارا نجات میدهم.

لحظه های نا امیدی دیگر به پایان رسید جرقه امید بر جانها دمیدو این کشتی بزرگ که به اسمMV TAMPA بود اهسته اهسته در کنار ما پهلو گرفت دوتا طناب پاین انداخت یکی را به سر کشتی بستیم و دیگری را در عقب کشتی بدنبال ان نردبان درازی از سینه کشتی پاین امد و تا به کشتی ما رسید مردی قد بلند وتوانا از نردبان کشتی پاین امد و به ما گفت یک یک نفر بالا بیاید.

من و دوستم در عقب کشتی بودم گفتیم اول دیگران بالا بیروند اخر ما میرویم خیلی شلوغ شده بود هر کسی تلاش میکرد تا خودش را زودتر به نردبان بیرساند بعضی ها میگفت اول بگزارید زنها و اطفال بیرود ولی کدام گوش شنوا به این حرفها گوش میداد قسمت بالای کشتی با تخته میخ کوب شده بود چوبها را کندند هر تخته که کنده می شد ۲۰ تا سر بیرون میامد تخته را کندند و راهی خروجی باز تر شد.صحنه عجیب و غریبی بود در یکی چند موارد من دیدم که مرد خوانواده زن وبچه اش را فراموش کرده بود و خودش به نرده بان چسپیده بود و بالا رفت طفلی را دیدم که در بین مردم دست بدست می شد او میداد به اون اونم میداد به یکی دیگه از خاطریکه باید دستهایت ازاد می بود تا از نردبان بالا می رفتی از دهانه اصلی راهرو فقط انهای میتوانستد بیروند که در صف اول بود بقیه هر کسی دستش به جالی که محافظ نردبان بود میرسید خودش را بالا میکرد و به داخل کشتی میرفت.

یکی از بچه ها به اسم سید هاشم مرا صدا کرد و بچه را داد به من و خودش به زنها کمک میکرد خیلی بیرو بار شده بود پشت سر مردم ایستاد شدم تا نوبت من رسید و با این طفل رفتم بالاو یکی از کارکنان کشتی با قلم که در دست داشت پشت دستم نوشت ۱۷۶ در واقع این شماره نشان میداد که من نفر یکصدوهفتادوششم بودم که بالا امده بودم از راهروی دراز رفتم تا اینکه یکی دیگر از کارمندان کشتی مرا به سمت راهنمای کرد انجا که رفتم پدر این بچه امد و بچه را از من گرفت ولی خانومش هنوز نیامده بود .

وقتی بالا امدم متوجه شدم کفش و لباسم داخل کشتی مانده است برگشم ولی یکی از کارکنان کشتی نگزاشت پاین بیروم خیلی طول کشید تا همه نجات پیدا کردند و بالا امدند اخرین شماره زده شده بود ۴۳۸ نفر را نشان میداد.از وقتی که تمپا امده بود تا حالا تقریبا ۳ ساعت میگزشت بعد ازاینکه اخرین نفر به کشتی تمپا امد کاپیتان کشتی تمپا در جمع ما حاظر شد و به ما گفت که حالا جان شما در خطر نیست و شما نجات پیدا کردید بچه ها از خوشحالی گریه میکردند.

کاپیتان کشتی تمپا به ما گفت که حوالی ظهر امروز هواپیمای استرالیا که متعلق به کستوم است به من و همچنان به تمام کشتی های که در اطراف شما بود مخابره کرد و گفت که یک کشتی با ۸۰ نفر سرنشین در حال غرق شدن است و کمک کنید منم که نزدیکترین کشتی به شما بودم رسیدم و شمارا نجات دادم ومن فکر نمیکردم ۴۳۸ نفر داخل کشتی باشد جمعیت شما خیلی زیاد بوده و این کشتی نمیتوانسته شمارا به مقصد بیرساند کاپیتان بعد از سئوال های که از ما کرد که از کجا هستید و کجا میروید به ما گفت مسیر من سنگاپور هست و لی شمارا به یکی از جزایر استرالیا به اسم جزیره کرسمس میبرم و به استرالیا تحویل میدهم همه تشکر کردیم و کاپیتان در حالیکه مارا ترک میکرد گفت غذا برای تان میفرستم و فردا صبح به جزیره کرسمس میرسیم.

+ نوشته شده در Thu 31 Jan 2008ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط فریاد | 8 نظر

قصه زندگی من قسمت چهارم

امروز شنبه ۲۶ جانوری سال ۲۰۰۸ می باشد.در استرالیا امروز تعطیلی عمومی است و امروز به نام استرالیا نام گزاری شده است.منم از این فرصت استفاده کرده بقیه خاطراتم را بنویسم و هم این روز را به مردم استرالیا تبریک بگویم.

بقیه خاطراتم را می خوانید

سوزش افتاب را بر صورتم حس کردم بیدار شدم دیدم افتاب خیلی بالا امده است ولی همه خواب اند هر کسی به یک گوشه خوابیده است اب دریا ارامتر شده است و کشتی مثل گهوار اهسته اهسته تگان می خورد گرسنه شده بودم رفتم پاین دست و صورتم را با اب شور دریا شستم و برگشتم مقدار غزای که داشتم از کوله پشتیم بیرون کردم و صبحانه ام را خوردم بدنبالیش سگرتم را روشن کردم و بر لبه کشتی تکیه زده به دریا نگاه میکردم و به سرنوشت خودم و همسفرانم فکر میکردم.راستش دلم خیلی تنگ شده بود خاطرات گزشته ذندگی ام مثل پرده سینما از جلو چشمانم میگزشت و میرفت به گزشته که گرچند از ان خوشی زندگی را ندیده بودم. به وطن که دیگر دوستم نداشت و ترکش کرده بودم. برای فامیلم که دیگر نمیدیدم. برای دوستانیکه داشتم. برای رویاهای که در ذهنم پرورش داده بودم و داشت نابود می شد.برای همه و همه دلم تنگ شده بود. فکر میکردم اینجا اخر زندگی است.

تند باد حوادث مارا از کجا با خودش پیچاند و به کجا انداخت؟ ۴۳۸ انسان محکوم سرنوشت به دریا تبعید شدند و در کام نهنگ دفن خواهند شد

عرشه کشتی جای خوبی بود برای مرور گزشته ها ما بودیم و دریا. ما بودیم و یک دنیا نومیدی. اینجا می شد به همه چیز خوب فکر کرد و تصور میکردم مغز و حافظه ام چند برابر سرعت پیدا کرده و به شدت کار میکند به همه جا و همه چیز سر میزند و در موردش فکر میکند.زندگی ام را از اولش شروع کردم و تا اخرش مرور کردم.از و قتیکه یادم میاید افغانستان درگیر جنگ بوده است و تا حالا هم ادامه دارد من نه اولین قربانی این جنگ خواهم بود و نه اخریش.نه اولین پناهنده خواهم بود و نه اخرش مثل من به ملیونها نفر افغانستان را قبلان ترک کرده بودند و به کشورهای دیگر پناه برده بود.ولی در این میان نسل ما بیشترین صدمه را دیده اند چون ما در دوران جنگ بدنیا امده بودیم و از ابتدای ترین حق خود محروم شده بودیم.یادم میاید انموقعیکه خیلی کوچک بودم در یکی از انروزها با بچه های همسایه زیری درخت های کنار خانه مان بازی میکردیم که دیدم زهرا دختر همسایه مان با چهره مظطرب و پریشان دوان دوان به خانه خود رفت و به ما گفت زود به خانه های خود بیروید که اخوان المسلمین امده و همه را می کشد که همین طور هم شد اخوان المسلمین انروز که بر گرفته از گروهی مصری بود لقبی بود برای مجاهدین امروز که با ظهورش در افغانستان مکاتب تاسیسات دولتی و شفاخانه ها را نابود کردند معلمین را به داس و طبر سر زدند.اقتصاد افغانستان را زیر صفر بردند اردوی منظم افغانستان از هم پاشید مردم افغانستان بی کس شدند خانه و کاشانه مردم در اتش سوختند غرور افغانی ما بر خاک خورد و ملیونها نفر اواره شدند دولت افغانستان سقوط کرد و هرج و مرج در کشور راه افتاد.

چند سال پیش رادیو بی بی سی بخشی فارسی ان بر نامه داشت به اسم تاریخ و اندیشه سیاسی که به نقل از یکی اندیشمندان که در قرن چهارم و یا پنجم هجری زندگی میکرده میگفت که یک انسان ۶۰ سال در زیر ظلم و ستم زندگی کند ولی یک شب در هرج و مرج زندگی نکند.مردم افغانستان سه دهه است که در هرج و مرج زندگی میکند سوال اینجاست که آیا بهتر نبود مجاهدین با دولت و قت افغانستان کنار میامد؟گر چند که دولت کمونستی مخالفانش را سر کوب میکرد ولی حد اقل مردم بی گناه در سایه یک نظام واحد زندگی ارامی داشتند.

قضاوت دست شما خواننده گان عزیز می باشد شما هم به سرنوشت وطن خود و مردم خود سهیم هستید من قصد توهین به هیچ کس را ندارم از کسانیکه نا خواسته در گیر این جنگ خانمان سوز شدند و یا عزیزان شان را از دست دادند من عزر خواهی میکنم. انچه که به صورت قطع میتوانم بگویم این است که عامل تمام بد بختی های که بر کشور و مردم ما تحمیل شده همه اش تقصیر پدران ما و شما بوده اعم از انهای که اندیشه های کمونستی داشتند و هم انهای که خود را پرچم دار اسلام خطاب میکردند چون حفظ کشور و منافع مردم افغانستان مقدمتر از اسلام و ایده کمونستی بوده است که متاسفانه پدران ما این کار را نکردند و همه چیز را خراب کردند.

دوست داشم در این مورد زیاد نوشته کنم ولی چون موضوع وبلاگ نیست خاطراتم را ادامه میدهم.

بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدند و به همدیگر صبح به خیر میگفتند و خوشحال بودند که افتاب امروز شنبه ۲۵ آگست را می بینند.

تمام امروز را ما به انتظار نشستیم ولی هیچ کسی برای نجات ما نیامد باد همچنان ما را به سوی اقیانوس هند به پیش می برد نگرانی ها امروز زیادتر شده بود طرفهای غروب اب کاملان خراب شده بود بدنه کشتی از هم جدا شده میرفت به قسمیکه انگشت می شد داخل پایه ها رفت از بسکه تکان خورده بود میخ های بلند که به بدنه کشتی کوبیده شده بود در اثر فشار اب و تکان کشتی کم کم خود را جدا میکرد بچه ها مثل دیشب اب داخل کشتی را با سطل بیرون میکردند باد خیلی زیاد بود و طوفان به شدت زیاد شده میرفت.

افتاب این روز را من ندیدم کی غروب کرد از بسکه گرفتار اب کشیدن از داخل کشتی بودم وحشت در بین کشتی زیاد شده بود هر لحظ ممکن بود غرق شویم زنها و اطفال بسیار گریه میکردند هوا تاریک و تاریکتر می شد شب فرا رسید بچه ها دعا می خواندند قران تلاوت میکردند که خدا مارا نجات دهد.

ساعت ۱۲ شب شده بود و خیلی خسته شده بودم تمام لباسهایم خس شده بود رفتم بالای کشتی کنار یکی از بچه ها داراز کشیدم.امشب فکر میکردم اخرین شبی زندگی من است و طلوع فردا را نمیبنم با نا امیدی و شکم گرسنه خوابم برد.

منتظر باشید.

+ نوشته شده در Sat 26 Jan 2008ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط فریاد | 6 نظر

قصه زندگی من قسمت سوم

وقتی کشتی ما از جزیره حرکت کرد اب دریا خیلی خراب بود من که در زندگی ام دریا را ندیده بودم فکر میکردم اب است و دریا شاید همیشه همین طوری باشد ولی نه کمی که از جزیره دور شدیم اب خراب و خرابتر شد چهره ها مضطرب گردید نگرانی کم کم بدل رخنه کرد که مبادا غرق شویم، کاپیتان و یا ناخدای کشتی هم ترسیده بود میگفت امشب اب خیلی خراب است خدا رحم کند ولی خوب چی می شد کرد راه برگشت نداشتیم، اگر بر میگشتیم دیگر قاچاقبر نبود به خاطریکه یک ماه قبل همین قاچاقبر یک کشتی دیگر را با ۲۷۰ نفر سرنیشن به استرالیا فرستاده بوده ولی کشتی راه را گم کرده بوده و بعد از ۹۰ ساعت دوباره به یکی از جزایر اندونیزیا بر گشته بود و قراریکه قاچاقبر میگفت اگر این دفعه برگشت بخورید دیگر پول ندارم شمارا بفرستم وبه این خاطر هر چی مسافر داشت داخل این کشتی زده بود ،۲۷۰ نفر که از قبل بوده و در حدود ۱۵۰ نفر دیگر اضافه شده بود .

شب بود و همه جا تاریک بعضی ها خواب رفته بود بعضی ها با همدیگر صحبت میکردند و بعضی ها هم مات و مبهوت چشمای شان به نقطه نا معلومی خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود بعضی ها را کشتی گرفته بود و حال شان بد شده بود ولی من حالم خوب بود و فقط نگران بودم از اینکه زودتر از همه به کشتی رسیده بودم جای من نسبت به دیگران یک کمی خوبتر بود نزدیک کاپیتان بودم دریا را می شد دید و به اطراف می شد نگاه کرد.

هوا یک کمی سرد شده میرفت سگرتم را از جیبم بیرون کردم و اتش زدم کشتی خوب راه میرفت موتورش خیلی قوی بود با انکه طوفان خیلی زیاد بود ولی همچنان سینه اب را می شکافت و پیش می رفت به نا خدای کشتی سگرت تعارف کردم و تشکر کرد نیمه های شب شده بود، دریا چیزی عجیبی بود در افغانستان که بودم مردم از دریای هلمند قصه میکرد و می گفت خیلی کلان است و لی حالا به این دریا که نگاه میکردم دریای هلمند یک رود خانه بوده. نیمه های شب خوابم امده بود به خواب رفتم درست یادم نمیاید چی قدر خوابیده بودم که صدای مرا از خواب بیدار کرد چشم باز کردم کشتی از حرکت باز مانده بود نا خدا یا کاپیتان رفت پاین تا بیبند چی شده یک چند دقیقه طول کشید نیامد دیدم بچه ها یکی یکی از جای خود بالا شده و پاین میروند، من هم رفتم بیبنم پاین چی خبر است وقتی به طبقه زیرین کشتی رفتم دیدم که کاپیتان گریه میکند و بچه ها هم گریه میکند گفتم خدا چی گپ شده؟ چراغ قوه را روشن کردم دیدم اوه! میله بلند اهنی که ازچرخ گشتی به سینه موتور کشتی نصب شده بود و کشتی توسط ان حرکت میکرد شکسته است با شکستن این میله فکر کردم چرخ زندگی ما هم شکست، نمی شد هیج کاری کرد میله اضافی ما نداشتیم و سایل نداشتیم که این میله را پیوند میزدیم و نیاز به موتور جوش داشت هر فکری کردیم که به یک قسمی راه حل پیدا کنیم ولی بی فایده بود.

هوا روشن بود دوباره سر جایم امدم ، با نا امیدی نشستم هوا روشن شده میرفت از طرف سمت چپ کشتی یک کشتی نفتکش خیلی بزرگ با سرعت کم به ما نزدیک می شد چند تا چراغ بالای سریش به رنگ زرد برقگ میزد یک کم امید پیدا کردیم که این کشتی شاید به ما کمک کند ولی در کمال ناباوری از کنار ما رد شد و رفت و هیج به ما توجه نکرد با انکه خیلی به ما نزدیک شده بود و در حدود یک صد متر فاصله از ما گذشت و رفت.

