زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

پنجشیریهای مقیم تهران

سفر به استرالیا

سال ۲۰۰۱ بود تقریبا شبیه همین روزا که اینتخابات در استرالیا نزدیک شده میرفت به قسمیکه بقیه خواطراتم را خوانده اید دولت وقت استرالیا که توسط حزب لیبرال اداره می شد کشتی مارا نگزاشت به استرالیا داخل شود و با شعار که اینها (مهاجرین ) تروریست هستند مردم استرالیا را ترساند و رای مردم را از ان خود کرد و در انتخابات سال ۲۰۰۱ پیروز شد و مارا که حدودا ۴۳۸ نفر بودیم به جزیره نورو برد و از یک سال تا پنج سال ما انجا زندانی بودیم

حالا تقریبا ۱۰ سال ازاین ماجرا می گزرد با حمله نیروهای ایتلاف به رهبری امریکا و سرنگونی حکومت فاشیستی طالب همه خوشبین بودند که در افغانستان امنیت تامین می شود و اکثر کشورها حتی سازمان ملل متحد UNHCR مهاجرین را تشویق به بازگشت به وطن شان میکردند

میبینم که با گزشت این همه سال و با انهمه خوشبینی های که کشورهای خارجی و سازمان ملل داشت افغانستان هنوز در بی ثباتی کامل به سر می برد. نمونه بارز این بی ثباتی حملات گسترده طالبان به مراکز شهرها از جمله شهر کابل است

در این که افغانستان در بی امنیتی کامل به سر می برد هیچ شکی نیست ولی انچه که این حقیر را وا داشت تا مطلبی را در این مورد نوشته کنم تصمیم دولت استرالیا در به تعویق انداختن پروسه مهاجرین افغانی است که اخیرا از افغانستان به استرالیا امده اند

در سال ۲۰۰۱ حزب کارگر استرالیا بی نهایت تلاش کرد تا کشتی ما یعنی کشتی تمپا به داخل استرالیا بیاید و لی دولت وقت استرالیا با پراپاگندایی که راه انداخته بود در صحنه سیاسی استرالیا خوب بازی کرد و ما اجازه نیافتیم داخل استرالیا شویم سوال اینجاست که چرا حزب کارگر که تا دیروز خواهان امدن مهاجرین بود یک شبه تصمیم خود را تغیر داد و اعلان کرد که وضعیت افغانستان و سریلانکا بهتر شده است و تا شش ماه مهاجرین افغانی پرونده های شان به تعویق می افتد در حالیکه ۳ روز قبل از به تصویب رسیدن قانون به تعویق انداختن پرونده های مهاجرین اقای کیوین راد در مصاحبه ای در جواب خبر نگار که پرسید در کرسمس ایلاند جا برای مهاجرین تازه وارد نمانده و اقای کیوین راد در جواب گفت که ما اطاق زیاد داریم WE HAVE MORE ROOMS .

فکر میکنم باز زمان به عقب بر میگرده و سال ۲۰۰۱ تکرار میشه چون در استرالیا در زمان انتخابات مسله مهاجرین به یک بحث داغ بین احزاب استرالیا تبدیل میشه و به نظر من تصمیم دولت کیوین راد همان تریک و یا حرفه باشد که ۱۰ سال پیش حزب لیبرال به رهبری جان هاوارد از ان استفاده کرد و انتخابات را برد. در اینکه امسال حزب کارگر برنده انتخابات شود احتمال اش خیلی ضعیف است چون بهران اقتصادی که دامنگیر اکثر کشورها شده است استرالیا را هم بی نصیب نگزاشته است و امار بی کاری امسال زیادتر شده است و همچنین ورود مهاجرین غیر قانونی به استرالیا به خودی خود زبان مخالفین را دراز تر کرده است و با متهم کردن دولت در اینکه مرزها را بر روی مهاجرین غیر قانونی باز گزاشته خودش مشکلات خواهد بود برای دولت فعلی استرالیا به رهبری کیوین راد

ولی انچه که بسیار ازار دهنده است این است که چرا بر واقعیت ها سرپوش میگزارند و حق و حقوق انسانها به سادگی پامال می شود استرالیا از جمله کشورهای است که معاهده ۱۹۵۱ ملل متحد را امظا کرده است و در قبال مهاجرین مسول می باشد وهمچنین استرالیا از جمله کشورهایی است که در حال حاظر برای تامین امنیت در چوکات ای اس اف در افغانستان خدمت می کند

مطمین نیستم تا چی حد تصمیم دولت استرالیا در قبال مهاجرین افغانی شدید است منتظر باشیم تا بعد از انتخابات ولی تجربه تلخی که من از بازداشتگاه استرالیا در جزیره نورو دارم میترسم ازینکه سرنوشت ما را دیگران هم تجربه کند

در ضمن خبر که امروز در وبسایت فارسی بی بی سی امده است بیانگر موج خشونت در افغانستان است . بخوانید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در Thu 20 May 2010ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط فریاد | 8 نظر

قسمت یازدهم

کمپنارو

امشب اولین شبی است که به جزیره نارو امدیم چادر یا خیمه که ما در زیر ان جا گرفتیم تا وقتی هوا روشن بود خوب بود همدیگر را میدیدم اما با تاریک شدن هوا از یک طرف و از طرف دیگر هجوم پشه ها و از طرفی هم گرمی هوا بسیار ازار دهنده بود آن شب به هر قسمیکه که بود از فرط خستگی خوابیدم و فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم صورت و دست بقیه بدنم و خصوصا صورتم ورم کرده بود از بس که پشه غذای خوب گیر کده بود

با روشن شدن هوا از خیمه بیرون امدم داخل محوطه کمپ ارام بود و همه جا سکوت یک چند نفری انطرفتر نشسته بودند و با هم گپ میزدند کمی انطرفتر حمام و دستشویی سیار درست کرده بودند چند نفری هم امده بودند سر و جانش را بشورند یکی از حمام ها خالی بود و رفتم داخل تا منم بعد از مدتها یک حمام حسابی بکنم لباسم را کشیدم و شستم و اب کش کردم و خودم هم حمام کردم با تنها خوشک که نیروی دریای استرالیا به ما داده بود خودم را پیچاندم و از حمام بیرون امدم و لباسم را روی سبزه ها انداختم و به خیمه برگشتم

بچه ها یکی یکی از خواب بیدار می شدند و به همدیگر صبح به خیر می گفتند به دوستم احمد صبح به خیر گفتم و او تازه از خواب بیدار شده بود و مثل که دیشب درست نخوابیده بود چشمانش سرخ بود و صورتش هم معلوم بود پشه نیش زده است و مثل من ورم کرده بود بریش گفتم تا فرصت هست برو حمام تا اب تمام نشده چون یک تانک اب برای همه کافی نبود احمد رفت حمام و منم رفتم بیرون نشستم سگرتی اتش زدم تا احمد بر گردد و صبحانه خوردن بیرویم

کمپ در قسمت بالایی این جزیره ساخته شده بود و محوطه کمپ به اندازه کمتر از یک زمین فوتبال بود که لانگ هوز ها در اطرافش ساخته می شد و یگ گروه از نجار ها که معلوم بود از استرالیا امده بودند روی این لانگ هوز ها کار میکردlong house در قسمت های قبلی نوشته بودم که کشتی منورا برای چند روز روی اب می چرخید و به ما هم علت را نمی گفت که چرا بی هدف روی اب میچرخد علتش حالا معلوم شد دولت استرالیا بعد از اینکه مارا از جزیره کرسمس حرکت داده بودن همزمان چندین خانه سیار را هم از استرالیا به نارو توسط کشتی های باری فرستاده بوده ولی از بسکه سرنوشت قسمی دیگری برای ما رقم خورده بوده و ما را باید بشتر شکنجه میکردند خیلی زود تصمیم دولت استرالیا عوض میشود و تصمیم گرفته می شود که به جای خانه های سیار مهاجرین باید در یک جای بد بدور از اب و برق و سایل رهایشی جا داده شود این بود که کارگر از استرالیا فرستاده بود و روی خاک ها برای ما خیمه زده بود و لانگ هوز درست میکردند یکی چند ماه بعد یک روز وقتی نوبت بیرون رفتن من رسید یک از کارمندای IOM به ما خانه های سیار را نشان داد و ګفت که اول قرار بود شما را داخل این خانه ها دهند ولی خیلی زود نظر دولت استرالیا عوض شد