امیدی تازه که در ما جان گرفته بود دوباره جای خودش را به نا امیدی عوض کرد نمی شد به هیج کس نگاه کرد همه گریه میکردند چی قدر دردناک است وقتی به چهره مردی نگاه میکنی که چشمانش پر از اشک است و سینه اش پر ازسوز، در این کشتی زنها، اطفال، مردان سال خورده و جوانها بودند.افتاب سرزد و روز پنجشنه ۲۴ اگست شد کاپیتان کشتی به ما توصیه کرد که اب ونان خود را جیره بندی کنید با جیره بندی اب ونان دریافتم که ممکن است مدتهای طولانی در دریا باشیم تا که کسی پیدا شود و مارا نجات دهد و یا اینکه گرفتار طوفان شده وهمه غرق شویم.

افتاب بالا امده بود به هر جا که نگاه میکردی اب بود به جز پرنده ها که کمی دورتر از ما به شکار خودشان مشغول بودند نزدیکی های ساعت ۱۱ بجه روز بود به عقب کشتی رفتم تا پرنده ها را نگاه کنم دستم را لبه کشتی تکیه داده و به پرنده ها نگاه میکردم که یک دفعه شئی را دیدیم که مثل هواپیما است وبا ارتفاع خیلی کم از لابلای اب به ما نزدیک می شود دور بود خوب درست فرق نمی شد هواپیما است به خواطریکه پرواز پرنده ها مانع دید ما میشد یک چند لحظه که گذشت شک ما تبدیل به یقین شد وچشم من درست میدید یک هواپیما بود فریاد زدم هواپیماااااااا همه به این طرف ریختند تا بیبند از بسکه مردم یک دفعه به عقب کشتی امدند کشتی یک طرفه شد هواپیما با ارتفاع خیلی کم ۳ بار دور سری ما چرخید و رفت.کاپیتان یا ناخدای کشتی ما به ما گفت این هواپیما متعلق به استرالیا بود و ما تا غروب امروز نجات پیدا میکنیم حتماْ تا ساعت پنج غروب کمک استرالیا به میرسد خوشحال شده بودیم از خاطریکه هواپیما مارا دیده است و حالا باید خوب شکم سیر نان خورد. غذای که از اندونیزیا گرفته بودم دست نخورده بود یک دانه کنسر ماهی را باز کردم و با مقدارنان خوردم پشت سرش سگرت روشن کردم و خوشحال سگرتم را می کشیدم افتاب از سر ما کم کم می گذشت ساعت یک شد، دو شد، سه بجه شد به ان سمت که کاپیتان میگفت جزیره همان طرف است نگاه میکردیم چشمای ما سفید شد ولی چیزی را ما ندیدیم، دیگه کم کم غروب نزدیک می شد و افتاب می رفت که در وسط اب غروب کند ولی از کمک خبری نبود از طرفی دیگر باد کشتی مارا از جزیره دور میکرد وقتی بد بختی به انسان رو کرد همه چیز دست به دست هم میدهد تا انسان را نابود کند چرا باد از یک طرفی دیگر نمیزند که مارا به سمت جزیره ببرد ولی بدبختانه باد مارا تند تند از ابهای استرالیا جدا میکرد و به سوی اقیانوس هند وشاخ افریقا می برد.

بچه ها چوب های اضافی کشتی را از بالا کندند و می خو

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 15:41  توسط شفیق عطایی  | 

خواص

پرتقال و هندوانه؛از آن جایی که آب به دفع فضولات بدن کمک می کند خوردن موادغذایی آبدار می‌تواند بسیار مفید باشد. ۹۲درصد هندوانه و ۹۰ درصد پرتقال از آب تشکیل می‌شود.

*ماست؛
نه تنها سرشار از آب است بلکه رشد باکتری‌های مفید را تقویت می‌کند. این باکتری باعث کاهش گاز اضافه معده است که به مرور زمان در روده‌ها جمع می‌شود.

*سیر؛
این گیاه به کاهش میزان چربی در کبد کمک می‌کند. عملکرد اصلی کبد، سم زدایی و تولید بیوکمیکال لازم برای هضم غذاست.

*غلات سبوس دار و بلغور جو؛
اغلب یبوست عامل نفخ است و فیبر مانع یبوست می شود. با افزودن فیبر در موادغذایی، دفع ضایعات از روده آسان‌تر انجام می‌گیرد. مصرف روزانه ۲۵گرم فیبر به زنان توصیه می شود. توجه داشته باشید افزودن مقدار زیاد و سریع فیبر به رژیم غذایی می تواند حالت نفخ را بدتر کند.

*توت فرنگی و قره قاط؛
این دو میوه نیز سرشار از فیبر هستند. مصرف منظم خوراکی‌های غنی از فیبر مانند توت فرنگی، قره قاط، زردآلو و آلوی خشک، سیستم گوارشی بدن را تمیز نگه می‌دارد.

*گریپ فروت؛
مثل هندوانه و پرتقال، ۹۰درصد این میوه را آب تشکیل می‌دهد. علاوه بر آن، گریپ فروت سرشار از آنزیم‌های چربی سوز نیز است.

*کاهو و اسفناج؛
هردو غنی از فیبر، ویتامین و ماده مغذی است و به رفع سوءهاضمه، یبوست و عفونت های مجرای ادراری کمک می‌کنند.

*نعناع و زنجبیل؛
گیاهانی مانند بابونه، زنجبیل و نعناع کاهش دهنده نفخ هستند. علاوه بر آن این گیاهان تلخ مزه در تحریک مجرای گوارشی موثرند.
*فلفل؛این ادویه نه تنها غذا را تند می‌کند بلکه خطر فشارخون، سکته و بیماری قلبی را نیز کاهش می‌دهد. کپسین، ماده فعال در فلفل، سوخت و ساز بدن را افزایش می‌دهد و اشتها به شیرینی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 15:31  توسط شفیق عطایی  | 

حامد کرزی

حامد كرزي فرزند عبدالاحد از قوميت پشتون و از قبيله پوپلزايي مي باشد كه در سال 1336 ه. ش مطابق با سال 1957 ميلادي در ولايت قندهار متولد شد. وي تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش و متوسطه را در شهر كابل به اتمام رساند و پس از اتمام تحصيلات متوسطه در دبيرستان حبيبيه كابل، با شركت در كنكور موفق به ورود به دانشكده حقوق سياسي اين شهر شد كه براي ادامه تحصيل رهسپار كشور هندوستان گرديد. حامد كرزي در سال 1982 ميلادي با اخذ مدرك فوق ليسانس در رشته علوم سياسي و روابط بين الملل از دانشگاه شملا (هند) فارغ التحصيل و براي ادامه تحصيل به كشورهاي ايتاليا و انگلستان عزيمت كرد و موفق به كسب مدرك دكترا شد. كرزي به زبان انگليسي كاملاً مسلط بوده و با توجه به اين كه بيشتر عمر خود را در كابل سپري كرده به زبان فارسي نيز همانند زبان مادري خود (پشتو) تسلّط دارد. حامد كرزي مردي نرم گفتار، ميانه رو، آرام، خوش برخورد، هوشيار و در عين حال سياستمداري است كه بيشتر تمايل به غرب دارد.

* دوره جهاد

حامد كرزي در دوره نهضت مقاومت به عنوان يك جهادي (عضو دفتر جبهه نجات ملّي به رهبري صبغت ا... مجددي) به مبارزه با حكومت كمونيست و ارتش اشغالگر شوروي سابق پرداخت و در دوره اوّل حكومت مجاهدين(94-1992) به عنوان معاون وزير امور خارجه دولت موقت افغانستان به رياست صبغت ا... مجددي منصوب شد.

* ارتباط كرزي با ظاهر شاه

با توجّه به اين كه عبدالاحد پدر حامد كرزي (كه در سال 1999 بدستور ملاّ محمّد عمر به قتل رسيد) در دوران ظاهر شاه يكي از سناتورهاي مجلس افغانستان بوده، حامد كرزي نيز اگر چه به لحاظ بومي به قندهار تعلق دارد ولي به لحاظ خانداني به محمّد ظاهر خان (شاه سابق افغانستان) نزديك است و در طول ساليان گذشته ارتباطات خود را با ظاهرشاه حفظ كرده و از ايده او براي ايجاد لويه جرگه (مجمع بزرگان) حمايت نموده است. حامد كرزي يكي از مشاورين اصلي و رسمي ظاهر شاه بوده و قبل از رياست دولت موقت و انتقالي، رياست هيأت هاي اعزامي شاه سابق افغانستان را به كشورهاي خارجي از جمله آلمان، انگليس، فرانسه، روسيه، آمريكا، تركمنستان، تركيه. پاكستان و هندوستان به عهده داشته است. در مورد پدر كرزي گفته مي شود او در دوره ظاهرشاه در تمام محافل و مجالس سفارت آمريكا از مهمانان خاص آمريكاييها بود كه در سر يك ميز با سفير آمريكا و محمّد ظاهر مشروب مي خورد.

* كرزي در دوره جنگهاي داخلي

حامد كرزي در دوره جنگهاي داخلي مقيم كشور پاكستان بود و علاوه بر منزل شخصي در كويته پاكستان با سفر به كشورهاي مختلف از جمله آمريكا، آلمان و ايتاليا، منزلي در آمريكا نيز داشته و مشهورترين هتلي كه غذاهاي شرقي مخصوصاً افغاني را بين مشتريان آمريكايي و افغاني توزيع مي كرد، متعلق به وي بوده است.

*ارتباط كرزي باطالبان

كرزي در اوايل دوره حكومت طالبان با اين گروه همكاري داشت و به عنوان نماينده طالبان در سازمان ملل برگزيده شد ولي پس از حادثه 11 سپتامبر و به دليل سياستهاي تند اين گروه از طالبان جدا شد و در پاكستان به سازماندهي نيروهايش عليه طالبان پرداخت. در حال حاضر نيز كرزي با طالبان ميانه رو از جمله وكيل احمد متوكل ارتباط داشته و تلاش دارد از آنها در كابينه جديد استفاده نمايد.

* كرزي در آستانه سقوط طالبان

از آنجايي كه انتخاب اوّل آمريكاييها براي حكومت پس از طالبان عبدالحق بود. پس قتل او توسط طالبان و سازمان I.S.I پاكستان، آمريكاييها به جز كرزي شخص وفادار ديگري نداشتند، لذا در مورخه 12/8/80 وي به همراه تعدادي از نيروهاي تحت امر خود توسط هلي كوپترهاي آمريكايي به كوههاي چنارك زرجي از توابع فرمانداري دهراوود استان ارزگان اعزام و تحركات خود را عليه طالبان آغاز نمود. كرزي در مورخه 13/8/80 به محاصره كامل نيروهاي طالبان درآمد و چيزي نمانده بود كه به سرنوشت پدر و برادرش گرفتار شود ولي در نهايت توسط نيروهاي آمريكايي نجات يافت. پس از تشديد حملات هوايي آمريكا به افغانستان و پراكنده شدن طالبان، حامد كرزي با هدايت و برنامه ريزي ظاهر شاه و سازمان اطلاعاتي آمريكا (كه گفته مي شود كرزي خود يكي از مهره هاي فعّال آن سازمان بوده) در راستاي طرح لويه جرگه و جذب مردم براي حمايت از ظاهر شاه به افغانستان عزيمت نمود.

* دولت موقت تا رياست جمهوري

پس از شكست طالبان و اشغال افغانستان توسط نيروهاي آمريكايي و چند مليتي، كرزي در كنفرانس بن از سوي گروههاي افغاني و غربيهاي حاضر در جلسه براي مدّت شش ماه به عنوان رئيس دولت موقت افغانستان منصوب و پس از اين دوره براي مدّت 18 ماه به عنوان رئيس دولت انتقالي اسلامي افغانستان تعيين شد. طي دو سال حكومت موقت و انتقالي، كرزي با يك ديپلماسي قوي و سفر به كشورهاي مختلف سعي در جلب كمكهاي كشورهاي مختلف جهت بازسازي افغانستان داشت و در اين راه توانست موفقيتهايي را نيز كسب نمايد. پس از پايان اين دوره، در تاريخ 18 مهرماه اوّلين انتخابات رياست جمهوري در افغانستان برگزار و كرزي با كسب بيش از نيمي از آراي به اصطلاح مردم اين كشور به عنوان اوّلين رئيس جمهور افغانستان منصوب شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 15:24  توسط شفیق عطایی  | 

`schols
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 0:9  توسط شفیق عطایی  | 

تقابل فرهنگها و تهاجم فرهنگي

نويسنده : پژوهنده

پيش درآمد

هرگاه همانند اسپنسر جامعه بشري را به يك اندام زنده تشبيه كنيم، درحقيقت در جامعه همان تغيير و تبديلهايي را خواهيم ديد كه در اندام انسان رخ داده است و مي توانيم قوانين طبيعي جبري و عقلاني حاكم بر وجود زيستي انسان را به سرنوشت انسان درجامعه و تاريخ گسترش داده، تمامي تطورات، عوارض، وضعيتها و مسائل گوناگون انسان و جامعه را بر همين شكل و با چنين مقياسي، اندازه گيري، مطالعه و بررسي كنيم.

در اين صورت، خواهيم توانست روزني به درون راز هاي نهفته حيات انساني بگشاييم و از آن منظر، حركتهاي نهادينه را از خاستگاه اصلي آن دريافت و شناسايي كنيم. بگذريم از آنچه حس (( نوخواهي ))‌ انسان همواره آن را طلب مي كند و هميشه از وضعيت كنوني به نوعي خود را خسته و دلزده نشان مي دهد و از خود مي پرسد: (( چگونه مي توان اين وضعيت رادگرگون ساخت؟ )) در اين جا مي خواهيم در مقابل نهادها يا متغيرهاي ناسازگار با اجراي قوانين متعادل كمال آفرين و خوشبختي زا كه همواره سر ستيز و لجاجت با اين اصول و قوانين دارند و با جريان حيات به سمت بهروزي و خوشوقتي واقعي انسان به دشمني برخاسته اند، گريزگاه و پناهگاهي براي آماده سازي خود در جهت مبارزه با آنها جست و جو كنيم.

اصول و قوانيني كه مي تواننند بدون دخالت هيچ نهاد مقتدراجتماعي چون دولت يا قواي قهريه، وضعيت پايدار و متعادلي را به سمت تكامل اجتماعي براي انسان به ارمغان بياورند، كدامند؟‌ آيا اينها چيزي جز اصول انضباط فردي و اجتماعي كه از مايه فرهنگ اصيل انساني به وجود آمده اند ،مي باشند؟‌

ما نهاد ها يا متغيرهاي ناسازگاري را كه با نفوذ به داخل قلمرو اراده و اختيار انسانها همواره سعي در ايجاد اختلال در تصميم گيري نسبت به سرنوشت آنان داشته،اراده خود را بر آنان تحميل مي كنند، مي شناسيم و شيوه ها و راههاي نفوذ و ايجاد سلطه را نيز تا كنون شناخته ايم و مقدار رنج واقعي خود را بررسي كرده ايم.

بنا براين،حق طبيعي انساني ما خواهد بود اگر به نداي وجدان عاطفي خود پاسخ داده، بپرسيم كه از اين (( دامگه حادثه )) كه براي ما گذاشته شده است، چگونه مي توان رهايي يافت و (( اين المفر ))

پند معروفي است كه مي گويد ((‌ شناخت درد ،نيمي از درمان است)) و براستي چنين است. زيرا به فرض وجود دوا و داكتر استاد،‌ بدون شناخت از نوع بيماري، كدام درد را مي توان درمان كرد و چگونه؟

انتقاد امري لازم و به مثابه تحقيق و بيان آفتها و دردهاست، ليكن نيمي از كار است و به تنهايي كافي نيست. البته ضرورت ندارد كه شخص انتقادگر، خود به ارائه راه حل و به عبارتي درمان بپردازد و شايد حق نيز همين باشد كه افراد انساني يا گروههايي از انسانها به گونه تخصصي و كارشناسانه هر كدام روي مساله خاصي كار معرفتي انجام دهند و همانند دستگاهها ي گوناگون اندام انساني هركدام نقش ويژه خود را در تامين شرايط بهروزي و بهزيستي نوع انسان انجام دهند تا در نهايت مجموعه اين اندام واحد بتواند راه درست زيستي خود را پيدا كند.

با توجه به آنچه ياد شد، چنين مي فهميم كه براي مقابله با آفت اجتماعي كه در شرايط كنوني ما را تهديد مي كند بايد به طور همه جانبه و با ديدي گسترده ،ژرف و واقعي عمل كرد و توجه داشت كه :‌

ـ عناصر، ابزار و شيوه هاي مقابله هميشه از يك نوع و جنس نيستند، زيرا وضعيت تهاجم هميشه يكسان نيست. به اين ترتيب گاهي از ضد مثبت و گاهي از ضد منفي و گاهي از نقيض وگاه از عكس بايد استفاده كرد.

ـ گاهي نيز هيچ يك از اين موارد راه چاره نيستند و تنها را ه بايسته و شايسته رها كردن، به فراموشي سپردن، بي اعتنايي و گذشتن از آن است ( ‌تا نتايج تحقيق روي علتها چه راه چاره اي را پيش رو قرارد هد.؟‌ )

در اين جا، هرگز نتوانسته ايم كارشناسانه درباره همه اين موارد،كار پژوهشي انجام و ارائه دهيم و تنها به ياد كرد چند را ه حل كلي كه فراگيري آنها بيشتر است به صورت اضطراري پرداخته ايم، زيرا خود بر اين باوريم كه همه چيز را همگان دانند. از اين رو، ما به عنوان يك واحد از مجموعه ((‌ اندامواره بشري )) تنها در حد خود و در اثر رنجي كه دريافت كرده ايم،‌قلم زده و در برابر آن به واكنش پرداخته ايم:

ـ در مقابله با تهاجم فرهنگي كه با نقاب تقابل و رويايرويي فرهنگها به ميدان آمده است، چه بايد كرد؟‌

در پاسخ چنان كه در پيش درآمد بحث گفتيم، نخستين اقدام، بايد شناخت موضوع باشد و براي دستيابي بدان بايد بحثي دامنه دار با عنوان ((‌ استكبار شناسي )) طرح شود،‌ تا متناسب با اصول و برنامه ها ، ابزارها و روشهاي سلطه جويانه استكبار درهر عصر و زمان و در ميان هر ملتي با هر مرام و عقيده اي، ((‌ پاد )) مناسب فراهم گردد. بدين سان با توجه به آنچه در بخش سوم اين مبحث بيان شد، در چند محور بايد عمليات دفاعي خود را سامان دهيم:

1ـ تفكر انتقادي

چنان كه ياد شد،مهمترين ابزار تهاجمي دشمن،‌حربه تبليغات است و تنها عامل خنثي كننده آن، مجهز كردن مردم بويژه دانش آموزان و نسل پوهنتون رو به نيروي (( تفكر انتقادي )) است.

تقويت حس انتقاد گري و برخورد انقادي آن گاه كه از دريچه فهم علمي نسبت به قضايا و مسائل و داده ها ي اطلاعاتي انجام شود، به مثابه ((‌ قرنطينه )) و ايستگاه بازشناسي در مدخل ذهن آدمي سبب خواهد شد تا هر چيزي را بدون استوار بودن بر پايه استدلال و ريشه عقلي و نياز اصلي و تناسب با دستگاه اعتقادي وهويت ملي، نپذيرد و همواره ذهن پرسشگر از ورود ناشناخته ها وعوامل تخريبگر جلوگيري كند.

تفكر انتقادي بجز آنچه در برابر تهاجم فرهنگي نقش ضد را ايفا مي كند،‌سب بسامان شدن امور كشور و جلوگيري از فسادهاي گوناگون داخلي نيز هست و از اين رو ممكن است به نظر برخي ،خوش نيايد. تفكر انتقادي در پيشرفت و ريشه دار شدن دانشها و پژوهشتها و مصونيت در برابر عوامل انساني مزدور دربعد فرهنگ و آموزش و تربيت نيز كارايي فوق العاده دارد، زيرا همواره يك چرا در برابر القائات آنان رخ مي نمايد و تصور آنان را كه در زمينه انسانهايي ساده لوح به بذر پاشي مي پردازند بكلي تبديل به سراب مي گرداند.

همچنين تفكر انتقادي سبب تصحيح آموزه هاي فرهنگي ملي و بازنگري در عيار درستي و اصالت و ارزش آنها گرديده به تدريج به پاك شدن، غنا و انرژي يابي فرهنگ مردمي مي انجامد كه جاي هيچ انكاري نيست.

انتقاد ومنفي نگري

اگر مفهوم انتقاد، بدرستي براي نسل معاصر روشن شود، همه آنچه گفته شد، به عنوان ثمره ها ي مثبت آن مورد پذيرش خواهند بود، ولي نداشتن درك درستي از مفهوم آن هم به همان اندازه، اثرهاي زيانبخشي مي تواند داشته باشد، بويژه براي جامعه هاي (( ‌نو استقلال )) به معناي گسيخته شدن نظام و ازدست رفتن ارزشهاي به دست آمده خواهد بود، چه آن كه ممكن است در نگرش سطحي و آغازين، چنان به ذهنها برسد كه مفهوم انتقاد با منفي نگري و داشتن ذهنيت منفي نسبت به مسائل و قضايا برابر است و پيرو آن بايد خود را همواره آماده نگه داشت تا هر چيز را درهمان برخورد اول زشت، پليد مردود و ناپسند دانست و به سخني ديگر، موضع مخالف گرفت.

همچنين مفهوم انتقاد بايد از ((‌ بدبيني سياسي )) متمايز شود تا همواره اصل بر مشكوك بودن، استوار نباشد.

درهم آميختن مفهوم هاي يادشده ،سبب آشفتگي مسائل و گم شدن هدفها مي شود و به همين دليل لازم است آموزشهاي عمومي به منظور يافتن ((‌ فرقان )) فكري به همگان داده شود.

به عنوان نمونه بايد ياد آوري شود كه وقتي سخن از تفكر انتقادي است، مراد داشتن موضع فكري تهي از هر ذهنيتي است كه ما را به تاويل و ژرفنگري نسبت به انگيزه، هدف، ميزان كارآيي، نقطه ضعفها و جهات ارزشي و مثبت قضيه مجبور كند، يعني در تفكر انتقادي ،‌عيب يابي و ارزشيابي هر دو مورد جست و جو قرار مي گيرند.

انسان مجهز به تفكر انتقادي همانند يك بازپرس قضايي در پي كشف حقيقت و به دست آوردن عيار درستي و نادرستي ادعا عمل مي كند و هيچ گونه (( پيش ذهنيت ))‌ را در خاطر ندارد. تفكر انتقادي نيز ماند همه مسائل داراي شيوه ها، روشها و راهها ي نتجه گيري است كه براي بهره وري بهتر و آسانتر بايد آموزش داده شوند.

2ـ تقويت بنيانهاي فرهنگ خودي

يكي ديگر از موضوعهاي مهمي كه بايد بدان پرداخت ،مساله قوي كردن بنيه فرهنگ اصيل ملي و كتبي خويش و غني كردن آن است كه يكي از راههاي آن:‌

(( روشنتر كردن ارزشهاي فرهنگ خودي به وسيله تحقيقات علمي، تاريخي و ارزش دادن و منزلت بخشيدن به آنها از طريق احترام گذاشتن به دارندگان آنها و در صدر نشاندن آنان در به كارگيريها، تفويض نقش ها و اعطا ي اختيارات است.))

جاي شگفتي بسيار از آن گروه از رجال و سياستمداران است كه در همه چيز و تمام مسائل، اصل را بر اشتغال و عدم برائت مي گذارند و همه چيز را در اصل ،مشكوك مي پندارند،اگر كه در مورد: روشهاي ارائه شده، آموزش ديدگان غرب،‌ پديده هاي فرهنگي، سيستمهاي مديريتي خرد و كلان و نمادهاي ارائه شده از غرب در مسائل گوناگون زندگي كمترين مشكوكيتي را به خود راه نداده، را ه را برهر گونه احتمالي مسدود نمايند و آرزويشان اين باشد كه بزودي كشور را به شكلي اداره نمايند كه مثلا جرمني ،فرانسه يا ... اداره ميكنند. و در اين تفكر ،ويژگيهاي فرهنگي متفاوت و گاه متضاد ملتها رادر نظر نگيرند و اصالتهاي ارزشي را در فرهنگ خود ي مورد توجه اصلي قرار ندهند!

3ـ نفي تهاجم پذيري

راهكار سوم، ((‌ نفي تهاجم پذيري )) است كه همچون سرطان خون در پيكر جامعه عمل ميكند، يعني زمينه پذيرش هر آفتي را از درون فراهم مي سازد. براي اطمينان از درستي عمل در اقدام عليه ((‌ تهاجم پذيري )) نخست بايد ارزشها را بررسي كرد و از آنها يك حدول ساخت و سپس گزينشها و تفويض مسؤوليتها را نيز در جدولي موازي قرار داد و متناسب با ميزان برخورداري از آن ارزشهاي اسلامي و خودي، اشخاص را مورد ارزيابي قرار داد تا نفس اين عمل به عنوان جاذبه اي قوي در گرايشهاي عمومي عمل نمايد و در نتيجه ،احساس تحقير از داشتن ارزشهايي چون :‌ باورها، اعتقادات ،آداب ،قوانين اجتماعي و خويها ي شريف انساني از نيروهاي ملي پاك شود، چه آن كه بدون اقدام به چنين امري هرگز نخواهيم توانست داعي دروني تهاجم يعني ((‌ تهاجم پذيري )) را از درون ملت خود بيرون كنيم و آشكار است كه تا روحيه تهاچم پذيري در فرهنگ ثانوي قومي وجود داشته باشد،انجام هرگونه اعما ل (( ضمادي ))‌ ثمره اي جز ((‌ لوث قشري )) نخواهد داشت.

بي گمان اگر اصول و پايه ها سست و ناتوان باشد،و مساله ارزشها و ضد ارزشها به شكلي ديگر ظاهر شده باشند، چنين فرهنگي در رويارويي و تقابل با فرهنگهاي ديگر ،اگر چه غير مهاجم باشند،مستحيل و نابود خواهد شد.

رنگ پذيري،مد پذيري و فرم يابي، تقليدهايي بي دليل...... همه از ويژگيهاي فرهنگهاي كم بنيه ،ضعيف و بيمار است،چنان كه همبستگي اخلاقي تمركز قوي كه لازمه برنايي ،توانايي و پويايي يك فرهنگ است و به عنوان محكمترين و نفوذ ناپذيرترين سد در برابر هجوم توهمات، پندارها ،فرهنگهاي كاذب و شبه فرهنگها و انديشه هاي مسموم بيگانه ،در چنين فرهنگي (‌فرهنگ ناتوان) كمرنگ وضعيف مي نمايد.

يكي از كارشناسان مسائل فرهنگي دراين باره مي نويسد:‌

(( .... وقتي گفته مي شود فرهنگ غرب حرف درستي است. من خود بيش از سي سال است كه با اين موضوع، جدال داشته ام، ولي قضيه دو سر دارد: فرهگ پراكني و فرهنگ پذيري .

غرب،‌فرهنگ مي پراكند، ما بايد كاري كنيم كه زمينه پذيرش آن را در جوانان خود از رشد باز داريم و تنها راهش آن است كه فرهنگ جذابتري به آنها نشان بدهيم . ))

4ـ خود شناسي فرهنگي

مساله ديگري كه براي ما در جلوگيري از نفوذ تهاجم فرهنگي نقش بنيادين دارد و در تعلايم والاي تمامي اديان الهي و دين مقدس اسلام آورده شده است، مساله خو د شناسي است.

خود شناسي كه به عنوان مقدمه اي براي خداشناسي در كلام اسلام مطرح شده است و در علم اخلاق نيز جايگاهي بلند دارد ،از بعد فرهنگي نيز داراي قدرت كاربرد عظيمي است.

(( توصيه سقراط كه گفت :‌خود را بشناس ،‌از ابتدا ي تولد فلسفه تا كنون همچنان اصيلترين توصيه در حوزه فلسفه و انسان شناسي است. آدمي اگر نداند كه خود كيست ،چگونه خود را از بيگانه تميز خواهد داد؟ زود است كه هويت ديگري را به جاي شخصيت خويش بگيرد و بيگانه را بر خود حاكم سازد؟‌ ))‌

5ـ شناخت فرهنگ دشمن

مهمترين موضوعي كه در سد كردن راه نفوذ فرهنگهاي مهاجم نقش موثري دارد، مساله شناخت كافي و درست از فرهنگهاي غربي است.

ممكن است ما اين كار را كرده باشيم، اما همواره به يكي از دو شكل زير انجام گرفته و به همين دليل،‌نتيجه مورد نظر را نداده است:‌

1. برخورد متعصبانه، به حدي كه آثار آن در سخنان ما آشكار بوده است و نزد خوانندگان به طور طبيعي ،حمل بر مغرض بودن ما شده و به اين دليل ،امكان پذير ش نيافته است.

2. از ديدگاه نقادان غربي، وارد شناخت فرهنگ آنان شده ايم.

بسياري از متفكرا ن غربي عليه وضعيتهاي موجود خود به انتقاد پرداخته اند، رمز ماندگار ي و مصونيت تمدن آنان همين است كه از مدتها پيش، با ديد نقادي به فرهنگ و موجوديت خود نگاه كرده اند. چنان كه به سود فرهنگ و تمدن اسلامي نيز گروهي ديگر از آنان مطالبي نوشته اند كه اين هر دو فقط بري خودشان كارآيي دارد، يعني نه انتقادشان بنيان برانداز است و نه ستايش آنان دلخوش كننده، زيرا انتقادشان توجه دادن مسؤولان امر، به نواقص كار براي بهتر كردن است و ممكن است بنا به سفارش، نقد نوشته باشند، چنان كه نظاير آن را ما نيز داريم و اصولا انتقاد يك عمل مثبت است نه منفي و به اين دليل داراي رويكردهاي مهم ايجابي است نه سلبي، گرچه در ظاهر چنان به نظر آيد كه نقاد، قصد جان داشته است.

از طرفي نقد هاي آنان از ديدگاه معيارهاي ارزشي خود آنان است و به اين دليل، ‌ممكن است از ديدگاه ارزشگذاري ما نقد نباشد يا ناقص باشد. به عنوان نمونه از زبان نقادان غربي از نظام آموزشي آمريكا انتقاد مي شود كه بهره رياضي دانش آموزان پايين است و معمولا نمرات رياضي آنها زير حد معمول است. اين مطلب در ظاهر خرده گيري است ،لكن با توجه به توسعه دانش كامپيوتر و فراواني نرخ توليد آن در آن سامان، اين انتقاد مقدمه اي برا ي نشان دادن عظمت تكنولوژي و ارتقاي سطح زيركي و هوشمندي آنان تلقي مي شود كه برا ي رسيدن به اهداف والا با برخورداري از چنين امكاناتي، وقتشان را در محاسبه ها با روشهاي ابتدايي صرف نمي كنند.

گاهي نيز انتقاد غربيان ازخودشان به معناي اعتراض بر انحراف جهتگيري سياسي در اهداف است،مانند مقاله رويارويي تمدنها كه در انتقاد برنظم نوين جهاني است و يا به معناي اعتراض بر كم بودن حجم اعمال و روشهاي خصمانه عليه گروههاي هدف در ديپلماسي عمومي آنان مي باشد،مانند انتقاد بر سياست هاي نظامي آمريكا در جنگ وييتنام و.......

اين مسلم است كه هيچ كاردي دسته خود را نمي برد و هيچ متفكر يا دانشمند غربي عليه هويت و عزت و اقتدار خويش كاري انجام نمي دهد.