احمد از حمام امد و رفتیم صبحانه خوردن یک ماه شده بود غذا درست به ما نداده بودند ولی امروز صبج همه چیز روی میز دیده می شد در طول این یک ماه که به ما غذا نداده بودند بچه خیلی ګرسنه بودند امروز صبح حسابی تا توانستند خوردند ماموران حفاظتی و اش‍پز همه و همه کمره های عکاسی خود را بدست ګرفته بودند و عکس میګرفتند و در ضمن حیرت کرده بودند که چرا اینها اینقدر پور خور هستند اما غافل از اینکه نیروی دریایی استرالیا یک ماه به ما غذا نداده بودند

+ نوشته شده در Tue 18 Aug 2009ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط فریاد | 7 نظر

مردن به خاطر زندگی

مردن به خاطر زندگی


ادامه مطلب

+ نوشته شده در Thu 7 May 2009ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط فریاد | 2 نظر

قسمت دهم

بعد از ۲۱ روز که از جزیره کرسمس حرکت کرده بودیم به جزیره نورو رسیدیم کشتی نظامی منورا کمی دور تر از جزیره به روی آب لنگر انداخته بود و گاهی هم به خاطر که انجین نمک نگیرد در حرکت بود.

جزیره نارو اولین جزیره مستقل دنیاست که توسط نظام جمهوری اداره می شود و انتخابات ازاد بر گزار می شود یازده هزار نفر نفوس دارد و درامد شان در سابق فاسفید بوده که برای فعلا هیج چیزی نمانده و در گزشته به خاطر معدن فاسفید سرمایه دار ترین جزیره اقیانوس ارام بوده است و لی اکنون فقیر ترین جزیره است قراریکه در موزیم این جزیره من دیدم این جزیره از نگا سوق الجیشی بسیار با اهمیت بوده که در طول جنگ های اول و دوم جهانی توسط المان و امپراتوری جاپان اشغال میشود و بعد ها استرالیا این جزیره را تصاحب میکند و هر جی که فاسفید داشته بوده برده شده است که حالا به جز سنک هیچ چیزی دیکه نمانده است مردم این جزیره ماهی گیری میکند البته نه به قسمیکه که صادرات داشته باشند

مهاجرین به چند گروه تقسیم بندی شد و هر گروه باید در روز مشخص کشتی را ترک می گفت من جز گروه سوم بودم که در روز سوم از کشتی بیرون امدم

روز سوم نوبت من رسید و باید کشتی منورا ترک میگفتم و به جزیره می رفتم ساعت یک بعد از ظهر بود که نوبت من رسید قراریکه قبلا گفته بودند هر کسی باید تخت خواب سیار عکسری خود را نیز همرای خود جمع کرده به جزیزه بی برد منم تخت خوابم را جمع کردم و جاکت نجاتم را بستم و به دهانه کشتی جای که قایق نظامی نیروی دریایی استرالیا منتظر ما بود رفتم دروازه عقب کشتی به قسمی روی اب قرار گرفته بود که می شد گقت یک پل کوچک است و ازین پل به قایق میرفتیم پایم درست به زمین گیر نمکرد و دو نفر از عساکر نظامی مارا کمک کرد و به قایق رساند

قایق حرکت کرد و مارا اندکی پس از سوار شدن به جزیره رساند و در جزیره پیاده شدیم گروپ ده نفری که پیشتر از ما رسیده بودند توسط خبر نگاران محاصره شده بودند و با رسیدن گروپ ما دوربین ها به طرف ما نشانه رفت و عکاس ها و خبر نگار ها به ما نزدیک شدند

مردم نورو و جمعیت که اینجا جمع شده بودند همه و همه به ما نگاه میکردند از بین جمعیت عبور کردیم و مارا به سمت هدایت میکرد که یک مینی بوس منتظر ما بود تا مارا به کمپ انتقال دهد داخل مینی بوس شدیم و هوا خیلی گرم بود

موتر ما حرکت کرد و از یک جاده باریک و کمی کج و پیچ مارا به سمت کمپ میبرد تقریبا جزیره را نصفه دور زده به کمپ رسیدیم کمپ هنوز ساخته نشده بود و نجار ها کار میکرد چند تا خیمه یا چادر زده بودند و ما باید داخل همین چادر ها زندگی میکردیم موتر ما نزدیک یک خیمه کلان توقف کرد و ما از موتر پیاده شدیم

به زیر یک خیمه کلان رفتیم انجا همه جمع بودند نماینده های از بخش های ملل متحد در قسمت پناهنده گان نماینده دولت استرالیا و نماینده دولت نورو و پولیس استرالیا و نورو که هر کدام شان به صورت جدا گانه صحبت های خود را شروع کردند که از جمله نمایند ملل متحد در بخش پناهنده گانUNHCR / یو ان هیچ سی ارIOM/ و ای او ام/ این دو نهاد برای ما توضیحات دادند که یو ان هیچ سی ار مسول مصاحبه ما بود و ای او ام مسول تهیه جا و مسکن برای ما در اینجا نماینده استرالیا مثل یک ناظر بود و دولت نورو هم از خاطر فقر و پول که استرالیا از خاطر ما مهاجرین وعده شده بود خدای خود را شکر میکرد که ما در این جزیره امدیم

خلاصه سخنرانی ها تمام شد و نتیجه این شد که تا سه ماه اینده از همه به صورت فردی مصاحبه گرفته می شود و هر کسی ادعای پناهنده گی خودش را ثابت کرد ملل متحد برایش در یکی از کشور های مهاجر پزیر جای پیدا میکند و تا سه ما همه ازین جزیره میرند. در ضمن نماینده دولت استرالیا به ما گفت که هیچ کدام شما به استرالیا نخواهی رفت

گفتنی ها تمام شد و یکی از کار کنانIOMای اوام مارا تقسیمات کرد و جای من در بلاک شش بود و انجا رفتم و در یک گوشه خالی ما چند نفری که تازه رسیده بودیم جا گرفیتم و تخت خواب سیارم را به زمین پهن کردم و رویش دراز کشیدم و به اینده نا معلومم چشم به سقف خیمه دوخته و از فرط خستگی و نگرانی دراز کشیدم و به آینده که معلوم نبود چی می شود فکر میکردم

+ نوشته شده در Sun 12 Apr 2009ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط فریاد | 4 نظر

قسمت نهم

دوهفته می شد جزیره کرسمس را ترک کرده بودم منورا مارا به سمت اقیانوس ارام می برد که از جزایر اندونیزیا از جاکارتا و سرابیا و بالی و جزایر فلوریس تا به اخرین جزیره اندونیزیا که هم مرز با تیمور شرقی است ګزشته بودیم و به داروین شهر مرزی استرالیا با اندونیزیا رسیده بودیم

کشتی ما این روزا بی هدف روی اب می چرخید و ما هم از همه چیز بی خبر داخل کشتی بودیم روزانه یک ساعت که بیرون هوا خوری میرفتیم ګاهی کدام تا جزیره را به اطراف میدیدیم و ګاهی هم به جز اب نیلګون دریا هیج جیزی دیده نمی شد

نرسیده به داروین یک جزیره است خیلی کوچک و خالی از سکنه به نام آش موریف اکثر مهاجرین که از اندونیزیا به استرالیا از راه دریا میامدند و با طی هفت تا ده شبانه روز یا بعضی وقتها که اب خراب بودن بین یک ماه با بسیار حالت بد به این جزیره رسیده بوده که بعدا با کمک دولت استرالیا به داخل استرالیا انتقال داده شده بوده

ماه سیپتامبر است و تاریخ دقیقش یادم نیست امروز یکی از راهروهای کشتی به روی ما بسته شد و ما هیچ وقت نتانسیتم از دست شویی و یاحمام او بخش استفاده کنیم و فقط اجازه داشیتم از یک قسمت استفاده کنیم در ای قمست از لحاظ دستشویی و حمام بسیار مشکل شد به قسمیکه بعضی وقتها صف دستشوی از صف غذا دراز و طولانی تر می شد

جالب اینکه کسی را دیدم به نام داکتر یاد می شد که حالا در نیوزیلند است ای بنده خدا صبح بود و من در صف دستشوی بودم که ای از خواب ببیدار شد و به صف نګا کرد که خیلی صف طولانی است و یک طرفند عجیبی را به خرچ داد!! بچه اش کنارش خواب بود و اورا بیدارش کرد و از دستش کرفت برد دستشویی خیلی خنده دار بود. ولی خوب در جمع ما یا به رسم ما افغانی زنها و بچه ها همیشه حق اولویت را دارند و زنها همیشه اول برای غذا میرفتند و هم چنین چیز های دیکر

قراریکه در قسمت قبلی هم نوشتم غذای ما چندان درست نبود و یک قسمی بود که نه زنده شویم و نه بیمریم ولی خوب شرایط پیش امده بود و باید تحمل میکردیم از هیچ چیز خبر نداشتیم و نمیدانستیم در دنیای اطراف ما چی میګزرد

نزدیک به سه هفته می شد که روی اب بودیم در یکی ازین روزا مارا نګزاشتند بیرون بیرویم و دلیلش را هم پرواز هلیکوپرها عنوان کردند و از فردایش قسمی که معلوم می شد کشتی ما به یک مسیری روان است و راه میرود ان روز من خیلی حالم بد شده بود سرم ګاه ګاهی درد میکرد و لی امروز بی حد درد ګرفته بود تب داشتم حالم خیلی بد شده بود دست و پا میزدم احساس میکردم مغز سرم بیرون میریزد به یکی از بچه ها که اسمش رحیمی بود ګفتم داکتر را خبر کو که من حالم خیلی بد است داکتر امد و مرا معاینه کرد و از من خون ګرفت و یکی دو ساعت ګزشت که داکتر با لب خنده امد و به من ګفت که دیکه زنده شدی!! منکه از خود بی خبر به حرف داکتر تعجب کرده بودم و به دردم می پیچیدم و ګفتم مګه قرار بود من بیمیرم ګفت که اره ولی دیکه نمیمری

ګرچند که خیلی درد داشتم ولی حرف داکتر درد را کمی از من دور کرد و دوای که داکتر با خود اورده بود به من داد و من خوردم و لحظ ای پهلویم نشست و به من ګفت که شما به مرض مالاریا مبتلا شده بودین ممکن زمانیکه در اندونیزیا بودید یا جای دیکه ولی از امروز به بعد دیکه خوب خوب میشی چون استرالیا پشه مالاریا ندارد از داکتر تشکر کردم وکاغذ به من داد که زمان و وقت دوای مرا مشخص میکرد و از پیشم رفت وګفت در جزیره نورو که رسیدی بازم دوا از استرالیا برایت میاریم.

دوای خودم را روزانه میخوردم و از شدت درد و تب از هیچ چیز خبر نداشتم تا اینکه یک روز چند نفر با لباس های غیر معمول به جمع ما امدند و خود را نماینده ملل متحد معرفی کردند و به ما ګفتند ما امدیم به شما کمک کنیم و برای شما اب غذا و جای در جزیره نارو تهیه میکنیم و در ضمن یک خبر خوش داریم برای خوانواده های که در بین شما است دولت نیوزیلند همه خوانواده ها را به شمول اطفال قبول کرده و به نیوزیلند میبرد متباقی به جزیره پیاده میشین و یو ات هیج سی ار از شما مصاحبه میګیره

در ضمن ملل متحد یک پیشنهاد هم با خود اورده بود البته فکر کنم که از طرف دولت استرالیا بود کی میګفت اګر شما بیخواهید به افغانستان بر ګردید دولت استراایا یک مقدار پول به شما کمک میکند و ای اوام ملل متحد کارای شما را جور میکند که این پیشنهاد با قاطعیت از طرف همه رد شد

ترجمان که خود را خانم کریمه معرفی میکرد و ترجمان دیکر به نام سید که هر دو از استرالیا امده بودند به خوانواده ها ګفتند که یکی یکی بیاید ثبت نام کنید تا زمینه رفتن شما به نیوزیلند فراهم شود و به بقیه ګفتند که از امروز کشتی به جزیر نورو پهلو میګیرد و کار انتقال شما توسط نیروی دریای استرالیا با کمک مردم محل و پولیس نورو و ملل متحد انجام می شود که شما به چند قسمت در جزیره میرید و کار انتقال شما سه یا چهار روز انجام خواهد ګرفت.

+ نوشته شده در Sun 15 Feb 2009ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط فریاد | یک نظر

قسمت هشتم

قسمت هشتم خاطرات مرا میخوانید

ممکن است بعضی از خوانندگان وبلاگ در این مدت که نبودم و نتوانستم بقیه خاطراتم را با آنها قسمت کنم دیگر به وبلاگم سر نزده باشند از همه عذر میخواهم چون سال ۲۰۰۸ بسیار گرفتاری زیاد بود و نمی شد وبلاگم را بروز کنم.

قراریکه خواندید دولت استرالیا به ما اجازه نداد داخل خاک استرالیا شویم و مارا طبق توافق که با ملل متحد شده بود وتوافق که با دولت نورو شده بود مارا از کشتی تمپا به کشتی منورا انتقال دادند.

کشتی منورا یک کشتی نظامی بود با دوتا هلیکوپتر و تجهیزات نظامی دیگر. سربازان استرالیا از ما با یگ بوتل(شیشه یا بطری) آب پذیرایی کردند و یک گروه ازین سربازان که بر روی شانه های شان آرم صلیب سرخ بودند در جمع ما آمدند و شروع کردند به معاینه. همه را یک به یک معاینه کرد و در ضمن هر کسی را یک شماره داد و همه شماره دار شدند و از روی شماره شناسایی می شد، بعد ازاتمام این کارها مارا از عرشه کشتی به سوی طبقه پایین کشتی راهنمایی کردند که بعد از طی کردن راهرو های دراز و طویل به طبقه پایین کشتی به یک سالن خیلی دراز رسیدیم.

در آنجا تخت های عسکری قبلاً جا به جا شده بود و هر کسی روی تختی دراز کشیدند. این سالن مثل یک تونل معلوم می شد که نصفش کمتر برای ما جا درست کرده بودند و نصف دیگرش پرده کشیده بود و معلوم نمی شد چی هست.

غروب همان روز برای ما غذا آوردند وهر کسی به نوبت از جای خود بلند می شد و میرفت در صف غذا. ما که چند شبانه روز غذای درست حسابی نخورده بودیم انتظار داشتیم امشب خوب شکم سیر نان میخوریم ولی با رسیدن نوبت غذا به من و بعد از اینکه مامور غذا اسم و شماره ام را برایش نشان دادم و سر نامم در دفترش خط کشید نوبت رسید که غذایم را بگیرم ، بشقاب را بدستم دادند و پیش آشپز رفتم و آشپز یک کف گیر برنج از دیک برداشت و کمی هم تکان داد تا خدای نکرده این کف گیر پر از برنج در بشقاب نریزد و یک دانه سیب هم به من داد و همین. تعجب کردم به بشقاب نگاه کردم، می شد برنج ها را حساب کرد. خلاصه هر چی بود همین بود و به برای همه و باید گذران میکردیم(میگذراندیم).

بعد ازاینکه نان شب را خوردیم گفتند که یکی یکی بروید و حمام کنید از یک طرف از نزدیک در ورودی شروع شد تا نوبت به من رسید پاهایم زمین را گرفته نمیتوانست چون هم گرسنه بودم و هم در طول دو هفته راه نرفته بودم سرم گیج میرفت به هرصورت خودم را به محلی که برای حمام درست کرده بودند رساندم و لباسم را کشیدم(درآوردم) و به فکر اینکه یک حمام درست حسابی کنم ولی دریغ، هنوز تر (خیس) نشده بودم که سرباز آمد و به من گفت که وقت شما تمام است و من که تازه زیر آب رفته بودم حیران به این سرباز نگاه کردم و به انگلیسی که زیاد روان صحبت نمیتوانستم گفتم که من تازه آمدم و سر باز با لگد به من زد و گفت شما پنج دقیفه وقت داشتید و اینجا بود که نیمه تر و خشک از زیر آب بیروم شدم. و در گوشه بچه ها مشغول پوشیدن لباس کهنه ها بود و منم از اینکه لباسی دیگر نداشتم به سراغ لباس کهنه ها رفتم.