بنا براين ،نبايد تنها از ديدگاه بك غربي به شناخت ضعفها و قوتها ي غرب پرداخت،زيرا اهداف، انگيزه ها و ثمره ها با آنچه مورد نظر ماست، تفاوت كلي دارند. وانگهي مسلما تهاجم و دفاع از هر مقوله اي كه باشد به نوعي جنگ است و اصولا براي كسي كه مي جنگد يا دفاع مي كند، پيش از هر اقدامي ،آنچه در پيروزي او نقشي اساسي دارد به دست آوردن اطلاعات از تمامي ابعاد هدف است،همچون :‌ دشمن كيست و كجاست ؟ چه خوي وخلقي دارد؟ تا چه ميزان از توانمنديها ي علمي و نظامي و نيرويي و امكاناتي برخوردار است؟ چه اهرمهايي را برا ي پيروزي خود انتخاب مي كند.؟‌پشتيبانانش چه كساني هستند؟‌مراكز عمده كمك دهنده او در عملياتها كجاست؟ سوابق او در جنگها و رويارويي هاي ديگر كدام است؟‌نقطه ضعف هاي جفرافيايي ،‌فرهنگي ،رواني او چيست و هزاران پرسش ديگر كه مستقيما و مستقلا بايد به و سيله خودمان به دست آيد و نه از راه متخصصان دشمن !

آيا ساده لوحانه نخواهد بود اگر جبهه اي اطلاعات مورد نيازش را بخواهد از جايي تامين كند كه جبهه متخاصم در اختيارش مي گذارد؟‌

ـ آيا تهاجم فرهنگي را كمتر از تهاجمات نظامي ارزيابي مي كنيم؟‌

ـ‌ آيا در مقابل يك تهاجم گسترده و همه جانبه فرهنگي ،راهي براي مقابله، جز بسيج كردن تمامي افراد ملت و تجهيز آنان وجود دارد‌؟

ـ‌آيا مهمترين وسيله دفاع كه به منزله سلاح انفرادي است ،تجهيز اطلاعاتي افراد نسبت به شگردها ،تاكتيكها، شناخت ماهيتي و نوع بينش و فرهنگ حاكم بر دشمن نيست؟‌

ـ‌ آيا بدون فراهم كردن آمادگي بر ضد تهاجم دشمن مي تون به مقابله نيروهاي خودي عليه دشمن اميدوار بود؟

زماني انسان از پذيرش چيزي خودداري مي كند و در مقابل آن عكس العمل نشان مي دهد كه نسبت به آن تنفر داشته باشد و آن يك امر تعبدي نيست! بايد انسان نسبت به عوامل وعناصري كه تنفر زايند و طبع را از پذيرش آن ناراحت مي كند تا حد قطع و يقين شناخت پيدا كند، تا خود بخود واپس زدن القائات مقابل، انجام پذيرد.

اين مساله در فيزيولوژي بدن نيز به همين گونه است و بدون وجود زمينه پذيرش، روزي هزاران بار ويروسها و ميكروبها در بدن وارد و خارج مي شوند و كمترين اثر سوئي بر جان نمي گذارند، ‌زيرا به هر نقطه اي كه پا بگذارند در آن جا نيسبت به ورود خود تنفر پيدا مي كنند و به اي دليل، خارج مي شوند، اما اگر مورد استقبال واقع شوند، آيا باز هم چنين خواهد بود؟‌

زمينه پذيرش يا تنفر، تنها در اثر نوع القائات اطلاعاتي حاصل شده در ذهن، ماندگار مي شوند و تبديل به ذهنيت مثبت يا منفي و عملي براي جذب يا دفع غير ارادي مي شوند و اين اطلاعات بايد درست ،سلام، كافي، معقول و منطقي باشند و توام با شواهد عيني مسجل كننده .

اگر نسل ما بداند كه علت اصل توجه غربيها به حيوانات و انس مفرط به آنها نياز شديد رواني آنان در اثر تنها شدن انسان غربي است ،هرگز اين گونه عمل را نشانه لطافت روح و شفافيت فرهنگ و ارتقاي سطح تمدن آنان نمي بينند. مگر نه اين است كه آنان در عين حال از كشتن انسانها پروايي ندارند و هيچ گونه احساس گناهي نمي كنند، زيرا روابط و مناسبات انساني در بيشتر كشورهاي غربي چنان از بين رفته است كه انسانها را تنها روابط ماشيني و اداري و شغلي به يكديگر پيوند مي دهد،نه عواطف و مناسبات انساني .

اگر اينان اندكي با غربيان معاشرت كرده ،از نزديك با زندگي و يا با جهان بيني آنان آشنا مي شدند ،هرگز به خود اجازه چنين تقليد و پيروي بي چون و چرايي را نمي دادند. آنان اگر مي دانستند كه بنيان خانواده در غرب، به سمت نابودي و از هم پاشيدگي حركت ميكند ،اگر مي دانستند كه ديگر كسي تن به ازدواج نمي دهد،اگر مي دانستند كه در جامعه غرب ،بيشتر مردم تنها زندگي مي كنند و برا ي شكستن سد تنهايي ،به حيوانان اهلي پناه مي برند، آن وقت به تقليد كوركورانه از غرب اقدام نمي كردند.

اشتباهي كه بعضي از ما تا كنون داشته اند، برابر گرفتن فرهنگ با تمدن بوده است و به اين دليل، بالا رفتن سطح تمدن را بر ارتقاي فرهگي آنان حمل كرده اند، در صورتي كه ممكن است كساني از نظر مظاهر تمدني و توليدات مادي به بالاترين درجه آن رسيده باشند، درحالي كه از نظر معيارهاي فرهنگي از هر حيواني ،درنده تر و بد خو تر باشند.آيا به چنين افرادي، با فرهنگ مي گوييم؟

نبودن هماهنگي بين تمدن و فرهنگ بايد براي نسل معاصر روشن شود واين كه بين تمدن و فرهنگ ارتباط وجوددارد،ولي چنان نيست كه لازمه داشتن سطح بالايي از تمدن ،داشتن سطح فرهنگي به همان ميزان باشد،اگرچه عكس آن متصور است،ولي در هر حال با تعاريفي كه از فرهنگ و تمدن دراين مقاله گذشت ،‌نقش هركدام در مجموعه اي كه از آن به عنوان فرهنگ و تمدن ياد مي كنند روشن شد (‌پوسته + مغز) و چنان كه مشاهده مي كنيم تمدني كه غرب از آن بهره مند است نشات گرفته از نسبيتهاي علوم تجربي است كه در بسياري از موارد هيچ گونه تناسب و علاقه ا ي با خلاق انساني ندارد و به عبارتي ديگر ،فرهنگشان را مجموعه مناسبتهاي مادي به دست آمده از كنشها و واكنشهاي تجربي در زندگي تشكيل مي دهد و با آنچه ما شرقيها بويژه مسلمانان آن را فرهنگ مي ناميم، مغايرت اصولي دارد.

البته وجود چنين فرهنگي درغرب ،دليل تاريخي دارد و به طور قطع از بي مايگي تعاليم ديني موروثي شان در گذشته و ظهور رنسانس در اروپا و بالتبع در امريكا بر ضد كليسا و تعاليم آن سرچشمه مي يابد كه در آن زمان با حمله به مذهب ،با آن به مخالفت شديد برخاستند و از آن زمان با حمله به مذهب ،‌با آن به مخالفت شديد برخاستند و از آن سرچشمه مي يابد كه در آن پس، فرهنگ علمي تجربي را به جاي فرهنگ سنتي مذهبي برگزيدند و علت اقدام به چنين كاري، استبداد كليسا و تحميل سليقه هاي شخصي به جاي معارف الهي بر مردم بود،چنان كه در كتابهاي تاريخ علوم اجتماعي به اين مساله اشاره شده است.

6. حاكميت قانون

مساله ديگري كه به عنوان عامل ارتقاي سطح فرهنگ عمومي و به پيروي از آن، احساس بي نيازي از فرهنگ غربي مطرح است ،تلاش ،پيگيري در برخورد جدي و مراقبت شديد به تخلفها ي اجتماعي ،انضباط اجتماعي ،نظم ،مقررات و قوانين جامعه است، تا آن گاه كه رعايت قانون و انضباط اجتماعي به صورت يك عادت درآمده به فرهگ ،‌مبدل گردد.

اگر چه در واقع ترويج و تحكيم و ثبات بخشيدن به چنين امري ،مشكل است، بويژه كه از عهد باستان و از دير باز براساس اعتقاداتي رفتار كرده اندكه ناخود آگاه مساله نقض قانون و عصيان عليه مقررات جامعه را آموزش داده است.

يك مطالعه ژرف و گسترده درمورد تاريخ حكومتها در ملل شرقي و اعتقاد راسخي كه به ((‌اسوه الهي )) بودن زمامداران خود داشته اند ،راز عقب ماندگي و نااستواري بر پايه قانون را روشن مي گرداند. با نگرشي بر اين مساله مي بينيم كه باور يادشده از دو سو به اين امر كمك مي كند:

1. اعتقاد تاريخي به اين كه يك شخص، زماني سلطان مي شود كه فره ايزدي بر شانه يا روي سرش بنشيند. در آن صورت، سلطان به عنوان نماينده يزدان تلقي مي شود و بر پايه چنين اعتقادي ،تمامي اعمال و رفتار و كردار سلاطين و كارگزاران آنان را به عنوان اراده يزدان دانسته، مقاومت در برابر سلطان زمان را فريبي از سوي اهريمن و عملي شيطاني تلقي مي كرده اند و همواره صبر و تحمل را بر هرگونه اقدام ديگري ترحيج مي داده اند. ( بجز موارد ي محدود كه دلايل خاص به همراه داشته است، ‌همچون قضيه ضحاك و كاوه ) و به عبارتي ديگر ،همواره مردم ،جريان حاكم را حق مي پنداشته اند و مخالفت با آن را همراهي با باطل. سلاطين نيز از چنين فرصتي در جهت گسترش دامنه فساد و فساد انگيزي و افسار گسيختگي خود بيشترين بهر ه جويي را مي نمودند.

پس از اسلام نيز بجز دورانهايي كوتاه ،سلاطين عصر با سوء‌ استفاده از چنين پندار كهني، خود را ضل الله (‌سايه خداوند در زمين ) شناسانده ،‌با استفاده از مساله (( اولو الامر ))، پيروي از خود را پيروي از خداوند مطرح ساخته يودند كه باز هم همان تاثير پيشين را در مردم داشته است و همواره عمل به اصل امر به معروف و نهي از منكر با شيوه رفتاري حاكمان در زمانهاي گوناگون ،‌برخورد داشته و به اين دليل، الگو پذيري نا مطلوبي در مردم ايجاد مي شده است كه سبب پديدار شدن شماري از ناهنجاريهايي بوده كه در اخلاق تاريخي مردم خود بخود به عنوان آموزشها و پرورشهاي انتقالي ،ثبت مي شده است، مانند:‌ تن به ستم دادن و تحمل بي چون و چراي آن و اعتقاد به اين كه : ((‌ هر كس داراي مكنتي است ،مورد توجه خداوند بوده و هر كه داراي محنتي است ،از بدي اوست ))،‌ ((‌دنيا بايد پر از ظلم و فساد شود، تا مصلح كل جهاني ظهور كند))، (( هر كه را لايق هر چه ديده اند ،داده اند ))، (( من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش )) و عناويني كه به بعضي از افراد طبقات اجتماعي ميداده اند، مانند : ((‌ از ما بهتران ))‌، ((‌ خدايگان ))، ‌و....

1. نقض قانون و مقررات اجتماعي از سوي حكومتهاي نو ظهور در طول تاريخ، مانع بزرگي در راه جاي گيري قانون در فرهنگ عمومي مردم بوده است. مقررات اجتماعي و قوانين حاكم موجود در جامعه ،اگر مورد تقديس و پذيرش قرار گرفته، به صورت اخلاق عمومي درجان جامعه رسوخ كند و به فرهنگ بدل شود،هيچ گونه طغيان و عصياني در جامعه رخ نمي دهد، ( زيرا حاكم و رعايا هر دو براساس قانون مشي مي كنند) و اگر حركتي نيز انجام پذيرد به صورت درخواست اصلاحات و از موضع انتقادي قانون خواهد بود. درحالي كه در تاريخ سلطنتها و حكومتها مي خوانيم كه همگي با شورش و عصيان روي كار آمده اند .

استواري هر نظام حكومتي جز با حاكميت قانون ميسر نيست و اگر قانون و مقررات اجتماعي ،موقعيت قابل تقديسي درجامعه نيايد ،هيچ تضميني براي فراهم شدن و دست يافتن به ارتقاي سطح فرهنگ عمومي نيست و بدون آن موقعيت نظام حكومتي نيز با مشكل روبروست.

7. پيشرفت صنعت كشور

هفتمين مساله ،صنعتي كردن كشور است. صنعتي شدن كشور سبب ايجاد مشاغل اصلي و درآمد بالا و پديد آمدن جو اعتماد به خود و بي نيازي نسبي از بيگانگان و در نتيجه ،تاثير پذيري تبليغات و توجيهات در زمينه مردم نسبت به مسائل فرهنگي مي شود.

ممكن است اين توهم پيش بيايد كه صنعتي شدن كشور سبب پديد آمدن قهري فرهنگي همانند فرهنگ غربي در كشور ما بشود، ليكن اگر پيش هنگام آن ،آموزشهاي لازم براي صنعتي شدن به مردم داده شود و برنامه ريزي به صورت مطالعه شده انجام گيرد، با وجود تعاليم اسلامي روح يگانگي، همدردي و برابري در پيكر جماعت دميده خواهد شد و با احساس يكدلي نسبت به يگديگر مي توانند همراه با اشتغالات صنعتي و غيره به صورت جمع هوشمند وزنده اي در صحنه بين المللي حضور يابند. البته چنان كه اشاره شد،پيامدهاي سوء صنعتي شدن درغرب، از فرهنگ ويژه آن ديار ريشه مي گيرد و با جامعه ما تمايز كلي دارد. در غرب كه نظام روابط انساني درهم ريخته و رو به اضمحلال است ،نه تنها در جو صنعتي و مدرن آن كه در اشتغالات كشاورزي،سنتي و كارگري ساده اش نيز ،وضع به همان گونه است. اگرچه در وضعيت تمدن كنوني به دليل لزوم دقت و تمركز فكري و تفكيك مسؤوليتها ،اين مساله پر رنگتر است،ولي دركليت خود،حاكميت چنان فرهنگي در تمامي شؤون اجتماعي آنان ملموس و محسوس است و تنها تحت تاثير تكنولوژي صنعتي نيست . بنابراين، در شرايط اجتماعي ديگر ،مي تواند فرهنگ ديگري بر چنان تمدن و صنعتي حكومت داشته باشد.

آفتي به نام عملزدگي

به غير از آنچه درباره وضعيت جوامع غربي گفته شد ،آنچه در آنجا سبب از هم گريزي شده گناه آن را گردن تكنولوژي صنعتي انداخته است، مساله اصالت ماده است. بر اين اساس، همه چيز فداي ماده مي شود و هر چيز زماني ارزش پيدا مي كند كه در جهت تقويت و تاييد ماده حركت كند. لكن در مكتبي كه به انسان، حق و ماوراي ماده اصالت مي دهد، چنين خط مش هايي در زندگي اجتماعي رخ نخواهد نمود، زيرا مسائل انساني و انسان ساز بر هر چيز ديگري مقدم خواهد بود.

به عنوان نمونه ،كاركردن در يك كارخانه برزگ توليدي با سه نوبت كاري در شبانه روز با نماز گزاردن كارگران پيش يا پس از هر نوبت كاري، منافات ندارد، چنان كه به تجربه ثابت شده است كه سواد آموزي شماري از آنان و پرداختن به مسائل اسلامي مانند شركت در برنامه هاي مذهبي تا كنون هيچ لطمه اي بر توليد نداشته است، اما به شرط آن كه اين برنا مه ها حساب شده و طبق برنامه تنظيم شده باشد. بنابراين، مهم آن است كه چه بينش و بنمايه اعتقادي و فرهنگي بر كار و كارگر و كارفرما حكومت مي كند و نيز از چه ميزان بهره هوشي در مديريت صنعتي بهره مندند.