بیرو بار(برو بیا) زیاد بود و هر کسی تلاش میکرد یک لباس مناسب پیدا کند و خودش را بپوشاند چون هیچ کسی لباس نداشت هر کسی هر چی داشت در کشتی قوچاقبر(قاچاقبر) ماند و زیر آب رفت و لباسهای که در طول این دو هفته پوشیده بودیم چرکی شده بود و بو میداد.

یک دانه پیراهن کهنه بدستم افتاد و فورا پوشیدم هر چی که گشتم شلوار نمانده بود و نتوانستم پیدا کنم بلاخره چشمم به یک دامن زنانه افتاد که تقریبا می شد خودم را بپوشانم ، دامن را پوشیدم و از پله ها پاین آمدم و به سوی تختم رفتم و خیلی تند رفتم تا کسی نبیند دامن زنانه پوشیده ام اما این دامن از چشم مردم دور نماند و به خصوص خانمهای که آنجا بودند خیلی به من خندید و بلاخره آمدم سر جایم از یک طرف ناراحت شده بودم از طرف دیگر خودم هم خنده ام گرفته بود . خلاصه شب خوابیدم و صبح از خواب بیدار شدم و رفتم دست و صورتم را شستم ورفتم برای صبحانه بازم نام و شماره را به دفتر خط زدند و صبحانه را به من دادند صبحانه هم مثل نان شب بود خیلی کم نمی شد سیر شد.

دلم برای دیدن آفتاب و هوای بیرون تنگ شده بود ولی اجازه نداشتیم بیرون برویم شب و روزها به همین قسم گذشت تا اینکه یک روز به ما گفتند امروز بیرون میروید خیلی خوشحال شده بودم نوبت رسید و بیرون رفتم افتاب آنروز خیلی قشنگ بود آفتاب و پرواز پرنده و جزایر که از دور دیده می شد ولی نمیتانستوم(نمیتوانستم) خوب به آفتاب نگاه کنم چون چند روز می شد در زیر دریایی (ناو) حبس شده بودیم . یک ساعت وقت ما خیلی زود تما شد و دوباره برگشتیم به زیر زمین. شب و روزها به همین قسم میگذشت و ما به جزیره نورو نمیرسیدیم و دلیلش را هم نمیدانستم چرا اینقدر طول می کشد واگر از نیروی دریای استرالیا سوال میکردیم نمی گفت ما کجا هیستم و کی به جزیره می رسیم.

+ نوشته شده در Sat 17 Jan 2009ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط فریاد | 7 نظر

قسمت هفتم

با سلام

قسمت هفتم خاطرات مرا میخوانید ولی با تاخیر چند.

در قسمت های پشین خواندید که کشتی تمپا مارا نجات داد و دولت استرالیا قبول نکرد ما داخل ابهای جزیره کرسمس شویم و کاپیتان ناگزیر وارد اب کرسمس شد و سربازان نیروی دریای استرالیا داخل کشتی تمپا امدند

در اولین ساعات ورود نیروی دریای استرالیا به داخل کشتی درهای ورودی خروجی بین مهاجرین و کاپیتان کشتی بسته شد اطراف مارا بسته کردند به قسمیکه ما در یک جنگ اسیر شدیم سربازان استرالیا رفتار متفاوت داشت و خشین بر خورد میگرد !! ارتبات ما با دنیای خارج قطع شد حتی با کاپیتان کشتی. ما فقط کاپیتان را میدیدیم که از ان بالا مارا نگاه میکرد. دیگر رادیو ها امکان مصاحبه را با ما نداشت و هر چی میگزشت بین کاپیتان و سربازان نیروی دریای استرالیا بود و ما به خبر از همه چیز و نگران سرنوشت خود بودیم

بعد ازاینکه نیروی دریای استرالیا همه جا را در کنترل خود گرفت یک نفر شان در جمع ما امد و به نماینده گی از دولت استرالیا گفت که من نمیتوانم بگویم که ایا شمارا اجازه خواهد داد به استرالیا داخل شوید یا خیر؟ ولی یک چیز دیگه گفتنی است که بسیاری از مردم استرالیا و گروهای که از مهاجرین در استرالیا حمایت میکنند و همچنین سازمان ملل و حزب گارگر استرالیا خواهان ان است که دولت استرالیا به شما اجازه بدهد و به استرالیا داخل شویدبعد از تمام شدن حرف های افسر. داکتر های نیروی دریای امدند و به انهای که مریض بودن دوا داد و طرف های غروب برای ما غذا اوردند و شب شد.

شب و روز ها یک چند روزی به همین قسم گزشت و ما منتظر دولت استرالیا بودیم که به ما اجازه ورود به استرالیا را بدهددر این مدت سفیر نوروژ در استرالیا از ما دیدن کرد چون کشتی تمپا که مارا نجات داده بود از نوروژ بود. نماینده ملل متحد امد و با ما گفتگو کرد و از مهاجرین دیدن کردند و رفتند به ما گفتند که ما از دولت استرالیا میخواهیم که به شما اجازه وردود به استرالیا را بدهد.

یک افسر کلان نیروی دریای استرالیا روزانه میامد و لپ تاب کوچک که با خود داشت انرا باز میکرد و از خبر های مربوط به دیروز استرالیا و انچه که در استرالیا در باره ما می گزشت مارا مطلع میکرد.

کشتی ما و مهاجرت ما در استرالیا سر خط خبرهای روز دنیا و استرالیا شده بود به خصوص که در استرالیا انتخابات خیلی نزدیک بود و دولت وقت استرالیا کوشیش میکرد به هر قسمی که شده از ما خوب استفاده کند.

یکی دو روز می شد هیچ کس از ما خبر نگرفت یک قسم سکوت ترسناک دیده می شد یک حس دیگه پیدا کرده بودم تقریبا دو هفته می شد که در دریا بودیم وضع بهداشتی ما هر روز بد شده میرفت .

روز ۱۲ سیپتامبر ۲۰۰۱ شد افسر نیروی دریای در جمع ما امد و گفت که دولت استرالیا تصمیم گرفته شما را به جزیره نورو در اقیانوس ارام بیبرد و پروسه کارای شما تا سه ماه انجا تمام می شود و از هر کسی به صورت جدا گانه مصاحبه گرفته می شود و هر کسی شرایط پناهندگی را داشت ملل متحد برایش جای پیدا میکند و در ضمن خبر خوش دارم برای خوانواده ها و اطفال که در بین شما است.دولت نیوزیلند همه اطفال و زنها را قبول کرده و به نیوزیلند میروند.

بعد از اتمام سخنان نماینده استرالیا واقیعیت های دیگری که در دنیای اطراف ما به وقوع پیوسته بوده نمایان شد نهم سیپتامبر ۲۰۰۱ احمد شاه مسعود توسط خبر نگار عرب کشته شده بوده. ۱۱ سیپتامبر ۲۰۰۱ بورج تجارت جهانی در نیورک توسط سازمان القاعده منفجر شده. انتخابات که در استرالیا در جریان بود و دولت استرالیا از این و قایع به خصوص حمله ۱۱ سیپتامبر به نفع خود استفاده کرد و ورود ما به استرالیا را خطر برای امنیت استرالیا تعریف کرد و مارا تروریست نامید و افکار عمومی را نسبت به مهاجرین تغیر داد و حزب کارگر که تا دیروز خواهان امدن ما در استرالیا بود بعد از حمله یازده سیپتامبر نظر شان تغیر کرد و در پارلمان به نفع دولت رای داد و سرنوشت ما بد بود و بدتر شد.

بعد از شنیدن این واقعیت های تلخ دیوار امید ما فرو ریخت و خیلی از زندگی نا امید شدیم واقعا که سرنوشت چی دفتر را برای ما نوشته بوده؟ چند روزی که داخل کشتی شکسته بودیم و هر لحطه طوفان مارا غرق میکرد و از انجا نجات پیدا کردیم و تمام امید ما به دولت و مردم خوب استرالیا بود تا مارا پناه دهد ولی بد بختانه دولت استرالیا مارا زندان کرد.

جزیره نارو در بین ابهای اقیانوس ارام واقع شده است و مساحت خاکش فقط ۲۵ کیلومتر است و نفوسش ۱۱۰۰۰ نفر از مردم بومی جزیره و مردم فیجی و تعداد کمی از مردم چین هستند. در روی نقشه اگر نگاه کنی جزیره معلوم نمیشود فقط نامش نوشته شده نارو

بعد از ظهر کشتی نظامی مانورا در نزدیک کشتی تمپا پهلو ګرفت و کار انتقال ما توسط قایق های کوچک از تمپا به مانورا شروع شد یکی دوساعت طول کشید تا ما از تمپا به مانورا انتقال یافتیم

لحظه که از تمپا خارج می شدم یاد انروزی افتادم که تمپا امد و زندګی مارا نجات داد تمپا امد و به ما جان تازه بخشید یک زندګی نو به ما داد لبخند آرنی رینان کاپیتان کشتی و تمام خدمه کشتی تمپا همه اش یکدنیا ایثار بود و فدا کاری برای ما ولی بد بختانه امروز ارنی رینان با چهره ګرفته و مضطرب به ما نګاه میکرد در پس نګاهش یکدنیا غصه نهفته بود ارنی رینان میخواست مارا همان قسمیکه نجات داده بود با افتخار از ما خدا خافظی کند ولی امروز او ګرفته بود غمګین بود ناراخت بود او درک کرده بود سرنوشت ما چی است او فهمیده مارا کجا میبرند ولی ما بی خبر از خود به سوی زندان میرفتیم

به مانورا امدم کشتی نظامی بود با ششصد نفر نظامی و چند هلیکوپتر جنګی بر ګشتم و به تمپا نګاه کردم که ارام ارام از ما دور شده میرفت با خود ګفتم آرنی رینان شما مسولیت انسانی خودرا انجام دادی تو به ۴۳۸ نفر انسان زندګی دادی و ما تا زنده هستیم مدیون شما هستیم رنګ سرخت جریان زندګی ما است تمپا ســـــــــــــــــــــــلام بر آرنی رینان مرد دریا

+ نوشته شده در Sun 20 Jul 2008ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط فریاد | 9 نظر

قسمت ششم

صحنهبعدازنجاتکشتیتمپا

۲۶ آگست ۲۰۰۱ تمپا امد و مارا نجات داد.

بعد اراینکه آرنی رینان کاپیتان تمپا از ما خدا حافظی کرد کمی بعد نان شب امد چند تا دیگ کلان پر از غذا بچه ها چون چند روزی غذا نخورده بودند حسابی امشب غذا خوردند بعد از نان شب بچه ها دسته جمعی نماز خواندند و همه برای سلامتی همدیگر دعا کردند.زندگی و زنده ماندن معنای خاص خودش را پیدا کرده بود.

کشتی با سرعت خیلی زیاد حرکت می کرد قسمیکه کاپیتان به ما گفته بود فردا صبح به جزیره کرسمس میرسیم همه خوشحال بودیم که فردا صبح استرالیا مارا تحویل میگیرد و دیگه از این دربدری خلاص مشویم.

قسمیکه در عکس مشاهده میکنید کاپیتان کشتی همینجا برای ما جا درست کرده بود و دیگه از تختخواب و کمپل و تشک و لحاف هیچ خبری نبود اگر کسی لباس و یا کت گرم به همراه داشت خیلی خوش بخت بود چون هوا سرد شده میرفت من به جز یک تک پوش و یک شلوار حتی کفشم هم داخل ان تابوت ماند و هیچ چیزنتوانستم با خودم بیارم که خودم را بیپیچانم دوستم احمد کت خود را به من داد و گفت تو بخواب من خوابم نمیایه من با کت احمد خودم را پیچاندم و سر بر روی کشتی گزاشتم و از خستگی یک خوابی رفتم که در طول عمرم چنین عمیق و با خیال راحت نخوابیده بودم .

صبح وقتی بیدار شدم افتاب سر زده بود و لی کشتی خیلی ارام ارام حرکت میکرد و چند لحظه که گزشت کنجکاو شدم به یکی از بچه ها گفتم مگر به جزیره کرسمس نرسیدیم گفت رسیدیم ولی نمی فهمم چرا کشتی به جزیره پهلو نمیگیره!!؟جزیره دیده نمی شد ولی معلوم بود در نزدیکی جزیره هستیم.

طاقت ها طاق شده میرفت ساعت ۸ شد ۹ شد ۱۰ شد تا اینکه کاپیتان پاین امد و به همه صبح به خیر گفت و بعدیش گفت که خبری بدی دارم برای شما همه شاک شدیم که بازم چی بازی شروع شده؟کاپیتان گفت که دولت استرالیا نمیگزارد من داخل اب استرالیا شوم ولی شما نگران نشوید من با دولت استرالیا در تماس هستم و شرایط شما را به دولت استرالیا تذکر دادم و ممکن است به کشتی اجازه دهد به جزیره پهلو بیگیرم.

نگرانی باز شروع شد هنوز دریا و غرق شدن و چند بار مردن وزنده شدن یاد ما نرفته بود که قصه دیگر شروع شد خیلی نگران شدیم بوضوح نگرانی در همه دیده می شد مثل اینکه کشتی شکسته ما واقعا دیگه به گل نشسته و نمیخواهد ما به مقصد بیرسیم.

بچه ها وضع خوبی نداشتند بعضی ها مریض شده بودند و مریضی انها تاثیر بدی بر روحیه دیگران داشتند کاپیتان هم از این مسئله نگران شده بود و واقعا بسیار شرایط بد بودبه خاطریکه کشتی یک کشتی باربری بود و جا برای این همه ادم نداشت وضع بهداشتی به شدت خرابتر شده میرفت به قسمیکه یک قاب غذا به سه یا چهار و حتی به پنج نفر دست بدست می شد . دستشوی هم وجود نداشت. قسمیکه در عکس نگاه میکنید دوتا از کنتینر های خالی را دستشویی درست کرده بود که خیلی وضعیت بد بود.چند روزی که ما در دریا مانده بودیم حمام نکرده بودیم اب و غذا نداشتیم و حالا گر چند که نجات پیدا کرده بودیم ولی ضرورت به اب ونان وسایل بهداشتی داشتیم. یکی از بچه ها که به شدت مریض شده بود به کاپیتان خبر دادیم بعد از چند لحظه تاخیر کاپیتان امد و به ما گفت که اگر همنطوری ادامه بدیم ممکن است همه شما مریض شوید بهتر است حرکت کنم گر چند که استرالیا اجازه ورود به آبش را نمی دهد ولی چاره نیست شما نگران نباشید.

کاپیتان به ما دلداری داد و رفت اینجین کشتی صدایش زیاد شد و کشتی سرعت گرفت و به طرف جزیره کرسمس حرکت کرد کمی بعد سرعت کشتی کم شد وکم شده میرفت ناگهان دیدم چند تاقایق خیلی با سرعت زیاد به طرف کشتی ما در حرکت است و هر لحظه به ما نزدیک شده میاید قایق ها وقتی نزدیک کشتی رسیدند با سرعت تمام کشتی را دور زدند و سربازان استرالیا به یک چشم به هم زدن بالای کشتی امدند و به ما گفتند هیچ کس از جای خود تکان نخورد. همه مات و مبهوت به همدیگر نگاه میکردند واز اینده بی خبر.

+ نوشته شده در Sun 20 Apr 2008ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط فریاد | 13 نظر

قصه زندگی من قسمت پنجم

دردل خواب صدای گریهء بیدارم کرد چشم باز کردم دیدم مادری کودکش را در بغل گرفته هم خودش گریه میکند و هم کودکش قضیه معلوم بود بچه شیر میخواست مادر شیر نداشت رفتم سراغ غذای خودم دیدم داخل کوله پشتی من هم هیچ چیز نمانده مقدار غذای که بوده بچه ها دیشب خورده بودند.سری جایم نشستم ولی گریه این طفل نگزاشت بشینم بلند شدم بچه ها تقریبا همه خواب بودند پاین رفتم داخل موتور خانه کشتی چند تا از بچه ها انجا بودند به یکی از انها گفتم غذای من کاملان تمام شده کدام چیز دارید؟به من بدهید؟یکی از بچه ها از جای خود بلند شد یک بوطل اب و مقداری مکارونی خشک به من داد و گفت این اخرین غذای هست که ما داشتیم.اب و مکارونی را گرفتم اوردم بدست این خانم دادم خیلی خوشحال شد و از من تشکر کرد.