آفت، عملزدگي كه در اثر دور شدن از معنويات پديد مي آيد ،بجز افكندن افراد انساني در گرداب خود پرستي و خود خواهي و ماده پرستي و دوري انسانها از يكديگر، در توليدات نيز تاثيرات سوئي از خود به جا مي گذارد و زيانها ي اجتماعي ديگري نيز با خود دارد كه نمونه هاي آن را در اخبار حوادث روزنامه ها هر روزه مرور مي كنيم،‌ولي چنين رويدادهايي تنها ناشي از نوع كار صنعتي نيست، زيرا اين گونه رخدادها در جوامع غير صنعتي نيز وجود دارد و چه بسا نيروهاي آموزشي و فرهنگي نيز كه كار آنها پرورش است ،دچار اين عارضه گردند.

در هر حال، صنعتي كردن كشور بويژه پرداختن به صنايع مادر ،احساس تحقير در برابر بيگانگان را از ميان مي برد و ملت را متكي به خود و ملل تحت سلطه ديگر را اميدوار و به ما متوجه مي گرداند و عزت و استقلال ملي را به بار مي نشاند و همراه با اين ثمرات ،موجبات پذيرش توجيهات و تبيين اهداف فرهنگي را فراهم مي سازد و كمترين ضايعه اي را ( چنان كه در غرب وجود دارد) با وجود فرهنگ متعالي و غني مكتبي و ملي كه ما آن را دارا هستيم به وجود نخواهد آورد.

گزيده سخن

چنان كه در فرهنگ اسلامي آمده است، و برخي از دانشمندان علوم اجتماعي نيز به آن اشاره كرده اند ،يك جامعه داراي اجزائي همچون اندام بشر است كه طبعا هرگونه تغيير و تحولي در آن ،پيرو اصول و قوانين ثابتي است.

وضعيت كنوني اي كه در آن به سر مي بريم نيز بيرون از اين واقعيت شناخته شده نبوده ،‌هرگونه ايجاد دگرگوني درآن به شناخت كافي و همه جانبه اي نياز دارد كه بايد به صورت كارشناسي پيگيري شود.

براي از بين بردن اثرهاي نامطلوبي كه تهاجم فرهنگي دشمن بر جامعه ما گذاشته و خواهد گذاشت بايد از روشها و شيو ه هاي گوناگون بهره گرفت، ليكن مهمترين اقدام ،همانا مد نظر داشتن چند راهبرد كلي است:

1. مجهز كردن عناصر انساني خود به تفكر انتقادي ،‌به منظور خنثي نمودن اثرهاي بد تبليغات رسانه اي و نيز جلوگيري از فساد هاي گوناگون و مصونيت دادن نسل حاضر نسبت به بد آموزيهاي تربيتي و همچنين تصحيح خطاهاي فرهنگي عمومي كه بانگرش به تفاوت آن با منفي نگري و داشتن ذهنيت منفي از مسائل، موجب استواري فرهنگ و پيشرفت برنامه ها مي گردد.

2. تقويت بنيه فرهنگ خودي به منظور بازيابي هويت ملي در راستاي بي نيازي از پذيرش فرهنگهاي وارداتي.

3. نفي تهاجم پذيري كه در راستاي خود اتكايي فرهنگي، موضوعيت مي يابد و داعي دروني تهاجم را از درون از بين مي برد.

4. خود شناسي فرهنگي در جهت مبارزه با از خود بيگانگي، ‌و به منظور استوار ساختن فرهنگ اصيل خودي، چه تشخيص خود از بيگانه در سايه خود شناسي ميسر است. همچنين كار الگو پردازي به منظور خلق جاذبه هاي ملي درجهت بي نيازي از نمونه هاي بيگانه در پي خود شناسي فراهم مي آيد .

5. شناخت كامل و صحيح از دشمن و برنامهاي فرهنگي وي سبب بيداري و آگاهي و تجهيز نيروهاي مدافع ملي است كه بايد در تدارك برنامه ها ي ضد تهاجمي مورد توجه قرار بگيرد.

6. حاكميت قانون تا حد تبديل به فرهنگ عمومي شدن آن، نكته ديگري است كه در بي نيازي از فرهنگ بيگانه، نقش اساسي دارد.

7. پيشرفت صنعت در كشور نيز اهميتي فوق العاده در خود اتكايي و غناي ملي و تضمين انضباط اجتماعي و درنهايت، قطع هرگونه وابستگي خواهد داشت كه با توجه به ماهيت جامعه اسلامي ،نتايج نامطلوبي نيز نخواهد داشت. پايان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 0:4  توسط شفیق عطایی  | 

بزرگترین دانشگاههای جهان

دانشگاه آريزونا آمريكا

http://www.asu.edu

 

دانشگاه استانفورد آمريكا

http://www.stanford.edu

دانشگاه اسيوط مصر

http://www.aun.eun.eg

دانشگاه آكسفورد

http://www.ox.ac.uk

دانشگاه انسرب فرانسه

http://www.enserb.u-bordeaux.fr

دانشگاه انگرز فرانسه

http://www.univ-angers.fr

دانشگاه اورلينز فرانسه

http://www.univ-orleans.fr

دانشگاه برلين آلمان

http://www.fu-berlin.de

دانشگاه بين المللي اسلامي مالزي

http://www.iiu.edu.my

دانشگاه تولوز فرانسه

http://www.univ-tlse1.fr/

دانشگاهHYPERLINK "http://www.scut.edu.cn/" صنعتي جنوب چين

http://www.scut.edu.cn

دانشگاه فرHYPERLINK "http://www.uni-freiburg.de/"ي‏ برگ آلمان

http://www.uni-freiburg.de

دانشگاه فلوريدا آمريكا

http://www.ufl.edu

دانشگاه كاتانيا ايتاليا

http://www.unict.it

دانشگاه كو اينز كانادا

http://www.queensu.ca

دانشگاه كويت

http://www.kuniv-edu.kw

دانشگاه كيل آلمان

http://www.uni-kiel.de

دانشگاه گنوا ايتاليا

http://www.unige.it

دانشگاه لوييس : ايتاليا

http://www.luiss.it

دانشگاه ليون فرانسه

http://www.ec-lyon.fr

دانشگاه ماساچوست آمريكا

http://web.mit.edu

دانشگاه مسينا ايتاليا

http://www.unime.it

دانشگاه مك گيل كانادا

http://www.mcgill.ca

دانشگاه HYPERLINK "http://www.umich.edu/"مي ‏ چيگان آمريكا

http://www.umich.edu

دانشگاه هاروارد آمريكا

http://www.harvard.edu

دانشگاه هيدلبرگ آلمان

http://www.uni-heidelberg.de

دانشگاه واشنگتن آمريكا

http://www.wsu.edu

دانشگاه ويكتوريا نيوزلند

http://www.vuw.ac.nz

دانشگاه‌هاي ايران

 

 

دانشگاه آبادان

http://www.put.ac.ir

دانشگاه آزاد اسلامي واحد شمال

http://www.iaunt.ac.ir

دانشگاه آزاد اسلامي واحد مركزي

http://www.iauctb.org

دانشگاه آزاد اسلامي

http://www.azad.ac.ir

دانشگاه اصفهان

http://www.ui.ac.ir

دانشگاه خواجه نصير طوسي

http://www.kntu.ac.ir

دانشگاه شهيد بهشتي

http://www.sbu.ac.ir

دانشگاه شيراز

http://www.shirazu.ac.ir

دانشگاه صنعتي اصفهان

http://www.iut.ac.ir

دانشگاه صنعتي شريف

http://www.sharif.ac.ir

دانشگاه علم وصنعت ايران

http://www.iust.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي اهوازHYPERLINK "http://www.aums.ac.ir/"‏

http://www.aums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.tums.ac.ir"تهران

http://www.tums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.sums.ac.ir"شيراز

http://www.sums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.kums.ac.ir"كرمانشاه

http://www.kums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.iums.ac.ir"ايران

http://www.iums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.zdmu.ac.ir"زاهدان

http://www.zdmu.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.zums.ac.ir"زنجان

http://www.zums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.gums.ac.ir"گيلان

http://www.gums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.hums.ac.ir"هرمزگان

http://www.hums.ac.ir

دانشگاه علوم پزشكي HYPERLINK "http://www.umsha.ac.ir"همدان

http://www.umsha.ac.ir

دانشگاه فردوسيHYPERLINK "http://www.um.ac.ir" مشهد

http://www.um.ac.ir

دانشگاه کاشان

http://www.kashanu.ac.ir

دانشگاه گيلان

http://www.gu.ac.ir

فهرست دانشگاههاHYPERLINK "http://www.mit.edu:8001/people/cdemello/geog.html"ي 88 كشور جهان و اينترنتي
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 0:1  توسط شفیق عطایی  | 

 


زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق


زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق


رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق


می توان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن


پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید


یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید


می توان در گریه ی ابر با خیال غنچه خوش بود


زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود


می توان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن


پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:59  توسط شفیق عطایی  | 

بیو گر افی شخصیت ها

احمدشاه مسعود فرزند دگروال دوست محمد (از افسران ارتش افغانستان در دوران سلطنت محمدظاهرشاه) در 11 سنبله سال 1332 هـ.ش برابر با 2 سپتامبر (1953) در دهكده جنگلك استان پنجشير ديده به جهان گشود. وي بدليل اين كه پدرش هر چند سالي محل کارش تغيير مي يافت و از ولايت به ولايت ديگري مؤظف مي گرديد، دوران کودکي و نوجواني را در مکاتب و مدارس بيرون از زادگاهش سپري کرد. امّا با بازگشت به كابل وارد ليسه ي استقلال(يکي از مدارس عالي كابل كه مضامين آن به زبان فرانسوي و غالباً توسط معلمين فرانسوي تدريس مي شد و بيشتر در اين ليسه افراد متمول و منسوب به طبقات بالاي جامعه و فرزندان افسران نظامي دولت راه مي يافتند) گرديد و صنف نهم را در اين ليسه به پايان رسانيد. مسعود تاصنف نهم ليسه از شاگردان ممتاز صنف خود بود و در مضمون رياضي چنان مهارت و لياقت کسب کرد که خود براي تدريس به شاگردان دوره ي ابتداييه کورس رياضي تشکيل داد و سالهاي بعد از محل اين کورس جهت پيشبرد فعاليت هاي سياسي استفاده نمود.

احمدشاه پس از فراغت از ليسه ي استقلال مصمم و علاقمند به تحصيلات عالي در دانشگاه نظامي شد، اما او در اين علاقه و تصميم با مخالفت خانواده، به خصوص پدرش روبروگرديد. اگر چه خانواده او را ترغيب کردند تا به جاي ورود به دانشگاه نظامي، علاقه و توجه خود را معطوف به رفتن فرانسه سازد، اما مسعود (در حالي كه آن زمان کشور فرانسه به فارغ تحصيلان ليسه ي استقلال بورس ادامه تحصيل مي داد و احمدشاه مسعود ازسوي ليسه ي مذکور يکي از کانديد هاي اين بورس تحصيلي بود) علاقه اي به رفتن به فرانسه نشان نداد و با شركت در امتحان کنکور در پايان سال 1349 مؤفق شد تا به انستيتوت پولتخنيک راه يابد. مسعود در حمل 1350 وارد پولتخنيک شد ولي به دلايل فعاليت سياسي مورد تعقيب دولت محمدداود قرار گرفت و بيشتر از دو سال نتوانست به تحصيلات خود در اين دانشكده ادامه دهد.

* فعاليت و مبارزه سياسي

احمدشاه مسعود در دوره ي ليسه با افکار و جريانات سياسي کشور آشنا شد. آن زمان (سالهاي دهه ي چهل هجري شمسي) محيط مکاتب و دانشگاه کابل پر از تب و تاب جريانات سياسي با انديشه و اعتقادات گوناگون بود. در آن سالها احزاب سياسي چپ با انديشه هاي کمونيستي در محيط آموزشي و تحصيلي، به ويژه در دانشگاه کابل بيشتر از همه حضور و جاذبه داشتند. اما مسعود كه در يک خانواده ي مسلمان و متدين تولد يافته بود، برخورد توهين آميز افراد و عناصر وابسته به جريانات چپ کمونيستي در برابر دين و اعتقادات ديني در محيط آموزشي بيش از بيش او را به سوي جريان اسلامي کشاند و در نخستين سال تحصيل در پولتخنيک کابل از طريق دوست و همكلاسي خود بنام صبور با آقاي انجنير حبيب الرحمن (از رهبران دانشجويي جريان اسلامي در دانشگاه کابل كه مسووليت جلب و جذب افسران ارتش را به اين جريان نيز به عهده داشت)، آشنا شد و شديداً تحت تأثير شخصيت حبيب الرحمن قرار گرفت. آنگونه که بعداً در سالهاي جهاد و مقاومت از حبيب الرحمن با احترام و نيکويي ياد مي کرد و او را انسان آگاه، مسلمان معتدل و وطندوست مي خواند. احمدشاه مسعود هرچند در دوسال نخست تحصيلش در پولتخنيک روابط بسيار نزديک با حبيب الرحمن داشت و در کنار او به فعاليت هاي سياسي مي پرداخت اما بعد از کودتاي سردار محمد داود در سرطان 1352 عميقاً وارد عرصه ي سياست و مبارزات سياسي گرديد و خود اقدام به جلب و جذب افسران ارتش به نهضت اسلامي کرد و او نيز در ليست افراد مورد تعقيب و دستگيري ازسوي دستگاه پوليس و امنيت حکومت محمّد داود قرار گرفت. بدنبال دستگيري انجنير حبيب الرحمن و جمعي از دوستانش توسط حکومت محمّد داود، اراده و عزم مسعود در دوام مبارزه تقويت شد و پس از اعدام انجنير حبيب الرحمن از سوي حکومت محمّد داود، در اواخر سال 1353 به صورت مخفيانه با راهنمايي و همکاري انجنير جان محمّد(ازفعالان نهضت اسلامي پناهنده در پشاور) به پاکستان رفت. گفتني است قبل از او تعدادي از رهبران و فعالان جريان اسلامي محيط دانشگاه به شمول برهان الدين رباني و گلبدين حکمتيار که مورد تعقيب حکومت داود خان قرارگرفته بودند نيز به پاکستان پناه بره بودند. در همين زمان دولت پاکستان که بر سرخط ديورند با محمّد داود روابط پرتشنج داشت اين پناهندگان سياسي جريان اسلامي را در پشاور اقامت داد. در ميان آنان گلبدين حکمتيار که بعد از دستگيري حبيب الرحمن وظيفه جلب و جذب و تنظيم افسران ارتش به جريان اسلامي را عهده دار شده بود بيش از بيش روابط نزديک با اسلام آباد به خصوص با ارتش وسازمان استخبارات آن (آي اس آي) برقرارکرد. حکمتيار در حالي به جاي حبيب الرحمن مسووليت کارهاي نظامي نهضت اسلامي را به دست گرفت که موصوف قبل از دستگيري اش از تندروي و خشونت حکمتيار در مبارزه و فعاليت نهضت اسلامي ناخشنود و نگران بود.

* اوّلين فرماندهي

در اواخر زمستان 1353 که احمد شاه مسعود به همراه تعدادي از اعضاي فعال نهضت اسلامي معروف به اخوانيها ( تعدادشان بيش از چهل نفر ذكر شده) جهت فراگيري تعليمات نظامي با هدف آمادگي براي انجام قيام مسلحانه در برخي ولايات و اطراف کشور در هماهنگي با کودتاي نظامي كه قرار بود در كابل صورت گيرد، به پاكستان سفر نمود. گلبدين حکمتيار که مسووليت امور نظامي نهضت اسلامي را به دوش داشت از موفقيت برنامه ي کودتا به همه اعضاي نهضت اطمينان داده بود. تدارک براي کودتا و قيام تا فصل تابستان اتخاذ شد و مسئوليت اعضاي نهضت در راستاي اين كودتا مشخص گرديد. از جمله احمدشاه مسعود به حيث فرمانده قيام در دره ي پنجشير tumbnail/masoud3.jpgتعيين گرديد و داکتر محمدعمر در ولايت بدخشان، جان محمد در ولايت کنرها، مولوي حبيب الرحمن در ولايت لغمان و عبدالخالق در ولايت پکتيا فرماندهي عمليات را عهده دار شدند. احمد شاه مسعود که بيشتر از همه در مورد قيام و کودتاي مذکور شک و ترديد داشت به تدابير و راه هايي انديشيد که در صورت ناکامي قيام مي بايد به آن متوسل مي شد. اساسي ترين انديشه و برنامه او در صورت ناکامي قيام و کودتاي نظامي، تداوم مبارزه بود. از اين رو قبل از ورود به پنجشير و آغاز قيام، انجنير محمد اسحاق(از ياران نزديك احمد شاه و رئيس راديو تلويزيون كنوني) و برادرش کفايت الله دوتن از همرزمان خود را که از مرکز ولسوالي پنجشير (رخه) بودند به پنجشير فرستاد تا تمام دره هاي جانبي اطراف رخه را ببينند و ساختمان اراضي آن را به دقت مطالعه نمايند. احمدشاه مسعود در سرطان 1354 وارد پنجشير شد و تعدادي از محصلين دانشگاه کابل و ساير مؤسسات عالي آموزشي عضو نهضت اسلامي را که قبلاً براي شرکت در قيام مسلحانه مشخص شده بودند را در اين منطقه مستقر كرد. مسعود در اين اولين فرماندهي قيام مسلحانه عليه دولت 21 سال داشت. او درشب اول اسد 1354 افراد تحت فرمان خود را براي تصرف ولسوالي سازماندهي کرد كه در چهار دسته تقسيم شدند. يکدسته براي قطع راه اصلي ورود به منطقه پنجشير، به داخل دره فرستاده شد و سه دسته ديگر براي تصرف مراکز اداري حکومت در رخه مرکز ولسوالي توظيف گرديدند. مسعود عمليات را در سحر گاه اول اسد پس از طلوع آفتاب آغاز کرد و به سرعت، بدون تلفات و خون ريزي مرکز ولسوالي را تصرف كرد. آنگاه به نشرات راديوي دولتي که از کابل پخش مي گرديد گوش فراداد تا خبر پيروزي کودتاچيان را بشنود (گلبدين حکمتيار پيش از قيام اسد گفته بود کودتا توسط جنرال عبدالکريم مستغني رييس ستاد مشترک ارتش دولت به راه مي افتد و قيام کنندگان در اطراف، پيروزي کودتا را از راديو مي شنوند) ولي چند ساعت بعد از تصرف مرکز ولسوالي به جاي شنيدن خبر کودتا از راديو، خبر ورود نيروهاي دولتي را به پنجشير شنيد. هنوز نيروهاي دولتي به محل ”رخه“ نرسيده بودند که مردم محل (باتوجه به اين كه از سوي دولت به آنها لقب پاكستاني داده بودند) عليه شورشيان قيام كردند و تلاش مسعود و يارانش براي قانع ساختن مردم که آنها را پاکستاني و تخريبکار مي خواندند بي نتيجه ماند. احمدشاه مسعود با ورود نيروهاي دولتي به پنجشير، فرمان عقب نشيني را به همرزمان خود صادر کرد. هر چند او با جمعي از يارانش به سختي موفق گرديد تا زنده و سلامت از اين قيام مسلحانه بيرون شوند، اما 12 تن از نيروهاي تحت امر وي در اين واقعه کشته و يا اسير نيروهاي دولت شدند. اين قيام نافرجام، نخستين تجربه ي نظامي و فرماندهي احمدشاه مسعود بود که در شکل گيري مبارزه و مقاومت آينده و مسير کار و عمل او اثرات عمده و تعيين کننده اي به جا گذاشت.

سرنوشت قيام در مناطق ديگر نيز ناگوارتر از قيام پنجشير بود. در لغمان مولوي حبيب الرحمن فرمانده به قتل رسيد. در بدخشان داکتر محمدعمر پس از مدتي بدون وقوع قيام اسير نيروهاي دولتي گرديد. در پکتيا فرمانده آن دست به قيامي نزد و در کنرها انجنير جان محمد بعد از يک جنگ کوتاه و عقب نشيني، دوباره به پاکستان گريخت.

* انتقاد مسعود از حكمتيار و انشعاب اعضاي نهضت

بدنبال نافرجام ماندن اين قيام (1354) كه ضربه اي سخت نيز به جريان اسلامي وارد شد، احمدشاه مسعود بعد از مدتي به پشاور برگشت و با انتقاد شديد از گلبدين حکمتيار، طرح کودتا و برنامه ي خشونتبار و نظامي حکمتيار در مبارزه عليه دولت محمّد داود را نادرست و غلط خواند و موصوف را عامل تلفات خونين نهضت اسلامي و سرکوبي اعضاي آن تلقي کرد. همچنين او حکمتيار را متهم ساخت که در کودتا عليه حکومت محمّد داود او(حكمتيار) بدون در نظر داشت زمينه و شرايط قيام به خواست و تمايل دولت پاکستان و استخبارات نظامي آن عمل نموده و خواستار برکناري حکمتيار از رهبري امور نظامي نهضت شد. با اوج گيري اختلاف و منازعه بين آنها، حكمتيار نيز متقابلاً فرماندهان نضهت را به جاسوسي براي محمّد داود متهم كرد و جان محمد را به عنوان اولين قرباني به اتهام جاسوس براي داود خان، در زندان آي اس آي به بندکشيد. احمد شاه مسعود خواستار ملاقات با جان محمد شد تا کذب ادعاي حکمتيار را به اثبات برساند. او به همراه انجنير محمدايوب (که بعداً در دوران جهاد عليه تجاوز شوروي رياست کميته ي نظامي جمعيت را به دوش داشت) ظاهراً براي شنيدن اعترافات جان محمد به دفتر آي اس آي برده شد. اما در آنجا با گلبدين حکمتيار روبرو گرديد که براي گرفتار كردن مسعود از قبل صحنه سازي کرده بود. مسعود که به سرعت توطئه در برابر خود را درک کرد با استفاده ازتفنگچه اي كه به همراه داشت با تهديد حکمتيار، از اتاق خارج شد. در حاليکه احمدشاه مسعود از توطئه ي دستگيري و قتل خود توسط حکمتيار نجات يافت، روزهاي بعد انجنير جان محمد در زندان به قتل رسيد. پس از آن احمدشاه مسعود بيشتر وقت خود را در مناطق مرزي و داخل افغانستان مي گذراند و رفت و آمدهاي او با احتياط كامل به پشاور صورت مي گرفت. اختلاف ميان پناهندگان نهضت اسلامي نيز به نقطه ي غير قابل بازگشت رسيد و آنها به دو دسته ي جداگانه؛ يعني 1- طرفداران حكمتيار: عناصر تند رو، احساساتي و افراطي (که فقط فکر کودتا و جنگ را عليه حکومت محمّد داود در سرداشتند) و 2- طرفداران احمدشاه مسعود وبرهان الدين رباني رهبر جمعيت اسلامي افغانستان (افراد معتدل و عملگرا که از مشي مبارزه ي آرام و مسالمت آميز و حتي مذاکره با حکومت محمّد داود جانبداري مي کردند) تقسيم شدند.

* دومين فرماندهي

اما کودتاي ثور 1357 و حاکميت حزب دمکراتيک خلق راه را به روي مبارزات مسالمت آميز بست و احمدشاه مسعود براي بار دوم در وادي پنجشير فرماندهي قيام مسلحانه را به دوش گرفت. مسعود در بهار 1358 (1979) با بيش از سي تن همفکران و همرزمانش که همه از اعضاي جريان اسلامي متعلق به جمعيت اسلامي بودند وارد پنجشير شد. او اين بار فرماندهي قيام و مقاومت مسلحانه را عليه رژيم کمونيستي حزب دمکراتيک خلق نه تنها در پنجشير بلکه در سراسر ولايت پروان ـ کاپيسا و ولايات شمال کشور به دوش داشت. مرحله ي جديد فرماندهي و آمريت در مبارزه و مقاومت مسلحانه ي مسعود با مرحله ي پيشين (سال 1354) متفاوت بود. در اين مرحله، مقاومت و مبارزه ي مسلحانه ي مسعود با حمايت و پشتيباني مردم همراه بود. بنا بر اين او بدون فوت وقت دست به کار شد و در اولين گام ده تن از همراهانش را به شمال هندوکش در ولسوالي اندراب جهت شروع مبارزه ي مسلحانه فرستاد و خود در پنجشير به صورت نيمه علني کار دعوت مردم را با مقاومت آغاز کرد. گام بعدي او جمع آوري افراد داوطلب و يا سرباز گيري براي عمليات نظامي جهت تصرف مراکز دولتي در وادي پنجشير بود. او در چند روز محدود، رخه مرکز ولسوالي و دو مرکز علاقه داري هاي حصه ي اول و دوم پنجشير را متصرف شد و سراسر وادي را از سلطه ي حکومت حزب دمکراتيک خلق بيرون کرد. سپس بزرگراه سالنگ که شمال کشور را به پايتخت و جنوب وصل مي نمود مسدود ساخت و در اين جنگ tumbnail/masoud.jpgبعد از شش هفته از ناحيه ي ران پاي زخم برداشت و نيرو هاي دولتي مؤفق به تصرف دوباره ي وادي پنجشير شدند. مسعود در اين نبرد نيز شکست خورد و با تعدادي کمي از همراهانش به پريان آخرين روستاي پنجشير به سوي ارتفاعات شمال وادي عقب نشيني كرد. پس مدّتي كوتا او با اراده ي قوي هر چند بادشواريهاي زيادي روبرو بود، مقاومت را دوباره آغاز کرد و به تشکيل دسته هاي منظم چريکي پرداخت. وي قبل از شروع مجدد عمليات به تعليم و تربيه ي نظامي و سياسي آنها مبادرت ورزيد و جنگ پارتيزاني و چريکي را به شيوه ي علمي گام به گام در کليه مراحل مبارزه و جهاد مسلحانه تعقيب کرد و به عنوان بنيانگذار جنگ پارتيزاني به گونه ي علمي در افغانستان معروف شد. بطوريكه در سالهاي تجاوز و اشغال توسط ارتش سرخ شوروي، فرمانده استثنايي و منحصر به فرد در جهاد و مبارزه ي مسلحانه ي افغانستان تبارز کرد و در اين سالها ميان مردم و مجاهدين به آمرصاحب معروف گرديد و در وادي پنجشير و بيرون از آن به ويژه در دو سوي هندوکش به رهبري دوست داشتني و با نفوذ مبدل شد.

* تاكتيك مسعود در جنگ

مسعود با آغاز دو باره ي جنگ بعد از شکست و جراحات خودش در تابستان 1358 که با تجاوز قواي شوروي در زمستان اين سال وارد مرحله ي جديد جهاد مسلحانه شد، کار را با انتخاب داوطلبانه ي افراد جوان و تعليمات نظامي آنها براي تداوم نبرد آغاز کرد. وي در ابتداي دوران جهاد، نيروهاي مجاهدين را به سه گروه نظامي ؛ 1 - قطعات محلي 2 ـ قطعات متحرک و 3- قطعات مرکزي تقسيم بندي کرد و هر سه قطعه را تحت تعليمات نظامي و سياسي ـ اعتقادي قرار داد. از طرفي يکي از توانايي ها و ابتکارات شگفت انگيز مسعود در رهبري و فرماندهي جهاد، بسيج همگاني در کنار جهاد و مبارزه ي مسلحانه بود. او به اقشار و طبقات مختلف اجتماعي زمينه ي کار و فعاليت مساعد مي کرد و آنها را در اداره ي محل و منطقه ي خود و کمک به جهاد سهيم مي ساخت. در همين راستا شوراهاي مختلفي چون شوراي علماء، شوراي ريش سفيدان، کميته هاي مختلف کاري در عرصه هاي گوناگون حيات اجتماعي تشکيل داد و در عقبه جبهه ي نبرد ارائه خدمات اجتماعي به مردم همچون اعمار و تأسيس مکاتب، کلينيک هاي صحي، جاده سازي و ترميم جاده ها و پل ها، انجام امور فرهنگي، اداره ي منطقه و تأمين امنيت را هرگز فراموش نکرد.

* تشكيل شوراي نظار

احمد شاه مسعود در دوره ي اشغال شوروي، طي ده حمله ي سنگين نيروهاي مشترک شوروي و حکومت حزب دمکراتيک خلق را در وادي پنجشير دفع کرد بطوريكه شوروي ها بعد از حمله ي ششم در سرطان 1361 به احمدشاه مسعود پيشنهاد مذاکره ي آتش بس کردند و مسعود پس از بررسي و مشورت هاي لازم با بزرگان، بدون اين كه نقشي براي حکومت حزب دمکراتيک خلق قايل شود، معاهده آتش بس را با جنرالان شوروي امضاء کرد که بر اساس آن آتش بس در سراسر وادي پنجشير و ولسوالي اندراب در شمال صورت گرفت و تا کمتر از دوسال ادامه يافت. مسعود در حاليکه به جنگ عليه قواي شوروي در مناطق بيرون از پنجشير و خارج از محدوده ي آتش بس ادامه مي داد، "شوراي نظار" را به مثابه ي يک تشکل واحد فراقومي و فراگروهي مجاهدين به وجود آورد تا جهاد مسلحانه و مقاومت ملي را در برابر اشغال شوروي به نتيجه و کمال مطلوب برساند. وي در اولين گام فرماندهان و مسوولان جمعيت اسلامي را در ولايات پروان، کاپيسا، کابل، بغلان، کندز، بدخشان و تخار را به تاريخ پانزدهم قوس 1362 در منطقه ي شرشر اشکمش ولايت تخار گردهم آورد و اساس تشکل نظامي ـ سياسي شوراي نظار را گذاشت. در اين اجلاس تأسيس و گسترش مناطق پايگاهي مورد تصويب قرار گرفت و پس از آن چهار پايگاه منظم عملياتي و نظامي را در ولسوالي هاي خوست و فرنگ بغلان، فرخار و اشکمش تخار و کشم بدخشان ايجاد کرد. با ايجاد اين پايگاه ها به کميت و کيفيت نيروهاي خود افزود و قواي شوروي را همچون وادي پنجشير در يک منطقه ي وسيع کوهستاني درگير جنگ ساخت. احمدشاه بعد از اولين اجلاس فرماندهان جهاد و تأسيس شوراي نظار به جلسات رسمي شوراي مذکور ادامه داد و مبناي کار و فعاليت خود را در تمام عرصه ها بر سيستم شورا و مشورت ميان فرماندهان و مسوولان بنا نهاد.