دیشب که خوابم برد مطمئین نبودم طلوع صبح فردا را بیبنم ولی الان که سپیده صبح ۲۶ آگست سر زده در خود حیرانم که چطور دیشب غرق نشدیم؟ چطور کشتی شکسته ما تا حالا دوام اورده؟اب دریا نسبت به دیشب ارامتر به نظر میرسد ولی طوفان هست نه به شدت دیشب.

افتاب از وسط دریا سر زد و کشتی ما رنگی سرخ به خود گرفت و بچه ها کمکم از خواب بیدار می شدند و با ناباوری به همدیگر نگاه میکردند شبی بسیار سختی را پشت سر گزاشته بودیم رنگ چهره ها کاملان فرق کرده بود چشمها پژمرده شده بود ضعف جسمانی به وضوح در مهاجرین دیده می شد روحیه بچه ها معلوم بود خیلی خراب است دیروز پریروز بچه ها روحیه نسبتاْ خوبی داشتند ولی طوفان دیشب بر همه تاثیر گزاشته بود به هر کس که نگاه میکردی خیلی لاغر به نظر میامد.

نزدیکی های ظهر شده بود که صدای هواپیما توجه همه را به خود جلب کرد دیدم همان هواپیما که پریروز امده بود بازم بالای سر ما دوره میزند ولی خیلی با ارتفاع کم به قسمیکه می شد پنجره پیلوت را دید و همچنین نوشته های درشت که در بدنه هواپیما بود.هواپیما خیلی زیاد دور ما چرخید و رفت.

با رفتن هواپیما گپ گپ و تبصره در بین بچه ها زیاد شد هر کسی یک چیزی می گفت بعضی ها می گفت امروز حتما برای ما کمک روان میکند ولی بعضی ها می گفت نه اگر این هواپیما مارا کمک می کرد چرا پریروز کسی را برای نجات ما روان نکرد؟خلاصه هر کسی نظری داشت و لی بهتر ان بود تا منتظر بیشنی و بیبنی تا غروب چی میشه.هواپیما متعلق به کستوم استرالیا بود .

ساعت ۲.۳۰ دقیقه بعد از ظهر شده بود در منزل دوم کشتی رفته بودم تا از دوستم سر بیزنم که تازه دیده بودم ما از همدیگر خبر نبودیم که در یک کشتی هستیم و در یک مسیر روان هستیم به صورت اتفاقی پریروز چشمم متوجه چهره اشنای شد که در منزل پاین کشتی خوابیده است نزدیکش رفتم خوب نگاه کردم دیدم احمد است پهلویش نشستم و به ارامی صدایش کردم احمد بلند شو چرا خوابیدی؟احمد چشمهایش را باز کرد ولی چیزی نگفت یک کس دیگه که در نزدیکی احمد بود به من گفت که خیلی حالش خراب است از وقتی سوار کشتی شدیم فقط استفراق میکرده.

فهمیدم که کشتی گرفته بوده چند تا تابلیت که برای موتر گرفتگی در جیبم بود با اب به احمد دادم و از زیر شانه اش گرفتم بالای کشتی پهلوی خودم اوردم که بعد از یکی دوساعت حالش خوب شد و به حرف امد و حسابی با همدیگر بغل کشی کردیم.احمد دوست دوران کودکی و بچه محل من بود منتهاهمدیگر را بعد از چند سال در کشتی میدیم.

امروز حال احمد خوبتر شده بود و مثل همیشه شوخ و مزاقی گپ میزد با همدیگر از خیلی چیزا گپ زدیم دلمان برای خاطرات گزشته مان تنگ شده بود از شما چی پنهان لحظء گریه کردیم .بعد ازینکه هواپیما رفته بود تا حالا من واحمد با هم حرف میزدیم ولی قصه احمد تمام شدنی نبود تا اینکه سروصدای بچه ها که میگفتند یک چیزی در بین اب معلوم میشود از جای خود بلند شدیم وبه بالای کشتی رفتیم به ان سمت که بچه ها چیزی را دیده بودند ما هم چشم دوختیم شیئ بود بسیار کوچک گاهی دیده می شد و گاهی دیده نمی شد خیلی دور بود.

یک چند دقیقه که گزشت چشمهای ما خوب میدید چیزی بود شبیه یک قوطی گوگرد به رنگ سرخ و هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شد هر چی به ما نزدیک شده می رفت کلانتر می شد تا اینکه شکل یک کشتی را پیدا کرد ولی هنوز مشخص نبود از چی نوع کشتی است؟خوب که نگاه میکردم ای قسم خیال میکردم که در افغانستان موتر های باری بیلر تیل بار است به رنگهای مختلف این کشتی هم همان قسم معلوم می شد.

کشتی به ما نزدیکتر شده میامدتا اینکه خوب نزدیک شد به قسمیکه صدای بلند گوی کشتی شنیده می شد و کاپیتان کشتی با ما حرف میزد از چند روز قبل ما پارچه های را با خط درشت نوشته کرده بودیم HELP و همچنین تابلوهای دیگر که نشان میداد کشتی ما خراب شده ولی کاپیتان کشتی مثل که از خرابی کشتی ما با خبر بوده و به ما میگفت که ما امده ایم که به شما کمک کینم ما شمارا نجات میدهم.

لحظه های نا امیدی دیگر به پایان رسید جرقه امید بر جانها دمیدو این کشتی بزرگ که به اسمMV TAMPA بود اهسته اهسته در کنار ما پهلو گرفت دوتا طناب پاین انداخت یکی را به سر کشتی بستیم و دیگری را در عقب کشتی بدنبال ان نردبان درازی از سینه کشتی پاین امد و تا به کشتی ما رسید مردی قد بلند وتوانا از نردبان کشتی پاین امد و به ما گفت یک یک نفر بالا بیاید.

من و دوستم در عقب کشتی بودم گفتیم اول دیگران بالا بیروند اخر ما میرویم خیلی شلوغ شده بود هر کسی تلاش میکرد تا خودش را زودتر به نردبان بیرساند بعضی ها میگفت اول بگزارید زنها و اطفال بیرود ولی کدام گوش شنوا به این حرفها گوش میداد قسمت بالای کشتی با تخته میخ کوب شده بود چوبها را کندند هر تخته که کنده می شد ۲۰ تا سر بیرون میامد تخته را کندند و راهی خروجی باز تر شد.صحنه عجیب و غریبی بود در یکی چند موارد من دیدم که مرد خوانواده زن وبچه اش را فراموش کرده بود و خودش به نرده بان چسپیده بود و بالا رفت طفلی را دیدم که در بین مردم دست بدست می شد او میداد به اون اونم میداد به یکی دیگه از خاطریکه باید دستهایت ازاد می بود تا از نردبان بالا می رفتی از دهانه اصلی راهرو فقط انهای میتوانستد بیروند که در صف اول بود بقیه هر کسی دستش به جالی که محافظ نردبان بود میرسید خودش را بالا میکرد و به داخل کشتی میرفت.

یکی از بچه ها به اسم سید هاشم مرا صدا کرد و بچه را داد به من و خودش به زنها کمک میکرد خیلی بیرو بار شده بود پشت سر مردم ایستاد شدم تا نوبت من رسید و با این طفل رفتم بالاو یکی از کارکنان کشتی با قلم که در دست داشت پشت دستم نوشت ۱۷۶ در واقع این شماره نشان میداد که من نفر یکصدوهفتادوششم بودم که بالا امده بودم از راهروی دراز رفتم تا اینکه یکی دیگر از کارمندان کشتی مرا به سمت راهنمای کرد انجا که رفتم پدر این بچه امد و بچه را از من گرفت ولی خانومش هنوز نیامده بود .

وقتی بالا امدم متوجه شدم کفش و لباسم داخل کشتی مانده است برگشم ولی یکی از کارکنان کشتی نگزاشت پاین بیروم خیلی طول کشید تا همه نجات پیدا کردند و بالا امدند اخرین شماره زده شده بود ۴۳۸ نفر را نشان میداد.از وقتی که تمپا امده بود تا حالا تقریبا ۳ ساعت میگزشت بعد ازاینکه اخرین نفر به کشتی تمپا امد کاپیتان کشتی تمپا در جمع ما حاظر شد و به ما گفت که حالا جان شما در خطر نیست و شما نجات پیدا کردید بچه ها از خوشحالی گریه میکردند.