همچنين يکي از ابتکارات احمدشاه مسعود در دوران جهاد تخليه ي وادي پنجشير از مردم و عقب نشيني نيروهاي او درحمل 1363 قبل از هجوم هفتم قواي شوروي، از اين وادي بود. او با اين تدبير، هم مردم را از ضربات و تلفات سنگين و مهلک و هم نيروهاي خود را از سرکوبي و نابودي يورش هفتم قواي شوروي به پنجشير که با دقت و مهارت در مسکو طرح شده بود، نجات داد كه ترک داوطلبانه ي مردم از خانه و زادگاه شان ميزان نفوذ و محبوبيت مسعود را نزد مردم به نمايش گذاشت. حمله ي هفتم شوروي ها درحمل 1363 كه از جمله بزرگترين حملات قواي شوروي در پنجشير و همچنان از بزرگترين حملات آنها در طول اشغال به يکي از مناطق کشور محسوب مي شد و با يورش هزاران نيروي ارتش سرخ و قواي حکومت مورد حمايت شان در کابل بعد از بمباران ده ها فروند هواپيماي استراتژيکTU 16 از مراکز نظامي شوروي در آسياي ميانه صورت گرفت و به گونه اي برنامه ريزي گرديده بود که حتّي ارتش سرخ و کي جي بي نتوانستند از آن آگاه شوند با تغيير تاكتيك احمد شاه مسعود بي نتيجه ماند. هر چند قواي شوروي و حکومت حزب دمکراتيک خلق با اين حمله بعد از ويراني خانه هاي بدون ساکنانش که در نتيجه ي مين گذاري هاي مجاهدين تلفات زيادي را نيز متحمل شدند به برپايي قرارگاه ها و مراکز نظامي آنان در اين منطقه منجر شد ولي با بازگشت مجاهدين و شروع عمليات نظامي در تابستان همان سال به تدريج تا سالهاي ديگر آن مراکز نظامي به تصرف مجاهدين درآمد و در نتيجه مسعود با تصرف گارنيزيون فرخار در اسد 1365، گارنيزيون نهرين در عقرب 1365، گارنيزيون کلفگان در سرطان 1366 گارنيزيون کران و منجان در عقرب 1366 و گارنيزيون بورکه در قوس 1366 يک منطقه ي وسيع و به هم پيوسته ي کوهستاني را در شمال شرق به دست آورد. او با تسلط به اين مناطق ابتکار نظامي را از دشمن گرفت و براي وارد شدن به مرحله ي مهم تعرض استراتژيک در جنگ چريکي غرض تصرف شهرها، در جوزاي 1367 با برگزاري پنجمين اجلاس شوراي نظار در پايگاه فرخار، طرح ايجاد ارتش منظم را با گسترش و توسعه ي قطعات مرکزي متشکل از مجاهدين ولايات مختلف ريخت. امّا هنوز او گامهاي نخست را براي توسعه ي قطعات مرکزي بر نداشته بود که قواي شوروي افغانستان را ترک گفت.

بدنبال ترك نيروهاي ارتش سرخ از افغانستان زمينه براي ادامه مبارزه عليه رژيم كمونيست فراهم تر شد و مسعود پس از تصرف گارنيزيون هاي که قبلاً نام برده شد، شهر تالقان را از تصرف رژيم بيرون کرد و به اولين شهر در آغاز مرحله ي جديد ي که آن را "مرحله ي تعرض استراتژيک" مي خواند، دست يافت. امّا بعد از آن تلاش هاي حکمتيار و استخبارات نظامي پاکستان که به شدت از استقلاليت مسعود در طول دوران جهاد ناراض بودند جهت جلوگيري از فعاليت و برنامه هاي او بيشتر شد كه قتل سي تن از فرماندهان و مجاهدين ولايت تخار حين بازگشت از اجلاس شوراي نظار توسط سيد جمال وليد قوماندان حزب اسلامي حکمتيار در تابستان 1368 در تنگي فرخار تخار، را مي توان به عنوان اوّلين گام عمده اي در تضعيف مسعود و ناکامي برنامه هاي او از سوي حزب اسلامي ذكر كرد و گام بعدي با کودتاي ناکام مشترک حکمتيار و شهنوازتني وزيردفاع دولت نجيب الله در کابل برداشته شد، تا احمد شاه مسعود و همه نيروها و احزاب ديگر مجاهدين در برابر عمل انجام شده ي تصاحب قدرت قرار بگيرند.

* تأكيد مسعود بر هماهنگي مجاهدين براي ادامه قيام عليه رژيم خلق

احمدشاه مسعود در خزان سال 1369 به جلسه ي شوراي سراسري قوماندانان در شاه سليم پيوست و سپس به پاکستان سفر نمود تا نظريات خود را به گوش رهبران احزاب مجاهدين و مقامات پاکستاني نيز برساند. وي در يک اجلاس علني در مقر رياست دولت مؤقت به رهبري صبغت الله مجددي در شهر پشاور از رهبران احزاب مجاهدين و تفرقه ميان آنها انتقاد شديد به عمل آورد و ضرورت همآهنگي مجاهدين و ايجاد ارتش منظم را در تصرف شهرها و سقوط رژيم مورد تحليل و تاکيد قرار داد. او پس از چند روز گفتگو و مذاکره در پاکستان در قوس 1369 دوباره به داخل کشور برگشت و کار تعليمات نخستين قطعات ارتشي را که از ده هزار نفر تشکيل شده بود شدت بخشيد.

* پيشقدمي مسعود در سقوط حاکميت حزب دمکراتيک خلق

احمدشاه مسعود در حاليکه برنامه هاي خود را در ايجاد ارتش منظم و همآهنگي ميان نيروهاي مجاهدين در سالهاي بعد از خروج قواي شوروي دنبال مي کرد، موضوع تضعيف وسقوط رژيم را از داخل نيز از ياد نبرد. وي در زمستان 1370 عملاً در برانداختن حاکميت حزب دمکراتيک خلق با استفاده از زمينه ها وضعف ها ي داخلي حاکميت مذکور دست به کار شد. او درگام نخست از سرپيچي جنرال مومن قوماندان لواي سرحدي حيرتان در برابر فرمان رهبري حاکميت مبني بر تبديلي اش از حيرتان حمايت به عمل آورد و به تمام جنرالان و نظاميان دولتي که با او در ارتباط بودند هدايت داد تا براي سرنگوني رژيم آماده شوند. در گام بعدي خواست تا شهر مزار شريف را از تسلط رژيم بيرون کند. اما داکتر نجيب الله با اعزام جنرال نبي عظيمي قوماندان گارنيزيون کابل و معاون وزارت دفاع به مزار شريف در حوت اين سال تلاش کرد تا از سقوط شهر جلوگيري به عمل آورد. با ورود نيروهاي فرقه 53 به قومانداني جنرال عبد الرشيد دوستم از جوزجان و فارياب به شهر مذکور وضعيت در آن شهر تغيير يافت و احمدشاه مسعود غرض جلوگيري از جنگ و خونريزي، نيروهايش را به فرماندهي استاد عطا محمّد(استاندار كنوني بلخ) از پيشروي و تسلط به شهر مانع گرديد. سپس براي رسيدن به دروازه هاي کابل و سرنگوني حاکميت حزب دمکراتيک خلق (حزب وطن) تمام مراکز نظامي و اداري رژيم را به همکاري افسران و نظاميان رژيم در ولايت پروان ـ کاپيسا و شمال کابل به شمول فرودگاه نظامي بگرام در حمل 1371 متصرف شد و کابل را به تسليمي و پذيرش انتقال قدرت به مجاهدين فراخواند. در نتيجه ي اين وضع تضاد و تفرقه در داخل حزب حاکم در کابل تشديد شد و داکتر نجيب الله رهبرحزب و دولت در 26 حمل 1371 به دفتر سازمان ملل پناه برد. عبد الوکيل وزير خارجه ي دولت كمونيست نيز دو روز بعد با سفر به شهر چاريکار، در ملاقات و مذاکره با احمدشاه مسعود، پذيرش انتقال قدرت را از سوي رژيم به مجاهدين اعلان کرد. جنرال عبدالرشيد دوستم قوماندان فرقه 53 هم با عبدالعلي مزاري رهبرحزب وحدت اسلامي و جمعي از فرماندهان احزاب مجاهدين و جنرالان دولتي از مزارشريف نيز به پروان آمدند و از مسعود خواستند تا در مشارکت هم به تشکيل دولت و تسليمي قدرت از کابل بپردازند. آنها طرح تشکيل دولتي را ارائه کردند که در آن احمدشاه مسعود مقام رهبري و رياست دولت، عبدالعلي مزاري صدر اعظم حکومت و عبدالرشيد دوستم پست وزارت دفاع را به عهده داشته باشد. اما احمدشاه مسعود با رد طرح مذکور کار تشکيل دولت را به عهده ي رهبران احزاب مجاهدين گذاشت و از آنها خواست تا براي تسليم گيري قدرت از رژيم در حال سقوط، دولت خود را تشکيل بدهند. همچنان او تشکيل "شوراي جهادي" متشکل از فرماندهان مجاهدين و جنرالان مخالف رژيم را مطرح کرد که در صورت عدم تسليمي کابل و عدم پذيرش انتقال قدرت به مجاهدين به عمليات مشترک دست بزنند. مسعود با بسياري از رهبران احزاب جهادي در پشاور و فرماندهان عمده ي مجاهدين در ولايات جنوب و شرق کشور تماس گرفت و آنها را در جريان مذاکرات خود با مقامات دولت حاکم کابل و آمادگي کابل به تسليمي و انتقال قدرت به مجاهدين قرارداد. امّا در ميان رهبران احزاب و مجاهدين، گلبدين حکمتيار رهبرحزب اسلامي طرح تشکيل دولت مجاهدين و انتقال قدرت را از سوي رژيم حزب حاکم به اين دولت نپذيرفت و کابل را به حمله ي نظامي تهديد کرد. احمدشاه مسعود خواستار عدم ورود نيروهاي مختلف مسلح احزاب به داخل کابل بود و تأكيد داشت كه نظم و ثبات پايتخت برهم نخورد و زمينه براي انتقال قدرت به دولت مجاهدين مساعد باقي بماند. از طرفي يکي از اهداف و برنامه هاي او جلوگيري از فروپاشي ارتش و پوليس و نابودي وسايل و امکانات نظامي آن بود تا بعد از تشکيل و استقرار دولت مجاهدين از پرسونل مسلکي و امکانات آنها و نيروهاي مسلح احزاب مجاهدين يک ارتش و پوليس منظم ملي شکل بگيرد. بنا بر اين او در يک گفتگوي مفصل از طريق مخابره با حکمتيار به روز 28 حمل 1371 تلاش به عمل آورد که مذکور را ازحمله به کابل منصرف نمايد تا زمينه ي انتقال آرام و مسالمت آميز قدرت از ميان نرود و نظم اداره و مديريت دولتي در پايتخت متلاشي نشود، ولي گلبدين حکمتيار که در جنوب کابل به سر مي برد به اين گفتگو قانع نشد و همچنان کابل را به حمله ي قريب الوقوع تهديد کرد. احمدشاه مسعود پس از اين گفتگوي بي نتيجه با حکمتيار در صدد دفاع از کابل برآمد. او با استفاده از چرخبالهاي پايگاه هوايي بگرام هزاران تن از نيروهاي خود را به کابل اعزام کرد تا با ساير نيروهاي رژيم که آماده ي انتقال قدرت و پذيرش دولت مجاهدين بودند، مانع هجوم نيروهاي حزب اسلامي حکمتيار به شهرشوند و از شکستن کمربندهاي امنيتي شهر و فروپاشي نظم و ثبات پايتخت جلوگيري کنند. اما در حاليکه رهبران احزاب مجاهدين در پشاور روز چهارم ثور 1371 حکومت انتقالي خود را به رياست صبغت الله مجددي اعلان کردند، نيروهاي حزب اسلامي حکمتيار در فرداي آن روز در زد و بند پنهاني با بخشي از جناح خلق و پرچم به رهبري رازمحمد پکتين، محمّد اسلم وطنجار وزراي داخله و دفاع و جنرال محمدرفيع معاون رييس جمهور وارد حوزه هاي امنيتي شهر و نقاط مهم پايتخت شدند و در نتيجه ي اين وضع کمربند هاي امنيتي اطراف پايتخت شکست و دسته هاي مختلف مسلح احزاب و گروه هاي مجاهدين و غير مجاهدين وارد شهر شدند.

* تعيين مسعود به سمت وزارت دفاع دولت مجاهدين و دفاع از كابل

پس از تسليم حكومت به مجاهدين احمد شاه مسعود در اولين ابلاغيه ي حکومت انتقالي مجاهدين به سمت وزارت دفاع اين حکومت منسوب شد و مؤظف به دفاع از کابل و تأمين ثبات پايتخت گرديد. اما براي تأمين چنين امري در جنگ با گلبدين حکمتيار قرارگرفت. چون حکمتيار قبلاً آرامش و ثبات پايتخت را نخست با تهديد و سپس با هجوم نيروهاي خويش برهم زده بود. هرچند نيروهاي حکمتيار در اين جنگ که سحرگاه ششم ثور1371 به وقوع پيوست از شهرکابل بيرون رانده شدند و مراسم رسمي انتقال قدرت به حکومت مجاهدين به روز هشتم ثور در پايتخت تدوير يافت، اما احمدشاه مسعود در طول دوام دولت مجاهدين در کابل که چهار سال و پنج ماه را در برگرفت، در گير جنگ تحميلي و فرسايشي گرديد. بدنبال اين درگيريها احمدشاه مسعود به توصيه رهبران احزاب مجاهدين برکناري خود را از وزارت دفاع در دهم ثور 1372 به منظور استقرار صلح در جلال آباد پذيرفت. اما کنار رفتن او از وزارت دفاع نه تنها موجب قناعت گلبدين حکمتيار در پايان دادن به جنگ عليه کابل نگرديد، بلکه رهبر حزب اسلامي در 11 جدي همين سال و اين بار در کنار نيروهاي جنرال عبدالرشيد دوستم جنگ خونين و ويرانگري را در پايتخت به راه انداخت. در حاليکه حکمتيار در بيش از يک و نيم سال گذشته کابل را بلا وقفه به بهانه ي حضور نيروهاي دوستم به نام مليشه هاي گلم جم گلوله باران کرد و هزاران نفر را به کام مرگ کشاند. حکمتيار در اين جنگ خونين و در همآهنگي با نيروهاي دوستم نيز نتوانست به تصرف پايتخت و سقوط دولت دست يابد.

احمدشاه مسعود در طول سالهاي دفاع از کابل و دولت مجاهدين، بارها شديد ترين حملات نيروهاي مهاجم را دفع کرد و براي استقرار صلح از هر فرصتي نيز استفاده نمود. به همين منظور براي ختم جنگ و تأمين صلح از هر مصلح و ميانجي استقبال کرد و سخت ترين و غير منصفانه ترين تقاضاها و شرط ها را پذيرفت. لذا به رغم آنکه گلبدين حکمتيار در طول سه سال حاکميت مجاهدين کابل را پيوسته راکت باران کرد و براي تصرف پايتخت و تشکيل حاکميت انحصاري خود ده ها بار به کابل حمله آورد اما مسعود براي دستيابي به صلح هرچند با ناخشنودي و اکراه حضور او را در تابستان 1375 در کابل به عنوان صدر اعظم پذيرفت. حضوري که ديگر خيري براي صلح نداشت.