کاپیتان کشتی تمپا به ما گفت که حوالی ظهر امروز هواپیمای استرالیا که متعلق به کستوم است به من و همچنان به تمام کشتی های که در اطراف شما بود مخابره کرد و گفت که یک کشتی با ۸۰ نفر سرنشین در حال غرق شدن است و کمک کنید منم که نزدیکترین کشتی به شما بودم رسیدم و شمارا نجات دادم ومن فکر نمیکردم ۴۳۸ نفر داخل کشتی باشد جمعیت شما خیلی زیاد بوده و این کشتی نمیتوانسته شمارا به مقصد بیرساند کاپیتان بعد از سئوال های که از ما کرد که از کجا هستید و کجا میروید به ما گفت مسیر من سنگاپور هست و لی شمارا به یکی از جزایر استرالیا به اسم جزیره کرسمس میبرم و به استرالیا تحویل میدهم همه تشکر کردیم و کاپیتان در حالیکه مارا ترک میکرد گفت غذا برای تان میفرستم و فردا صبح به جزیره کرسمس میرسیم.

+ نوشته شده در Thu 31 Jan 2008ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط فریاد | 8 نظر

قصه زندگی من قسمت چهارم

امروز شنبه ۲۶ جانوری سال ۲۰۰۸ می باشد.در استرالیا امروز تعطیلی عمومی است و امروز به نام استرالیا نام گزاری شده است.منم از این فرصت استفاده کرده بقیه خاطراتم را بنویسم و هم این روز را به مردم استرالیا تبریک بگویم.

بقیه خاطراتم را می خوانید

سوزش افتاب را بر صورتم حس کردم بیدار شدم دیدم افتاب خیلی بالا امده است ولی همه خواب اند هر کسی به یک گوشه خوابیده است اب دریا ارامتر شده است و کشتی مثل گهوار اهسته اهسته تگان می خورد گرسنه شده بودم رفتم پاین دست و صورتم را با اب شور دریا شستم و برگشتم مقدار غزای که داشتم از کوله پشتیم بیرون کردم و صبحانه ام را خوردم بدنبالیش سگرتم را روشن کردم و بر لبه کشتی تکیه زده به دریا نگاه میکردم و به سرنوشت خودم و همسفرانم فکر میکردم.راستش دلم خیلی تنگ شده بود خاطرات گزشته ذندگی ام مثل پرده سینما از جلو چشمانم میگزشت و میرفت به گزشته که گرچند از ان خوشی زندگی را ندیده بودم. به وطن که دیگر دوستم نداشت و ترکش کرده بودم. برای فامیلم که دیگر نمیدیدم. برای دوستانیکه داشتم. برای رویاهای که در ذهنم پرورش داده بودم و داشت نابود می شد.برای همه و همه دلم تنگ شده بود. فکر میکردم اینجا اخر زندگی است.

تند باد حوادث مارا از کجا با خودش پیچاند و به کجا انداخت؟ ۴۳۸ انسان محکوم سرنوشت به دریا تبعید شدند و در کام نهنگ دفن خواهند شد

عرشه کشتی جای خوبی بود برای مرور گزشته ها ما بودیم و دریا. ما بودیم و یک دنیا نومیدی. اینجا می شد به همه چیز خوب فکر کرد و تصور میکردم مغز و حافظه ام چند برابر سرعت پیدا کرده و به شدت کار میکند به همه جا و همه چیز سر میزند و در موردش فکر میکند.زندگی ام را از اولش شروع کردم و تا اخرش مرور کردم.از و قتیکه یادم میاید افغانستان درگیر جنگ بوده است و تا حالا هم ادامه دارد من نه اولین قربانی این جنگ خواهم بود و نه اخریش.نه اولین پناهنده خواهم بود و نه اخرش مثل من به ملیونها نفر افغانستان را قبلان ترک کرده بودند و به کشورهای دیگر پناه برده بود.ولی در این میان نسل ما بیشترین صدمه را دیده اند چون ما در دوران جنگ بدنیا امده بودیم و از ابتدای ترین حق خود محروم شده بودیم.یادم میاید انموقعیکه خیلی کوچک بودم در یکی از انروزها با بچه های همسایه زیری درخت های کنار خانه مان بازی میکردیم که دیدم زهرا دختر همسایه مان با چهره مظطرب و پریشان دوان دوان به خانه خود رفت و به ما گفت زود به خانه های خود بیروید که اخوان المسلمین امده و همه را می کشد که همین طور هم شد اخوان المسلمین انروز که بر گرفته از گروهی مصری بود لقبی بود برای مجاهدین امروز که با ظهورش در افغانستان مکاتب تاسیسات دولتی و شفاخانه ها را نابود کردند معلمین را به داس و طبر سر زدند.اقتصاد افغانستان را زیر صفر بردند اردوی منظم افغانستان از هم پاشید مردم افغانستان بی کس شدند خانه و کاشانه مردم در اتش سوختند غرور افغانی ما بر خاک خورد و ملیونها نفر اواره شدند دولت افغانستان سقوط کرد و هرج و مرج در کشور راه افتاد.

چند سال پیش رادیو بی بی سی بخشی فارسی ان بر نامه داشت به اسم تاریخ و اندیشه سیاسی که به نقل از یکی اندیشمندان که در قرن چهارم و یا پنجم هجری زندگی میکرده میگفت که یک انسان ۶۰ سال در زیر ظلم و ستم زندگی کند ولی یک شب در هرج و مرج زندگی نکند.مردم افغانستان سه دهه است که در هرج و مرج زندگی میکند سوال اینجاست که آیا بهتر نبود مجاهدین با دولت و قت افغانستان کنار میامد؟گر چند که دولت کمونستی مخالفانش را سر کوب میکرد ولی حد اقل مردم بی گناه در سایه یک نظام واحد زندگی ارامی داشتند.

قضاوت دست شما خواننده گان عزیز می باشد شما هم به سرنوشت وطن خود و مردم خود سهیم هستید من قصد توهین به هیچ کس را ندارم از کسانیکه نا خواسته در گیر این جنگ خانمان سوز شدند و یا عزیزان شان را از دست دادند من عزر خواهی میکنم. انچه که به صورت قطع میتوانم بگویم این است که عامل تمام بد بختی های که بر کشور و مردم ما تحمیل شده همه اش تقصیر پدران ما و شما بوده اعم از انهای که اندیشه های کمونستی داشتند و هم انهای که خود را پرچم دار اسلام خطاب میکردند چون حفظ کشور و منافع مردم افغانستان مقدمتر از اسلام و ایده کمونستی بوده است که متاسفانه پدران ما این کار را نکردند و همه چیز را خراب کردند.

دوست داشم در این مورد زیاد نوشته کنم ولی چون موضوع وبلاگ نیست خاطراتم را ادامه میدهم.

بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدند و به همدیگر صبح به خیر میگفتند و خوشحال بودند که افتاب امروز شنبه ۲۵ آگست را می بینند.

تمام امروز را ما به انتظار نشستیم ولی هیچ کسی برای نجات ما نیامد باد همچنان ما را به سوی اقیانوس هند به پیش می برد نگرانی ها امروز زیادتر شده بود طرفهای غروب اب کاملان خراب شده بود بدنه کشتی از هم جدا شده میرفت به قسمیکه انگشت می شد داخل پایه ها رفت از بسکه تکان خورده بود میخ های بلند که به بدنه کشتی کوبیده شده بود در اثر فشار اب و تکان کشتی کم کم خود را جدا میکرد بچه ها مثل دیشب اب داخل کشتی را با سطل بیرون میکردند باد خیلی زیاد بود و طوفان به شدت زیاد شده میرفت.

افتاب این روز را من ندیدم کی غروب کرد از بسکه گرفتار اب کشیدن از داخل کشتی بودم وحشت در بین کشتی زیاد شده بود هر لحظ ممکن بود غرق شویم زنها و اطفال بسیار گریه میکردند هوا تاریک و تاریکتر می شد شب فرا رسید بچه ها دعا می خواندند قران تلاوت میکردند که خدا مارا نجات دهد.