* استراتژي مسعود در برابر طالبان

احمدشاه مسعود همانگونه که در سه سال حاکميت مجاهدين به خاطر تحقق صلح و ثبات در افغانستان به هرصدايي در اين جهت لبيک گفت و با هر گامي در اين مسير همراه شد، از نخستين ادعا و فرياد طالبان در پايان دادن به جنگ و استقرار صلح نيز استقبال کرد. او حرکت طالبان را که با شعار صلح خواهي و تحقق امنيت از جنوب کشور و از قندهار سر برآورد مورد تشويق و حمايت قرارداد و در دسترسي به صلح به گونه ي شگفت آور و متهوارنه اي بدون سپاه و لشکر به پيشواز آنها در22 دلو 1373 به ميدان شهر رفت. اما طالبان که يک گروه جاهل و وابسته به بيگانه بودند و نه براي صلح بلکه براي ايجاد حاکميت جهل و بيداد و نابودي استقلال و هويت ملي افغانستان ماموريت داشتند راه جنگ را برگزيدند. احمدشاه مسعود که در سه سال گذشته براي دفاع از استقلال و حاکميت ملي کشورش در برابر حملات و جنگ هاي خونين حکمتيار عليه کابل و دولت مجاهدين و در مقابل دسايس و توطئه هاي گوناگون ايستاده بود، اين بار در برابر نيروي جهل و وحشت طالبي نيز ايستاد. مسعود هجده ماه و دوازه روز (از 21 حوت 1373 تا 5 ميزان 1375) tumbnail/masoud1.jpgنيروي طالبان را درپشت دروازه هاي پايتخت نگهداشت و در اين مدت سخت ترين و خونين ترين حملات آنها را در تصرف کابل دفع کرد. همچنين او چند بار براي جلوگيري از سقوط هرات و ولايات غربي کشور صدها تن نيروي خود را از مرکز به شيندند و هرات اعزام داشت و تا ميزان 1374 مانع سقوط آن مناطق به دست طالبان شد. طالبان بعد از تسلط بر هرات و ولايات غربي با دريافت امکانات هنگفت مالي، لوژستيکي و نظامي از سوي آي اس آي و ممالک عربي نفت خيز خليج فارس در مشارکت با صدها تن جنگجوي مدارس پاکستان و داوطلبان ديگر خارجي با تصرف ولايات شرقي در ميزان 1375 به کابل پايتخت کشور نيز دست يافتند. مسعود بعد از ترک پايتخت نيروهاي خود را داخل وادي پنجشير ساخت و با انفجار قسمتي از دره و جاده از ورود نيروهاي طالبان به پنجشير جلوگير كرد. دو هفته بعد مسعود در يک حمله ي سريع و ناگهاني، نيروهاي طالبان را از دهانه ي پنجشير و سالنگ تا دامنه هاي کوتل خيرخانه عقب راند و اولين بار ده ها نفر ازجنگجويان خارجي را که بيشترشان پاکستاني بودند به اسارت درآورد. او سپس در 19 ميزان 1375 با عبدالکريم خليلي رهبر حزب وحدت و جنرال عبدالرشيد دوستم در شهرک خنجان شمال سالنگ معاهده ي تشکيل ائتلاف نظامي "شوراي عالي دفاع از وطن" را امضاء کرد. و با اين اقدام تلاش جنرال نصيرالله بابر وزير داخله ي پاکستان و سران آي اس آي را در جلب حمايت و همکاري دوستم با طالبان ناکام ساخت.

درسالهاي 1376 و 1377 هجري خورشيدي دوبار لشکر وحشت طالب با سپاهيان اجير و داوطلب ويراني از بلاد عرب وعجم به شمال کشورسرازير شدند و به استثناي وادي پنجشير و برخي از دره ها و دامنه هاي شمال هندوکش و پامير سيطره ي وحشت و ترور را به همه ولايات کشور پهن نمودند. بسياري از رهبران و فرماندهاني که در اين مناطق قرارداشتند و از پايداري و مقاومت دم مي زدند، معرکه ي مبارزه و جنگ را ترک کرده به بيرون از کشور رفتند، اما احمد شاه مسعود در تمام اين حالات به تنهايي فرياد مقاومت سرداد و در راه دفاع از دين، آزادي و وطنش ثابت و استوار باقي ماند.

احمدشاه مسعود در سالهاي حاکميت طالبان و سلطه ي تروريزم چند بار به گونه ي شگفت آوري در ميزان 1375، جوزاي 1376 و اسد 1378 دره ها و تاکستانهاي شمالي را از اشغال نيروي مهاجم طالبان و تروريزم آزاد ساخت و هزاران نفر از نيروهاي زمين سوز و آدم کش آنها را که صدها پاکستاني و عرب در ميان شان قرارداشت سرکوب کرد و به اسارت درآورد. او در يازدهم قوس 1377(2 دسمبر1999) در پنجشير جلسه اي را متشکل از سيصد تن فرماندهان مناطق و اقوام مختلف افغانستان، رهبران گروه ها و احزاب مجاهدين براي ايجاد همآهنگي و اتخاذ استراتيژي واحد مبارزه و مقاومت عليه طالبان داير کرد و با برگزاري اين اجلاس، موفق به بازگرداندن رهبران و فرماندهان بيشتر و گسترش مقاومت و جنگ در ولايات مختلف شرقي، مرکزي و شمال غربي کشور شد.

سخت ترين و نابرابر ترين جنگ احمد شاه مسعود با نيروهاي طالبان در تابستان 1379 در تالقان به وقوع پيوست. اين جنگ با هجوم بيست هزار تن نيروي طالبان، تروريستان القاعده و نيروهاي پاکستاني همكاري اين گروه، براي تسخير تالقان و تصرف بدخشان و تمام مناطق عقبي در شمال و شمال شرق وادي پنجشير بيش از يکماه طول کشيد. در اين جنگ نيروهاي خارجي در ميان طالبان بيشتر از نيروي بومي طالب بود و در حاليکه هزاران نفر جنگجوي پاکستاني اين گروه را همراهي مي كرد، هزاران تن از تروريستان سازمان القاعده متشکل از کشورهاي عربي شمال افريقا، شرق ميانه، ممالک آسياي مرکزي، مناطق ماوراي قفقاز، سينکيانگ چين، کشمير، کشورهاي اسلامي جنوب شرق آسيا و حتي ايالات متحده ي امريکا و اروپاي غربي قوت اصلي رزمي اين لشکر را مي ساختند.

در طول سالهاي مقاومت و جنگ با طالبان و تروريزم نيز احمد شاه مسعود تلاشهايي را براي صلح و آرامش در كشور صورت داد و از هر فرصت و زماني براي مذاکره با طالبان نيز استفاده کرد تا آنها را از وابستگي به بيگانه وهمدستي با تروريزم و تداوم کشتار و جنگ به سوي صلح بکشاند. اما اين مذاکرات در اثر وابستگي طالبان به بيگانه و تروريزم بين المللي به نتيجه اي نرسيد. همچنين او در اين سالها سعي نمود تا جامعه ي بين المللي به خصوص ايالات متحده امريکا، اتحاديه اروپا و سازمان ملل متحد را متقاعد به اعمال فشار عليه پاکستان در قطع دخالت و تجاوز به افغانستان نمايد و آنها را از عواقب حاکميت طالبان و سلطه ي تروريزم بر منطقه و جهان آگاه سازد. او دراين سالها پيوسته با افراد و نمايندگان مختلف رسمي و غير رسمي مجامع جهاني چه در داخل افغانستان و چه درخارج از کشور به مذاکره و گفتگو پرداخت تا حقانيت مبارزه و مقاومت خود را به گوش آنها برساند و همکاري آنها را در استقرار صلح و ثبات در کشورش جلب نمايد. عمده ترين مذاکرات او در اين مورد با جامعه ي اروپايي در مقر پارلمان اروپا درشهر استراسبورگ فرانسه بود. احمدشاه مسعود در سيزدهم حمل 1380 به مقر پارلمان اروپا سفرکرد و در مذاکرات مختلف و جلسات متعدد با مقامات رسمي و غير رسمي جامعه اروپا اهداف و خواسته هاي خود را از مبارزه و مقاومت تشريح نمود. او در همين سفر در برابر پرسش خبرنگاران در پيامي خطاب به رييس جمهور آمريکا، گفت: "پيام من به آقاي بوش اين است که جنگ افغانستان و وجود پايگاه هاي تروريستي تنها به افغانستان محدود نمانده بلکه دير يازود اين خطرات گريبانگير امريکا و تعداد بيشتري از کشورها در منطقه و جهان خواهدشد"، پيامي که تا چهار ماه ديگر تحقق يافت.

* شهادت

احمدشاه مسعود در طول حيات مبارزه و مقاومت پيوسته در معرض از دست دادن جان و زندگي خويش قرارداشت. در اين مدت که دو نيم دهه ي عمرش را در برگرفت چند بار نقشه ها و برنامه هاي منظمي براي قتل او چيده شد. نخستين توطئه براي قتل او در سال 1354 از سوي گلبدين حکمتيار طراحي شد که قبلاً از آن سخن رفت. دومين تلاش براي قتل مسعود در تابستان 1358 زماني صورت گرفت که موصوف جبهه جنگ را در جبل السراج و دامنه هاي سالنگ جنوبي عليه حکومت تره کي و امين فرماندهي مي کرد. او در اين هنگام از عقب جبهه توسط عضو يکي از گروهاي مائويستي مورد اصابت گلوله قرارگرفت كه جان سالم بدر برد. تلاش ها و نقشه هاي بعدي در ترور و حذف فزيکي مسعود توسط قواي اشغالگر شوروي، کي جي بي، نيروهاي مسلح دولت حزب دمکراتيک خلق و سازمان جاسوسي آن "خاد" انجام يافت. "خاد" سازمان جاسوسي رژيم حزب دمکراتيک خلق با گماشتن جواسيس خود تلاش هاي ناکامي را براي ترور احمدشاه مسعود انجام داد. در چند بار جواسيس خاد با تفنگچه ي بي صدا مامور قتل مسعود شدند که قبل از اقدام دستگير گرديدند. باري يکي از اين افراد به اسم کامران که از سوي داکتر نجيب الله حين رياستش در اداره ي "خاد" به قتل احمدشاه مسعود گماشته شده بود، خود ماموريتش را افشاء کرد و تفنگچه ي بي صداي خاد را تسليم نمود. همچنين نقشه هاي ترور او با انفجاراتي که از راه دور کنترول مي شد به ويژه در دوران دولت مجاهدين در کابل بارها خنثي گرديد. وي درسال 1367 از توطئه اي که براي قتل او توسط صمد پاچا از سران مليشياي حکومت داکتر نجيب الله در خواجه غار ريخته شده بود جان سالم بدر برد. او همچنان در قوس 1371 از آتش کلاشينکوف يکي ازمليشه هاي جنرال عبدالرشيد دوستم در وزير اکبرخان کابل که مورد شناسايي قرارگرفت، نجات يافت و چرخبال حامل او در خزان 1373 در حالي از تعقيب و راکت باران هوا پيماهاي بم افگن و شکاري عبدالرشيد دوستم در ولسوالي نهرين سالم باقي ماند که دو فروند چرخبال همراه او توسط آتش جنگنده هاي دوستم نابود شدند. اما در تمام اين سالها و در تمام تلاش ها و نقشه هاي که براي قتل مسعود انجام يافت، طرح ترور و حذف فزيکي او با حمله انتحاري به ميان نيامد. تا آنکه سازمان تروريستي القاعده طرح ترور و حذف فزيکي احمدشاه مسعود را بعد از سقوط تالقان توسط سازمان تروريستي القاعده، طالبان وآي اس آي را دست اقدام گرفت. هر چند هنوز اطلاعات دقيقي وجود ندارد که طرح حمله انتحاري عليه احمد شاه مسعود خارج ازحلقه خاص طالبان، القاعده وآي اس آي به چه سازمان هاي اطلاعاتي و حلقه هاي جاسوسي ديگري بر مي گردد. اما اين طرح (حمله تروريستي) توسط دوتن از اعضاي القاعده عملي گرديد. در اين حمله انتحاري عبدالستار دهمن (که همسرش ملکه با ساير فاميل هاي اعضاي القاعده درحومه ي جلال آباد زندگي مي کرد) با پاسپورت بلژيکي به اسم محمد کريم توزاني و"السوير" کارگر ساختماني شهر برکسيل بلژيک به اسم محمد قاسم بقالي که هر دو تبعه مراکشي بودند به عنوان خبرنگار در اسد 1380 از طريق کابل وارد ولايت پروان شدند. آنها وقتي به کابل آمدند توسط نامه ي رسمي وزارت خارجه طالبان به وزارت دفاع طالبان معرفي شدند تا به همکاري آن وزارت جهت انجام امور خبرنگاري به ولايت پروان و کاپيسا بروند. پاسپورت آنها ويزاي يکساله ي "كثيرالورود" پاکستان را داشت که توسط خليل الرحمن سکرتر اول سفارت پاکستان درلندن صادر شده بود. هردوي شان نامه اي از "ياسرالتوفيق السري" مدير يک انجمن اسلامي به نام "المرصد الإعلامي الإسلامي" در لندن، عنواني عبدالرسول سياف رهبر اتحاد اسلامي داشتند. ياسر توفيق از اهالي مصر سالها قبل در کشورش به جرم توطئه ي ترور حسني مبارک رييس جمهور مصر متهم و به مرگ محکوم شده بود. اما قبل از دستگيري به انگلستان فرار کرد و درخواست پناهندگي داد و پس از پناهندگي پاسپورت انگليسي به دست آورد. علاوه بر آن ياسرتوفيق، از يك تبعه ديگر مصري به نام داکترهاني که در دوران جهاد عليه قواي شوروي با رهبر اتّحاد اسلامي شناخت و دوستي داشت در صحبت تيلفوني از او خواست تا با خبرنگاران مذکور همکاري نمايد. داکترهاني وانمود کرده بود که از بوسنيا گپ مي زند در حاليکه بعداً در بازجويي ها، شماره تيلفون او از قندهار رديابي شد. خبرنگاران جعلي بعد از روزها اقامت در شمالي، پنجشير و تخار که منتظر مصاحبه با احمدشاه مسعود بودند به روز هجدهم سنبله 1380 برابر با نهم سپتمبر 2001 براي مصاحبه در خواجه بهاءالدين ولايت تخار آماده شدند. در اين مصاحبه محمد کريم توزاني يا همان عبدالستاردهمن در نقش پرسشگر و"السوير" يا محمدقاسم بقالي در نقش فلمبردار ظاهر گرديدند. در نخستين لحظات مصاحبه، محمدقاسم بقالي فرد اصلي عمليات انتحاري که در مقابل احمدشاه مسعود قرارگرفت، بمبي راکه در کمرخود به جاي بطري هاي کامره جاسازي کرده بود منفجرساخت. آتش اصلي انفجار مسعود را نشانه گرفت و دقيقاً قلبش را. او در همان لحظات آغاز انفجار جان به جان آفرين تسليم کرد.

در اين حادثه علاوه بر مسعود محمد عاصم سهيل از کارمندان وزارت خارجه که در کنارش نشسته بود نيز جان داد. مسعود خليلي سفير افغانستان در دهلي که براي ترجمه مصاحبه حضور داشت به شدت مجروح گرديد و فهيم دشتي خبرنگار داخلي که در وسط اتاق مصروف عکس برداري بود جراحات خفيف برداشت. بدن محمدقاسم بقالي متلاشي گرديد و محمد کريم توزاني که بدون برداشتن جراحاتي در حال فرار بود توسط مجاهدان به قتل رسيد.

پيکر خونين احمدشاه مسعود به سرعت توسط محافظانش ذريعه چرخبال به فرخار تاجکستان انتقال يافت. جسدش را در سردخانه اي گذاشتند و پيکر او را هشت روز بعد به زادگاهش در وادي پنجشيرآوردند و به روز بيست و ششم سنبله 1380 در ميان اشک و اندوه واقعي مردم و همرزمانش در "سريچه"، تپه ي بلندي ميان رخه و بازارک که اکنون تپه ي سالار شهيدان نام گرفته است، به خاک سپردند.

«درباره احمد شاه نوشته اند كه در دوران ليسه وي سرتيم، تيم فوتبالي در کابل بود. در روزي تيم او با تيم فوتبال ديگري که داکتر نجيب الله آخرين رئيس دولت حزب دمکراتيک خلق در آن عضويت داشت به مسابقه پرداخت و در آن مسابقه ميان او و نجيب الله بر سرداوري مشاجرات لفظي به وقوع پيوست.

گفته مي شود او در تمام سرگرمي ها با همبازان و همسالان خويش برخورد و رفتار صميمانه داشت و با آنها هميشه به زبان نيکو سخن مي گفت. او تيم و گروه همباز خود را از ميان بچه هاي با ادب و داراي اخلاق خوب انتخاب مي کرد، چون او از همان آغاز اخلاقيات و فضايل اخلاقي را در زندگي بسيار جدي مي گرفت»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 23:54  توسط شفیق عطایی  |