ساعت ۱۲ شب شده بود و خیلی خسته شده بودم تمام لباسهایم خس شده بود رفتم بالای کشتی کنار یکی از بچه ها داراز کشیدم.امشب فکر میکردم اخرین شبی زندگی من است و طلوع فردا را نمیبنم با نا امیدی و شکم گرسنه خوابم برد.

منتظر باشید.

+ نوشته شده در Sat 26 Jan 2008ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط فریاد | 6 نظر

قصه زندگی من قسمت سوم

وقتی کشتی ما از جزیره حرکت کرد اب دریا خیلی خراب بود من که در زندگی ام دریا را ندیده بودم فکر میکردم اب است و دریا شاید همیشه همین طوری باشد ولی نه کمی که از جزیره دور شدیم اب خراب و خرابتر شد چهره ها مضطرب گردید نگرانی کم کم بدل رخنه کرد که مبادا غرق شویم، کاپیتان و یا ناخدای کشتی هم ترسیده بود میگفت امشب اب خیلی خراب است خدا رحم کند ولی خوب چی می شد کرد راه برگشت نداشتیم، اگر بر میگشتیم دیگر قاچاقبر نبود به خاطریکه یک ماه قبل همین قاچاقبر یک کشتی دیگر را با ۲۷۰ نفر سرنیشن به استرالیا فرستاده بوده ولی کشتی راه را گم کرده بوده و بعد از ۹۰ ساعت دوباره به یکی از جزایر اندونیزیا بر گشته بود و قراریکه قاچاقبر میگفت اگر این دفعه برگشت بخورید دیگر پول ندارم شمارا بفرستم وبه این خاطر هر چی مسافر داشت داخل این کشتی زده بود ،۲۷۰ نفر که از قبل بوده و در حدود ۱۵۰ نفر دیگر اضافه شده بود .

شب بود و همه جا تاریک بعضی ها خواب رفته بود بعضی ها با همدیگر صحبت میکردند و بعضی ها هم مات و مبهوت چشمای شان به نقطه نا معلومی خیره شده بود و به فکر فرو رفته بود بعضی ها را کشتی گرفته بود و حال شان بد شده بود ولی من حالم خوب بود و فقط نگران بودم از اینکه زودتر از همه به کشتی رسیده بودم جای من نسبت به دیگران یک کمی خوبتر بود نزدیک کاپیتان بودم دریا را می شد دید و به اطراف می شد نگاه کرد.

هوا یک کمی سرد شده میرفت سگرتم را از جیبم بیرون کردم و اتش زدم کشتی خوب راه میرفت موتورش خیلی قوی بود با انکه طوفان خیلی زیاد بود ولی همچنان سینه اب را می شکافت و پیش می رفت به نا خدای کشتی سگرت تعارف کردم و تشکر کرد نیمه های شب شده بود، دریا چیزی عجیبی بود در افغانستان که بودم مردم از دریای هلمند قصه میکرد و می گفت خیلی کلان است و لی حالا به این دریا که نگاه میکردم دریای هلمند یک رود خانه بوده. نیمه های شب خوابم امده بود به خواب رفتم درست یادم نمیاید چی قدر خوابیده بودم که صدای مرا از خواب بیدار کرد چشم باز کردم کشتی از حرکت باز مانده بود نا خدا یا کاپیتان رفت پاین تا بیبند چی شده یک چند دقیقه طول کشید نیامد دیدم بچه ها یکی یکی از جای خود بالا شده و پاین میروند، من هم رفتم بیبنم پاین چی خبر است وقتی به طبقه زیرین کشتی رفتم دیدم که کاپیتان گریه میکند و بچه ها هم گریه میکند گفتم خدا چی گپ شده؟ چراغ قوه را روشن کردم دیدم اوه! میله بلند اهنی که ازچرخ گشتی به سینه موتور کشتی نصب شده بود و کشتی توسط ان حرکت میکرد شکسته است با شکستن این میله فکر کردم چرخ زندگی ما هم شکست، نمی شد هیج کاری کرد میله اضافی ما نداشتیم و سایل نداشتیم که این میله را پیوند میزدیم و نیاز به موتور جوش داشت هر فکری کردیم که به یک قسمی راه حل پیدا کنیم ولی بی فایده بود.

هوا روشن بود دوباره سر جایم امدم ، با نا امیدی نشستم هوا روشن شده میرفت از طرف سمت چپ کشتی یک کشتی نفتکش خیلی بزرگ با سرعت کم به ما نزدیک می شد چند تا چراغ بالای سریش به رنگ زرد برقگ میزد یک کم امید پیدا کردیم که این کشتی شاید به ما کمک کند ولی در کمال ناباوری از کنار ما رد شد و رفت و هیج به ما توجه نکرد با انکه خیلی به ما نزدیک شده بود و در حدود یک صد متر فاصله از ما گذشت و رفت.

امیدی تازه که در ما جان گرفته بود دوباره جای خودش را به نا امیدی عوض کرد نمی شد به هیج کس نگاه کرد همه گریه میکردند چی قدر دردناک است وقتی به چهره مردی نگاه میکنی که چشمانش پر از اشک است و سینه اش پر ازسوز، در این کشتی زنها، اطفال، مردان سال خورده و جوانها بودند.افتاب سرزد و روز پنجشنه ۲۴ اگست شد کاپیتان کشتی به ما توصیه کرد که اب ونان خود را جیره بندی کنید با جیره بندی اب ونان دریافتم که ممکن است مدتهای طولانی در دریا باشیم تا که کسی پیدا شود و مارا نجات دهد و یا اینکه گرفتار طوفان شده وهمه غرق شویم.

افتاب بالا امده بود به هر جا که نگاه میکردی اب بود به جز پرنده ها که کمی دورتر از ما به شکار خودشان مشغول بودند نزدیکی های ساعت ۱۱ بجه روز بود به عقب کشتی رفتم تا پرنده ها را نگاه کنم دستم را لبه کشتی تکیه داده و به پرنده ها نگاه میکردم که یک دفعه شئی را دیدیم که مثل هواپیما است وبا ارتفاع خیلی کم از لابلای اب به ما نزدیک می شود دور بود خوب درست فرق نمی شد هواپیما است به خواطریکه پرواز پرنده ها مانع دید ما میشد یک چند لحظه که گذشت شک ما تبدیل به یقین شد وچشم من درست میدید یک هواپیما بود فریاد زدم هواپیماااااااا همه به این طرف ریختند تا بیبند از بسکه مردم یک دفعه به عقب کشتی امدند کشتی یک طرفه شد هواپیما با ارتفاع خیلی کم ۳ بار دور سری ما چرخید و رفت.کاپیتان یا ناخدای کشتی ما به ما گفت این هواپیما متعلق به استرالیا بود و ما تا غروب امروز نجات پیدا میکنیم حتماْ تا ساعت پنج غروب کمک استرالیا به میرسد خوشحال شده بودیم از خاطریکه هواپیما مارا دیده است و حالا باید خوب شکم سیر نان خورد. غذای که از اندونیزیا گرفته بودم دست نخورده بود یک دانه کنسر ماهی را باز کردم و با مقدارنان خوردم پشت سرش سگرت روشن کردم و خوشحال سگرتم را می کشیدم افتاب از سر ما کم کم می گذشت ساعت یک شد، دو شد، سه بجه شد به ان سمت که کاپیتان میگفت جزیره همان طرف است نگاه میکردیم چشمای ما سفید شد ولی چیزی را ما ندیدیم، دیگه کم کم غروب نزدیک می شد و افتاب می رفت که در وسط اب غروب کند ولی از کمک خبری نبود از طرفی دیگر باد کشتی مارا از جزیره دور میکرد وقتی بد بختی به انسان رو کرد همه چیز دست به دست هم میدهد تا انسان را نابود کند چرا باد از یک طرفی دیگر نمیزند که مارا به سمت جزیره ببرد ولی بدبختانه باد مارا تند تند از ابهای استرالیا جدا میکرد و به سوی اقیانوس هند وشاخ افریقا می برد.

بچه ها چوب های اضافی کشتی را از بالا کندند و می خو

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 15:41  توسط شفیق عطایی  |